اگر در بیکینیباتم جنگ بشه
باب اسفنجی: اختاپوس این صدای چیهههه؟ اختاپوس به من چه. سندی: باب اسفنجی بمب زدن و خونه من خراب شد! پاتریک: بمب چیه؟ اختاپوس: میشه جلوی خونه من اینقدر سر و صدا نکنین.😡 سندی: باب اسفنجی میشه بیام خونه تو؟ یک دفعه یک بمب زد به خونه باب اسفنجی باب: اگر سالم بود میشد. سندی: خونه تو هم که خراب شد. پاتریک میشه بیایم خونه تو؟ پاتریک: آره.
سندی و باب اسفنجی با کلی خاک و دود از خونه بیرون اومدن. پاتریک جلوی خونهاش وایستاده بود و با افتخار گفت: پاتریک: خب… خوش اومدین به قصر من! 😎 باب اسفنجی: پاتریک، این یه سنگه نه قصر! پاتریک: دقیقاً! چون زیرش یه راه مخفی داره! (سنگو بلند میکنه، یه مار ماهی از زیرش درمیاد، همه جیغ میزنن 😱)
سندی: پاتریک! این چه راه مخفیه؟ پاتریک: اوه، اشتباه گرفتم. اون یکی سنگهست! (میرن پشت یه سنگ دیگه که با یه نقشهی نقاشیشده روش “ورودی فوق سری” نوشته شده) باب اسفنجی: پاتریک، داخلش چی داری؟ پاتریک: یه صندلی، یه بستنی نصفه، و یه عکس
اختاپوس از پنجرهی خونهی نیمهسوختهش بیرون رو نگاه میکنه: اختاپوس: کاش یه بمب دیگه اینا رو میبرد یه جزیرهی دور 😩 سندی (با جدیت): نه، ما باید بفهمیم این بمبها از کجا میان. باب اسفنجی: شاید پلانکتونه! 😠 پاتریک: یا شاید خودِ بمبها عاشق خونههای ما شدن 💥❤️ همه با تعجب به پاتریک نگاه کردن… اختاپوس: بله، قطعاً عاشقانهترین انفجاری بود که تا حالا دیدم! 😑
نظرات بازدیدکنندگان (0)