ادامه ی داستان ژن آلفا✨
رفقا قبل از اینکه بریم سراغ پارتهای داستان، یه نکتهی کوچیک میخوام باهاتون در میون بذارم. من خودم خیلی عاشق دنیای علمی-تخیلیم خصوصاً وقتی پای پزشکی و پیچیدگیهایش وسط میاد. همین علاقه بود که باعث ساختن این داستان تو ذهنم شد. توی مسیر داستان ممکنه با بخشهایی روبهرو بشید که شامل آزمایشات علمی یا موقعیتهای چالشبرانگیز هست. اگه جایی حس سنگینی یا حتی ناراحتی بهتون دست داد، میخوام بدونید که این انتخابها برای واقعیتر شدن داستان و عمیقتر شدن شخصیتها گذاشته شده تا داستان فقط هیجان نباشه و معنا هم داشته باشه. راستش تمام تلاشم رو کردم که عالی بشه. اینها همش برگرفته از علاقهی شخصی منه و امیدوارم ازش لذت ببرید.
فقط یکم مونده بود. یکم مونده بود تا افراد ونهلسینگ به مکث برسن؛ اما به خاطر نقص فنی سیستمهاشون این، امکانپذیر نشد و وقتی رسیدن که کار از کار گذشته بود. نه تنها مکث مرده بود، بلکه مراسم خاکسپاریش هم انجام شده بود. ونهلسینگ عصبانی بود. به شدت عصبانی. آنقدر که ممکن بود حتی زیردستهای خودش را هم بکشد. با تهدید مجبورشان کرد خیلی زود یک نفر مثل مکث پیدا کنند و در غیر این صورت، عواقب بدی در انتظار تکتکشان است. دو سال به شکل عالیای برای دَن گذشت؛ بدون هیچ مشکلی. اما بعد از این مدت، کمکم با هر دقیقه نفس کشیدن، قلب دن به طرز عجیبی تیر میکشید. گاهی از شدت درد حتی نمیتوانست نفس بکشد. اولش با خودش گفت شاید بهتر باشد اهمیت ندهد، اما با شدیدتر شدن این مشکل، به یک پزشک مراجعه کرد و در کمال تعجب، بعد از کلی آزمایش و نوار قلب، پزشک وجود هرگونه مشکلی را انکار کرد. پس دن سعی کرد بیخیالتر باشد. اما سازمان دلتا سیگنال دریافت کرد. سیگنالهایی عجیب و قوی. خیلی سریع سعی کردند این سیگنالها را ردیابی کنند.
(ژن آلفا به یک دیانای مکمل برای تکمیل شدن نیاز داشت و دیانای دن دقیقا همان چیز بود. این سیگنالها حاصل ادغام شدن این دو ژن با هم بودند؛ فرایندی که گاهی ممکن است سالها طول بکشد. پس عملا سازمان دلتا داشت دنبال دن میگشت. هرچند این سیگنالها با هیچ دستگاهی قابل شناسایی نیست و نخواهد بود، مگر با دستگاههای خاص سازمان دلتا.) بعد از ردیابی سیگنالها، موفق شدند دن را پیدا کنند. در مورد خود او و خانوادهاش تحقیق کردند؛ کاری که برای آنها در حد آب خوردن ساده بود. آن شب بالاخره رسید. شبی که والدین دن به سفری به نیویورک رفته بودند. هوا نسبتا خنک و کمی مهآلود بود. دن که تا دیروقت، حدود ساعت سه، برای رسیدگی به کارهایش بیدار مانده بود، به سمت اتاقش رفت اما صدایی شنید. بیاهمیت از کنار آن صدا گذشت و با خودش فرض کرد شاید گربهای باشد. به سمت تختش رفت. همین که وارد اتاقش شد، دستی خشن، دستمالی با ترکیب بوی تند وانیل و مواد استریل جلوی بینی و دهانش گرفت و محکم فشار داد. طولی نکشید که دن بیهوش شد. و همانطور که انتظار میرفت دن را دزدیدند. و این شد سرنوشتی که میتوانست خیلی هولناک باشد و هر لحظهاش برای دن آمیخته با درد.
بعد گذشت چند ساعت، دن آرامآرام چشمهایش را باز کرد. به خاطر نور شدید و سفیدیای که به چشمش میخورد، اولش دیدِ درستی نداشت و همهچیز را تار میدید؛ اما با چند بار پلک زدن، این مشکل کمکم رفع شد. با چیزی که دید، خشکش زد. جوری که یک لحظه حتی نفس کشیدن هم از یادش رفت. به محیط اطرافش خیره شد و با سختی سعی کرد اضطرابش را کنترل کند. هرچند ناموفق بود و این اضطراب با دیدن اینکه خودش روی یک صندلی بسته شده، بیشتر هم شد. با یک نگاه به این صندلی میشد فهمید شبیه صندلی دندانپزشکی است ولی خیلی مدرنتر و پیشرفتهتر. صندلیای با جای پا، جای دست و جای سر؛ و روی هرکدام، بندی ظریف و نازک اما محکم که پاها و دستهایش را محکم به صندلی بسته بود. اما… سرش نه. اتاقی که دن توی آن بود، یک اتاق خیلی شیک، مدرن و البته بزرگ بود. شاید اندازهاش اندازهی یک خانه بود! بالای سرش یک بوم جراحی با نوری شدید قرار داشت. سمت چپش یک صندلی ارگونومیک دیده میشد که انگار برای نشستن یک نفر دیگر طراحی شده بود. سمت راستش یک میز بود میزی که انواع و اقسام ابزارهای پزشکی روی آن چیده شده بود: انواع سرنگ، ظرفهای کوچک، پنس، قیچی، باند، رگبند، تیغ جراحی و… که همه با نظمی عجیب چیده شده بودند.
اما به نظرتان سمت راستش چی بود؟ سمت راستش یک مانیتور نسبتا بزرگ قرار داشت که فعلا خاموش بود. دیوارهای اتاق سفید بودند و کل فضا درخشان و براق. چیزی که یک حس را میرساند: حس فوقمدرن بودن. اطراف اتاق علاوه بر دیوار های شیشه ای کلی دستگاه پزشکی مثل ونتیلاتور، دستگاه اکسیژن، دستگاه شوک و… و همچنین چند تا کمد نگهداری دارو دیده میشد. حسهای مختلفی همزمان به سراغ دن میآمدند و به او هجوم میآوردند. ترس و گیجی تمام وجودش را گرفته بود. با دیدن این صحنهها، اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که قاچاقچیهای اعضای بدن او را دزدیدهاند. سعی کرد نفس عمیقی بکشد و داد بزند تا شاید مشخص شود چه کسانی پشت این ماجرا هستند. اما قبل از اینکه بتواند کاری بکند، صدای قدمهای کسی را شنید که به اتاق نزدیک میشد. در باز شد و فردی که روپوش سفید تنش بود، وارد اتاق شد. دن با گلویی خشک سعی کرد حرف بزند، اما انگار کلمات مقاومت میکردند و حنجرهاش یاری نمیکرد. سکوت آن فرد هم باعث میشد بیشتر احساس کند اذیت میشود. ـ تو… تو کی هستی؟… چرا منو گرفتید؟… اینجا کجاست؟… هی! با توام… چرا جواب نمیدی؟… چرا منو بستید؟…
دن هرچه بیشتر تقلا میکرد، بندهای دست و پایش محکمتر به نظر میرسیدند. همزمان با پرسیدن سوالات بیجوابش از مرد روبروش سعی داشت دستها و پاهایش را آزاد کند اما فایدهای نداشت. مرد بیاعتنا به او به سمت مجموعهای از مانیتورها رفت و با چند کلیک، اطلاعاتی را بررسی کرد و سپس دست به تنظیمات پرداخت. بعد از اتمام کارش نگاهی گذرا به دن انداخت و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد. دن دوباره تلاش کرد تا بندها را شل کند، اما امکان پذیر نبود. حدود دو یا سه دقیقه بعد در دوباره باز شد. این بار مرد قبلی به همراه چهار دکتر و مردی دیگر که کت و شلوار مشکی شیکی به تن داشت وارد اتاق شدند. دن با دیدن مرد کتوشلواری، حس ناخوشایندی پیدا کرد. آن پنج نفر سراغ مانیتورها و دستگاههای اطراف رفتند. اما مرد کتوشلواری، مستقیم به سمت دن آمد.(فردی که بعدا مشخص میشود نامش ونهلسینگ است) شروع به صحبت کرد. یکی از دکترها به سمت مانیتور خاموش کنار صندلی دن رفت و آن را روشن کرد و بعد سوزن ظریفی را به یکی از سیمهای دستگاه وصل کرد و آن را به انگشت دن متصل کرد که دن درد خفیفی حس کرد و آن دستگاه نسبتا عجیب بعد از اتصال شروع به نمایش ضربان قلب و فعالیت الکتریکی قلب دن کرد. ونهلسینگ با لبخندی نچندان دوستانه رو به دن گفت: بالاخره به هوش اومدی دنیل… از آشنایی باهات خوشبختم. من ونهلسینگ هستم، رئیس سازمان دلتا. دن: سازمان چی؟ چرا منو گرفتید؟ میخواید با من چیکار کنید؟ از کجا منو میشناسید؟» ونهلسینگ با صدایی سرد و بی روح خندید. ونهلسینگ: اوه دن… اینها رو بعداً خودت میفهمی. نگران نباش همهچی قراره عالی پیش بره. تو خیلی خاصی…خاصتر از اون چیزی که فکرشو بکنی و همین خاص بودنه که باعث شده الان اینجا باشی. و بعد ونهلسینگ با زدن لبخند خبیثانهای ادامه داد: شروع کنید. دن: چیو… شروع کنن؟
یکی از دکترها به سمت دن آمد و صندلیاش را کمی به عقب خواباند، طوری که پاهای دن کاملاً دراز شد و کمرش در حالت نیمهنشسته قرار گرفت. دن: هی! چیکار میکنی؟ با توام!؟ درست زمانی که دن داشت از ترس سکته میکرد و حدس میزد قرار است چه اتفاقی بیفتد دکتر دیگری که چهرهاش شبیه یک پروفسور بود جلو آمد و خطاب به ونهلسینگ موضوعی را مطرح کرد: ببخشید قربان. ونهلسینگ: چیه؟ پروفسور: قربان، از اونجایی که این پسر تازه بیهوش شده اثر داروی بیهوشی حتماً هنوز تو بدنش هست. اگه الان آزمایشی انجام بدیم نمیتونیم اطلاعات دقیقی به دست بیاریم. اگه اجازه بدید چند ساعت بگذره و بعد شروع کنیم؟ ونهلسینگ: نکته خوبی رو اشاره کردی پروفسور. بسیار خب، فعلاً این کار رو متوقف کنید. سه ساعت دیگه شروع کنید. الان میتونید مراحل جایگزینی ps117 رو انجام بدید. پروفسور بعد گفتن چشم رو به بقیه کرد و دستور را تکرار کرد. بقیه دکترها هم از دستورش اطاعت کردند...
🥰🥰🥰✨
خیلی خیلی محشر بود
عالییییی
دمت گرم . باز هم از اینا بنویس 🥰✨✨✨😍😍😍😍😍😍😍😍
ممناننن🥹😘
حتما گلم فقط این چند روز به خاطر امتحانا نمیشه وگرنه چشم✨