خب خب اینم از پارت دوم🥰 بریم تا ادامش رو بخونیممم✨🍓
که یک دفعه ساکورا در جا خشکش زد😰 نیک روی زمین افتاده بود و آسیب دیده بود و خونی بود، انگار که کسی باهاش درگیر شده! وقتی که ساکورا به خوش اومد گریه کنان زنگ زد به لونا و اون هم سریع خودشو رسوند پیش ساکورا. با آمبولانس تماس گرفتن و آمبولانس اومد و نیک و لونا و ساکورا رو برد(لونا ساکورا طوریشون نشده بود ولی چون داداششون بود توی آنبولانس نشسته بودن)🚑
رسیدن بیمارستان و دکتر ها به نیک سرم وصل کردن چون مشکل اونقدر جدی نداشت و فقط چند تا ضربه بود. وقتی نیک به هوش اومد لونا ساکورا خوشحال شدن و رفتن پیشش. ساکورا گفت: چی شده بود چرا اینطوری روی زمین افتاده بودی خیلی ترسیدیممم؟!😥. نیک: درست یادم نیست ولی یادمه که صدای کمک خواستن یه دختر بچه رو شنیدم و رفتم دنبال صدا تا بهش کمک کنم. خیلی دختر عجیبی بود درست قیافش یادم نیست ولی یادمه لباسای سیاه داشت و روی صورتشم علامت ماه و ستاره! بعد یه چیز سیاه عجیب دیدم و بعدشم دیدم تو بیمارستانم!.
ساکورا: چه دارککک🤓بیاین بریم به اون دختره کمک کنیممم! لونا و نیک: نهههههه! نیکه: ساکورا دوباره کنجکاوی هات شروع شد!؟ من اونجا بودم و دیدم خیلی بد بود. نگاه کن چه بلایی سر من اومده! لونا: ساکورا من نمیام دیدی که نیک گفت چقدر ترسناکه😥 ساکورا: شما نیایین خودم می رم😎 لونا و نیک: مسخره بازی در نیار می دونیم نمیری.
لونا: باشه بیخیال. راستی نیک گفتی کجا صدای دختر رو شنیدی؟ نیک: چرا!؟؟ لونا: همینطوری کنجکاو شدم😁 نیک: باشه، همونجایی که پیدام کردین دیگه. یک روز بعد نیک از بیمارستان مرخص شد و رفتن خونه. شب کار هاشون رو کردن و خوابیدن. ساکورا نصف شب آروم و بی سر و صدا بلند شد که لونا و نیک بیدار نشن؛ لباسشو پوشید و راه افتاد به همون مکانی که نیک رو پیدا کردن. داشت نزدیک می شد که صدای کمک خواستن یه دختر بچه رو شنید!! نزدیک تر که شد همون دختر بچه عجیب رو دید. اولش ترسید ولی بعد گفت: چه کمکی می خوای؟ دختر: میشه بهم کمک کنی که اون من رو رها کنه؟؟ ساکورا: کی تو رو رها ک.... که یک دفعه...
قسمت بعد هم بنویس بسیار زیبا می نویسی
مرسی❤🍓🎀✨
داره بررسی میشه تو راهه