پارت دوم رمانمون که خیلی منتظرش بودین💚✨
نشستن و دراکو گفت: راستی، فکر میکنی توی کدوم گروه می افتی؟ گفتم: فکر میکنم که برم به اسلیترین. آخه پدر و مادرم هردو اسلیترینی بودن. گفت: عالیه! پدر و مادر منم توی اسلیترین بودن. منم فکر میکنم اسلیترینی بشم. **** دیگه کمکم هوا تاریک می شد و به قلعه نزدیک تر می شدیم. ذوق و شوق زیادی داشتم، چون برای اولین بار میخواستم برم هاگوارتز. یه لحظه در کوپه باز شد و یه پسر اومد داخل. مثل اینکه هم سن خودمون بود و با دراکو کار داشت. دراکو گفت: چیشده، تئودور؟ گفت: هیچی. فقط خواستم بگم که چند دقیقهی دیگه میرسیم. پس انگار اسمش تئودور بود! دراکو سری تکون داد و تئودور خواست که از کوپه بره بیرون. نیم نگاهی بهم کرد و لبخندی بهم زد و رفت. قطار توقف کرد و بلند شدیم تا پیاده بشیم. چمدون هام رو برداشتم و همراه با دراکو و دوستاش رفتیم داخل قایق ها و به سمت قلعه حرکت کردیم. چمدون هامون رو جلوی قلعه توی قسمت بار ها گذاشتیم و رفتیم داخل. توی سرسرای ورودی یه خانم جلومون رو گرفت و گفت: به هاگوارتز خوش اومدین. قبل از اینکه برین توی تالار بزرگ و سر میز ها بشینین، باید گروهبندی بشین. یعنی گروه های گریفیندور، هافلپاف، ریونکلاو و اسلیترین. در رو باز کرد و رفتیم به تالار بزرگ. یه چهار پایه جلوی میز های بلندی بود که بچه های دیگه دورش نشسته بودن. روی چهار پایه یه کلاه قدیمی و کهنه بود. پروفسور گفت: وقتی صداتون زدم، میاین اینجا، کلاه گروهبندی رو روی سرتون میگذارین و گروهتون مشخص میشه.
کمی مکث کرد و گفت: آلیا جانسون. با قدم های لرزان رفتم و روی چهار پایه نشستم. کلاه رو روی سرم گذاشت و عقب رفت. کلاه بلافاصله گفت: اسلیترین! کلاه رو از روی سرم برداشتم و روی چهار پایه گذاشتم. بچه های اسلیترین برام دست میزدن و دراکو هم با لبخند نگاهم میکرد. رفتم و سر میز نشستم. دوباره پروفسور گفت: تئودور نات. تئودور جلو رفت و پروفسور کلاه رو روی سرش گذاشت. کلاه گفت: اسلیترین! تئودور کلاه رو از روی سرش برداشت و اومد و کنار من نشست. بعد از اون، نوبت دراکو بود. کلاه گفت: اسلیترین! دراکو هم اومد و اون طرف من نشست. چند نفر دیگه هم گروهبندی شدن و وقت شام رسیده بود. تا اون لحظه خیلی نگران بودم و احساس گرسنگی نمی کردم. اما تازه فهمیدم که چقدر گرسنه شدم. **** بعد از شام، همراه ارشد گروه رفتیم به سالن عمومی اسلیترین و به خوابگاه رفتیم تا بخوابیم. امروز خیلی روز خوبی برای من بود. خیلی ذوق داشتم که بدونم فردا چه اتفاقاتی میوفته. لباس خواب پوشیدم و روی تختم نشستم. هم اتاقی های من دو تا دختر به اسم های پانسی پارکینسون و دافنه گرین گراس بودن. تا چند ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم و بعدش توی تخت هامون دراز کشیدیم و خوابیدیم.
ناظر قشنگم دسته بندیش درسته💚✨️
مرسی که تا اینجا همراهم بودی💚✨️
نظرات بازدیدکنندگان (0)