تو به درازای تاریخ زیستهای، و من از تو هستم. خنده هایمان یکی و گریه هایمان یکی شد. و این زمزمه هایی است، فقط برای تو!
داستان تو از چه زمانی شروع شد؟ نمیدانم، خودت بگو. از آن زمان بگو که جوانه کوچکی بودی، و فرزندانت تکیهگاهت شدند. از آن زمان ها که یاد من نمیآید!
از آن شاخ و برگ هایی بگو که سایهشان دیار اجداد من شد و کابوس دشمنانشان! از آن شکوه، آن ابهت، آن اقتدار، ای یگانه دورانها. بگو که چگونه به اوج رسیدی؟ چگونه به بدرقه پرنده های مهاجر رفتی و آسمان را لمس کردی؟ از شادی هایت بگو!
و از غم هایت. از آنان که پرچم خدا را به ناحق، ز دست صاحبانش کشیده و بلند کردند. آنگاه نام مبارک خدا را بر زبان جاری کرده، و بر تو ای مژدۀ خدا، یورش بردند! از آنان که هوا و هوسشان، دینشان شد و آن را به آسمان نسبت دادند. از آن شاخ و برگ های زخمیات، که چشم به راه سرداران ایزد پاک، درد ها چشید و هیچ نگفت. چشم انتظار روزی که پرچم دوباره به دست آنان برسد، در تاریکی سرود امید خواندی.
و از نمکدان های شکستهات بگو! از کودکان خردسالی که زیر سایهات بازی کردند، سپس شاخه هایت را بریدند. و تو آرام ماندی : هیزم خانههایتان هم میشوم... سپس زیر چکمههایشان ماندی، از آتششان سوختی، لگدشان را چشیدی، اما باز هم جز نگاه، کاری نکردی. تا آنکه به فرزندانت حمله ور شدند، با شاخه هایت پناه فرزندانت شده و رو به آن کودکان گذشته کردی : دیگر بروید، اینجا جای شما نیست.
کرکس ها، شغال ها، گرگ ها، کفتار ها... روباه هایی که با حیله هزاران شاخهات را بریدند... زخم هایی که ای کاش تا ابد جایشان در یاد ها بماند، نه فراتر بروند.
آن ریشه های لگدمال شده و آن شاخه های بریده و آن تنه مجروحت، هیچ گاه سر خم نکرد در برابر طوفان های مهیبشان. طوفان هایی که از دور، نسیمی ملایم بودند، پیغام دوستی میآوردند، و به هنگام رسیدن، زخم دیگری میزدند.
و در میان طوفان، مادران برای سرباز های در گهوارهات سرود امید میخواندند، امید به سرداران ایزد پاک. تا آنکه همانان از گهواره، به یاریات کمر بستند، زخم هایت را به جان خریده و بار دردت را به دوش کشیدند. بدن هایشان از گوشت و استخوان سست بود، ولی سرود مادران از آسمان هفتم بر جانشان نشسته بود.
و حالا من تو را نه در یاد ها، از دیدههایم مینگرم. به شاخه هایی که تا فرسخ ها گسترده شده است، به ریشه هایی که قلب زمین را در آغوش گرفته. به قامتی به بلندای آسمان هفتم، و به برگی هایی که سرزنده میرقصند. به سایهات که نه فقط به فرزندانت، بلکه پناهیست برای جهانیان.
و تو اینجا روبروی من، در کنار من، بالای سر من و زیر پایم هستی! تو آن درخت پاکی، آن سرو تنومندِ قیام. و طوفان ها... که هنوز هستند و میدرند، چون کوران در تاریکی، سوی تو میآیند و چون ابلهان که پایداریات را در همان هنگام ضعف و سختی فراموش کردهاند، به خیال خام سر خم کردن تو، بر تو زخم میاندازند. و نور از آنها وارد میشود...
و تو بالاتر میروی، گویی که جز جدایی ناپذیر آسمان هایی. و آنگاه، دشمنانت مغلوب تو میگردند...
ای سرو تنومند! محکم بایست که ما ایستادهایم! بلندتر سرود امید هزار سالهات را بخوان، دل یک جهان لک زده برای صدای تو! که گویا انتظار دارد به سر میرسد... ستارگان یکی یکی غروب کردند، حالا هم انگار ستارگان پرنوری که سال ها راهنماها بودند رسیده است! و یک جهان زیر سایه تو تماشا میکند... که طلوع خورشید خیلی نزدیک است...
نظرات بازدیدکنندگان (0)