در یک روز تاریک و بارانی، بعد از ماجرای فرزند نفرین شده، هری پاتر و هرمیون گرنجر به مالفوی مانور میروند تا تایمنر را نابود کنند. دراکو مالفوی با چالشهای عاطفی و انتخابهای سختی روبرو میشود که سرنوشت همه آنها را تغییر خواهد داد. فصل ۱۳
📖 فصل ۱۳: عشق، انسانیت و گذر از سیاهی دراکو با دقت بیشتری صفحات دفترچه را گشود. هر ورقی که میچرخاند، گویی یک قدم دیگر به دنیایی نزدیکتر میشد که در آن، عشق و انسانیت به جای خون و خیانت، به عنوان قدرت اصلی زندگی شناخته میشد. صفحهای را گشود که نامش «عشق» بود. در این قسمت، داستانی با تمام زیباییهایش و دردش آغاز شد. 🌹 عشق سوروس و بلاتریکس
در این دنیا، سوروس و بلاتریکس به هم نزدیک شده بودند. این نزدیکی، ابتدا از یک دوستی بیخیالی شروع شد، اما به مرور، به عشقی عمیق و بیپایان تبدیل شد. بلاتریکس، با وجود گذشتهای پر از خصومت و خشونت، در سوروس یک نگاه دیگر به دنیا دید. او متوجه شد که دنیای ماگلها نیز میتواند زیبا باشد، اگر با قلبی پاک به آن نگاه کنی. و سوروس، با وجود گذشتهای پر از تنهایی ، در بلاتریکس یک قلبی پیدا کرد که به او اعتماد میکرد، بدون هیچ شرطی. این عشق، قدرتی بود که به بلاتریکس داد تا نامزدی اجباری خود با لسترنج را نابود کند. در یک مراسم علنی، با صدایی بلند و قطعی، اعلام کرد که دیگر به هیچ چیزی فکر نمیکند جز عشقی که برای سوروس دارد.
خانواده بلک، ابتدا با شوک این تصمیم روبرو شدند، اما با گذشت زمان، متوجه شدند که این عشق، نه تنها بلاتریکس را نجات داده، بلکه تمام خانواده را از سیاهیهای گذشته آزاد کرده است. مراسم ازدواج جادویی در یک شب پر از ستارهها، سوروس و بلاتریکس در یک مراسم جادویی ازدواج کردند. در این مراسم، تمام خانوادهها و دوستانشان حضور داشتند. خواهران بلاتریکس، لیلی و جیمز، که خودشان نیز نامزد کرده بودند، با خنده و شادی در مراسم شرکت کردند. سیریوس، برادر سیریوس، با خانواده مالفویها همراه بود و این بار، هیچ خصومتی بین آنها وجود نداشت. جیمز، با یک جادوی زیبا، یکی از شاهکار های اختراعی خود را اجرا کرد و لیلی با یک سخنرانی احساسی، اهمیت عشق و انسانیت را به یاد همه آورد. و این بار خواهران بلک با صمیمیت یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و با علاقه خواهرانه از یکدیگر حمایت میکردند. سوروس و بلاتریکس، با یک نگاه به هم، تمام دنیا را فراموش کردند. در آن لحظه، هیچ چیزی نبود جز عشق، زیبایی و امید.
سوروس و بلاتریکس به دنیای ماگلها رفتند تا ماه عسل خود را گذرانند. اما دنیای ماگلها، دیگر آن دنیای آرام و زیبا نبود. لرد ولدمورت و مرگخوارانش، درگیریهایی را آغاز کرده بودند. در یک شب تاریک و بارانی، سوروس و بلاتریکس در راه بازگشت به خانه ویلایی شان، به یک خانه مخروبه رسیدند. در آنجا، شاهد یک فاجعه بودند: یک خانه مخروبه، یک زن و شوهر کشته شده، و یک دختر نوزاد زیبا که از آن فاجعه جان سالم به در برده بود. نوزاد، با گریههایی بسیار، در کنار جنازه پدر و مادرش، آرمیده بود. سوروس و بلاتریکس، بدون هیچ تردیدی، به سمت او رفتند. بر گردن نوزاد، یک گردنبند زیبا بود. گردنبندی که نام هرمیون گرنجر بر روی آن حک شده بود. و به مرور زمان این دختر بچه معصوم جای خود را در قلب سوروس و بلاتریکس محکم کرد و این دو این نوزاد شیرین را به فرزندی گرفتند. و این گونه دراکو متوجه شد که هرمیون، دختر خالهاش است. این یافته، یک جهش بزرگ در دنیای او بود. هرمیون، که در دنیای قبلی، تنها یک همکلاسی بود، در این دنیا، یکی از نزدیکترین خانوادههای او است. در این دنیا، هرمیون یک زن قوی، مهربان و با هوش بود که با وجود تمام سختیها، به دنیای جادویی و به خانوادهاش کمک کرد. و در نهایت، دراکو متوجه شد که این تغییرات، نه تنها زندگی خانواده مالفویها را تغییر داده، بلکه تمام دنیای جادویی را به سوی انسانیت و عشق سوق داده است. و این دراکو را قوت قلب میداد و جذب میکرد تا بیشتر درباره ی این دنیا که به احتمال زیاد رویا گونه تر از زندگی قبلی است بداند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)