این داستان راجب یک کریپی پاستا به نام هلن اوتیس(نقاش خو.نین)است.ممکن است که بعضی هایتان آن را نشناسید.من داستانش به طور خلاصه برایتان تعریف می کنم.
هلن اوتیس معروف به نقاش خو.نین پسری ۱۵ ساله با مو های سیاه نامرتب و گودی چشمی که نشان میده به اندازه کافی نخوابیده.او به طاهرش اهمیت نمیده و به نظرش رسیدگی به ظاهر وقت تلف کردن هست. صندلی اش ته کلاس رو به پنجره بود و ساکت مشغول نقاشی کشیدن بود.او تمایلی به معاشرت با دیگران نداشت. فردی به نام تام بود که مورد آز.ار و اذ.یت دیگران قرار می گرفت ،نه به خاطر اینکه کاری کرده باشه بلکه بخاطر اینکه بقیه دوستش نداشتن. از نظر هلن او آدم خوبی نبود ولی تام کسی نبود که بخواهد برای کسی دردسر درست کند و همیشه مشغول به کار خود بود. روزی ساعت جودی گم شد و هلن کمکی نکرد تا آن را پیدا کند.بان آن ساعت را داخل کیف هلن پیدا می کند،هلن از این اتاق تعجب می کند چون از وجود ساعت در داخل کیفش اطلاعی نداشت و بدون اینکه نگاهش را از کاغذش بردارد گفت من آن را بر نداشتم.جودی گفت:《بله...حتما درسته...》. جودی کلاس را ترک می کند.
روز بعد هلن متوجه پچ پچ ها میشه و خیلی ها او را دز.د خطاب می کنند،او بیشتر مورد زو.رگویی قرار می گیرد. هلن همچنان ساکت مانده و احساساتش را در دلش نگه می دارد. روزی می رسد که بان دفترچه نقاشی هلن را ازش می گیرد و نقاشی های ناتمام هلن را نگاه می کند.و گفت چند تا از صفحه های آن را میکنم.هلن و بان باهم دع.وا می کنند.دانش آموزان فقط تماشا می کنند و کاری نمی کنند.معلم با دیدن وضعیت هلن می گوید:《اوه خدای من چه اتفاقی افتاده》. هلن می گوید من از پله ها افتادم و از اتفاقی که افتاده به کسی چیزی نمی گوید. پدر و مادرش ازش پرسیدن چه اتفاقی افتاده ولی او باز هم جواب قبلی را میدهد. او راجب ب.دبختی هایش به آنها نمی گوید چون نمی خواهد باعث نگرانی آنها شود.
برای او سوال بود که چه کسی ساعت را در کیفش گذاشته بود و چرا این کار را کرده بود. پیام ناشناسی برایش فرستاده میشه. 《سلام اونجایی》 _ 《تو کی هستی》_ 《من تام هستم همکلاسیت》_《چیه؟》_《امم...خوبی》_《به تو مربوط نیست》_《من میدانم چه حسی داری فقط می خواهم کمکت کنم.》 از آن پس دوستی بین آنها شروع می شود و هلن در اخر پیام هایش از :) استفاده می کند. که ناگهان تام می گوید فردا در مدرسه بیا پشت بام می خواهم باهات صحبت کنم. هلن قبول می کنه و با تام ملاقات می کنه. تام:《من کسی بودم که ساعت را انداخت در کیف تو چون من خیلی مورد قل.دری قرار می گرفتم و می خواستم برای لحظه ای نادیده گرفته شوم》
هلن با خشم به سمت تام ح.مله می کنه که باعث میشه پای تام بلغزه و از لبه ی پشت بام بیوفته. هلن به سرعت دستش را می گیره ولی زور کافی نداره. 《متاسفم هلن...》 و دستش را رها میکنه. پلیس راجب این قضیه از هلن بازجویی میکنه و این قضیه سرزبون ها میافته. بعضی ها فکر می کنن کار هلن است و بعضی های دیگر فکر می کنن خودکیلی بوده. هلن مدت ها با کسی حرف نزد و به این نتیجه رسید تقصیر من نبود ...او به سزای کارش رسید. کم کم گریه هایش به خنده تبدیل شد.
همکلاسی های هلن تصمیم گرفتن جشن هالووین بگیرند و خب هلن دعوت نبود. جودی و مگی شب قبل به هم پیام دادند. جودی:《فردا کیا میان؟》 مگی:《تقریبا همه،خیلی به بان پیام دادم و همشونو دیده ولی جواب نمیده.》 _《معلوم نیست چش شده؟》 ~《جودی یک اتفاق عجیبی داره میوفته من صدای پا از تو راهرو میشنوم》 _《باشه برو》 ~《اوه جودی!یه پسر ژاکت آبی و خو.نیه... ماسک داره!!》 پس از آن جودی هرچقدر پیام میده مگی جواب نمیده.این مکالمه بین ساعت ۹ تا ۹:۳۰ است. ساعت ۱۱ شب یک پیام از مگی به جودی فرستاده میشه. 《هیجان فردا رو نداشته باش...شاید فردایی نباشه:)》
خسته نباشیی
چرا من اینو نمیشناسم.......
کریپی پاستای چندان معروفی نیست به خاطر همین تعداد زیادی نمی شناسنش.
وای
ساعت ۱ شب افسرده شدم ، بیچاره تام ، دلم سوخت برای هلن وای وای 😭😭😭😭😭😭
بلادی پینترو میپرستممضطخخی😭😭
پستت عالی بود ناناز💘
لایک *
عالی بود
هه هه اولین لایو