《 از زبان لارا 》 بعد از اینکه مادر مارا فرستاد پیش آن عجوزه ی پیر رسیدیم به خونه ی اون ، اون چند قانون های چرت و پرت بهمون گفت مثل : داخل سالن نمیدوید ، سر و صدا نمیکنید، به چیزی دست نمیزنید و مهم تر از اون وارد هیچ اتاقی نمیشوید و مزاحم پروفسور نمیشوید. چند وقتی بود که اونجا زندگی میکردیم، خیلی خسته کننده شده بود ، غرغر های اون عجوزه یک طرف ولی هیچکاری نکردن یک طرف دیگه. صبح از خواب بیدار شدم و لباسم را پوشیدم و رفتم طبقه پایین. من : صبح بخیر پروفسور پروفسور با لحن سرد گفت : صبح بخیر لوسی با انرژی زیاد گفت : صبح بخیر لارا! بچه ها بیاید قایم باشک بازی کنیم. من : من که پایم ادموند : این بازی بچه ها است پیتر : باشه سوزان : بریم بازی کنیم. 《 پیتر چشم گذاشت 》 ما دویدیم. سوزان رفت توی یک صندوق قایم شد ، لوسی خواست بره پشت پرده که ادموند سریع رفت ، منو لوسی دنبال یک جای خالی میگشتیم. پیتر : ۷۹
منو لوسی یک اتاق پیدا کردیم که یک کمد توش بود . رفتیم تو کمد. پیتر : ۸۳ عقب عقب رفتیم ، همینجور که عقب عقب میرفتیم یهو به یک چیزی خوردیم ، سرد بود ، خیلی سرد. وارد یک دنیای دیگه شده بودیم. دنیای یخی. من : لوسی پیش من بمون لوسی : باشه ولی اینجا کجاست؟ من خندیدم : فکر کنم تو کمد. لوسی : بریم یک نگاهی به اطراف بندازیم؟ من : بریم 《راه رفتیم و رسیدیم به یک چراغ ، داشتیم دور و بر رو نگاه میکردیم که یک مرد دیدیم که پاهایش پاهای بز بود و شاخ داشت ، منو لوسی جیغ زدیم 》
《 از زبان مرد 》 داشتم میرفتم به سمت خونه ام که دوتا بچه دیدم. یهو جیغ زدیم ، اون دو تا پشت چراغ قایم شدن و من پشت درخت . لارا : تو کی هستی؟ مرد : من آقای تامنس هستم ، یک فان لوسی : یک چی؟ آقای تامنس: یک فان لارا : مگه فان ها وجود دارن؟ مگه تو افسانه ها نیستند؟ آقای تامنس : نه ، فان ها کاملا واقعی هستند ، شما دوتا فرزند حوا هستید؟ لارا : چی؟ فرزند کی؟ لوسی : ما فرزند حوا نیستیم ، اسم مادر ما حوا نیست. 《 از زبان لارا 》 اون مرد عجیب و غریب که خودش رو تامنس مینامید به ما گفت : مهم نیست ، هوا سرد است ، بهتره بریم خونه ی من ، این نزدیکی ها است. من : نه ، ما باید برگردیم. لوسی : لطفا لارا تو هم داری مثل ادموند و پیتر میشی من : خیل خب ولی زود برمیگردیم. 《 تو راه بودیم ، رسیدیم به یک خونه توی کوه ، وارد خونه شدیم 》 منو لوسی رو صندلی نشستیم. آقای تامنس : چای میخواید؟ من : ممنون ولی...
لوسی : آره آقای تامنس برایمان چای آورد. آقای تامنس : تاحالا موسیقی فان هارو شنیدید؟ من : ببخشید ما تا همین امروز نمیدونستیم فان وجود داره یا نه چطور باید شنیده باشیم؟ راستی اینجا کجاست؟ آقای تامنس : اینجا نارنیا است ، یک دنیای جادویی ، اگه بخواید میتونم موسیقی رو براتون بنوازم. لوسی : قبلش یک سوال دارم ، اینجا کریسمس هم دارید؟ آقای تامنس یک خنده تلخی کرد و گفت : اینجا ۱۰۰ سال است که کریسمس رو ندیدیم. من : ۱۰۰ سال!؟ آقای تامنس : بله ، ۱۰۰ سال
لوسی : یکروزی کریسمس میشه ، میدونم ، میتونم حسش کنم . حالا میشه اون موسیقی رو بشنویم؟ آقای تامنس : حتما 《 آقای تامنس شروع به نوازندگی اون آهنگ کرد ، خیلی زیبا بود ، به شعله ها نگاه کردیم ، داشتند تکان میخوردند، اول به شکل گوزن ، بعد به شکل یک شیر و بعد چندین فان ، کم کم چشم های منو لوسی سنگین شدند و به خواب رفتیم 》 بعد چند دقیقه بیدار شدیم که.....
《 عکس لباس لارا 》 𝑳𝒐𝒐𝒌 𝒇𝒐𝒓 𝒂 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒇𝒍𝒚, 𝒆𝒗𝒆𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏𝒔 𝒕𝒐 𝒄𝒓𝒂𝒔𝒉...! دنبال يه دليل براي پرواز بگرد حتي وقتي هزار تا دليل براي سقوط داري!🤍🪽
نظرات بازدیدکنندگان (0)