ᴀ sᴄᴀʀʏ sᴛᴏʀʏ
در یکی از شهرهای کوچک و ساکت، یک خانواده تنها زندگی میکردند. شبها، چیزی غیرعادی شروع به رخ دادن کرد. در هنوز چه زمانی که همه خواب بودند، صدای عجیبی در خانه شنیده میشد که هیچکس نمیتوانست آن را توصیف کند. صدایی که انگار از دیوارها یا زیرزمین میآمد، اما هر چه بیشتر دقت میکردند، نمیدیدند منبع آن دقیقا کجا است.
مادر خانواده اولین بار وقتی صدای خاصی که به نظر میرسید به سمت پنجرههای خانه میآید، شنید، احساس کرد چیزی در آن شب تاریک وجود دارد که نمیخواهد دیده شود. پسر کوچک، که همیشه کنجکاو بود، در طول شب چندبار صدای ناشناختهای شنید که او را به شدت به خودش وا داشت.
شبها، خانه به طور مرموزی سرد میشد، و هر بار که خانواده سعی میکردند بررسی کنند، چیزی غیرقابلتصور اتفاق میافتاد. اشیاء در اطراف، به نظر میرسید که به آرامی حرکت میکنند و انگار کسی یا چیزی در آن خانه حضور دارد، اما دیده نمیشد.
یک شب، وقتی همه در خواب بودند، چیزی درون خانه رخ داد که هیچکس هرگز فراموش نخواهد کرد. کودکی که خواب بود، بیدار شد و صدای عجیبی در گوشش پیچید، صدایی که انگار از چیزی در دیوار یا درون خانه میآمد. ناگهان، خانه به شدت ساکت شد، اما احساس میشد که چیزی بر روی دیوارهای تاریک خانه نشسته و نظاره میکند.
کودک، با ترس و لرز از تخت خارج شد و به آرامی به سمت دیوار نزدیک شد. صدای آن چیز، حالا واضحتر از همیشه به گوش میرسید. او درست زیر پنجره ایستاد و احساس سردی را که از آن سو میآمد، حس کرد. قلبش تند تند میزد و انگار هر بار که صدای عجیبی میشنید، به یاد چیزی میافتاد که برادر بزرگترش همیشه به او هشدار میداد.
برادرش گفته بود: “اگر صدای عجیبی شنیدی، هرگز به آن نزدیک نشو. ممکن است چیزی در آنجا باشد که تو را نمیخواهد!” اما کنجکاوی بیش از حد او را قربانی ترسش کرد. کودک به پنجره نزدیکتر شد و ناگهان نوری خفیف در فضای تاریک مشاهده کرد. گرمای عجیبی در فضای سرد خانه حس کرد، گویی یکی از پنجرهها به آرامی باز شده باشد. هوای سردی که وارد اتاق شد، او را به شدت به خود لرزاند.
در همین حین، پدر و مادرش بیدار شدند و صدای زنگولهای را شنیدند که از زیرزمین میآمد. مادر به شوهرش گفت: “ما باید به زیرزمین برویم. احتمالاً بچهها چیزی را خراب کردهاند.”
پدر، با احساس اضطراب، چراغ قوهای برداشت و با احتیاط به سمت زیرزمین رفت. هر قدمی که برمیداشت، صدای زنگوله افزایش مییافت و وارد عمق دلش ترس میگذاشت. درِ زیرزمین به آرامی باز شد و صدای زنگوله، حالا به جیغهای ضعیفی تبدیل شده بود.
وقتی پدر قدم به زیرزمین گذاشت، نوری از گوشهای دوردست به چشمانش افتاد. صدای زنگوله ناگهان متوقف شد و سکوت عجیبی خانه را فراگرفت. پدر با تردید به سمت نور رفت و آنچه را که دید، هیچگاه فراموش نخواهد کرد. در گوشهی زیرزمین، یک عروسک قدیمی و خاک گرفته نشسته بود که به آرامی روی پایش حرکت میکرد.
پدر با صدای لرزانی فریاد زد: “چی هستی؟” اما هیچ پاسخی نیامد، فقط سکوت و سکوت. در همین حین، مادر و کودک نیز به زیرزمین پیوستند و هر سه با هم به عروسک خیره ماندند. چیزی در چشمان عروسک، حسی عجیب و ترسناک در دل آنها ایجاد کرد. ناگهان، عروسک به آرامی شروع به حرف زدن کرد: “منتظرتان بودم…”
کمکم احساس میشد که صدای عروسک، صدای همهگیر ترس در دلها را برمیانگیزد. آنها به آرامی از آنجا دور میشدند، اما احساس میکردند که چیزی از آنها نمیخواهد بروند. آیا آن صدای شبانه، حقیقتا فقط یک عروسک بود یا موجودی پلید که در سایههای تاریک پنهان شده بود؟ آیا آنها میتوانستند خیلی زود از آنجا فرار کنند یا شبهای ترسناک دیگری در انتظارشان بود؟ این سوالی بود که هیچکدام از آنها جوابش را نمیدانستند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)