این پارت ۳ هست
یه روز صبح، باب اسفنجی طبق معمول با ذوق و شوق وارد رستوران خرچنگی شد تا همبرگرهای خرچنگی درست کنه. ولی وقتی رسید، با صحنهای عجیب روبهرو شد! بهجای میزها و صندلیها، همهجا پر از تاب، چرخوفلک، آدمکهای بادی و نورهای رنگارنگ بود. باب اسفنجی با تعجب گفت:
«آقای خرچنگ! اینجا چی شده؟ نکنه رستوران رو با شهربازی اشتباه گرفتی؟!» آقای خرچنگ که یک کت براق پوشیده بود، با لبخند گفت: «نه پسر! اشتباه نکردم! از امروز اسمش میشه شهربازیِ خرچنگی! ورودیه داره، هر بار سوار چرخوفلک بشن، یه سکه طلا!»
اختاپوس غرغرکنان گفت: «عالیه… حالا بهجای همبرگر پختن باید بلیط بفروشم؟ واقعاً پیشرفت کردیم!» پاتریک با هیجان فریاد زد: «من مدیر سرسره میخوام باشم!» و از بالای یکی از سرسرهها پرید پایین و مستقیماً داخل صندوق پول آقای خرچنگ افتاد.
آقای خرچنگ با چشمانی برقزده گفت: «هاهاها! صدای افتادن پول توی صندوق از هر قهقههای قشنگتره!» اما اوضاع اونطور که فکر میکرد پیش نرفت. بهجای مشتریانی که بیصبرانه منتظر همبرگر بودن، همه فقط میخواستن مجانی بازی کنن!
آخرِ روز، آقای خرچنگ بغضکرده گفت: «نه سکهای، نه همبرگری… من ورشکسته شدم!» باب اسفنجی با لبخند دلداریش داد و گفت: «آقای خرچنگ، شما تو درست کردن همبرگر استادین، نه تو شهربازی! بریم برگردیم به کاری که توش بهترین هستیم!»
آقای خرچنگ آهی کشید و گفت: «درست میگی پسر. فردا صبح، دوباره بوی همبرگر توی آب پخش میشه!» و از اون روز، شهربازی خرچنگی بسته شد… ولی تابها هنوز توی انباری رستوران هستن — برای وقتی که آقای خرچنگ دوباره وسوسهی طلا سراغش بیاد 😏
عالیه
عالیههههه