ناظر این پست نه ترسناکه نه سیاسی نه بی محتوا نظرتون چیه ؟
از میان مه ۱دای قدم هایی به گوشش رسید. سرش را چرخاند . سایه ای قدبلند او را تعقیب می کرد. - تو... - منم . نترس سایه شنلش را برداشت . از دور چندان شبیه به هم نبودند . یکی قدی بلند و هیکلی لاغر ، چهره ای رنگ پریده و ظاهری مرتب داشت و دیگری اندامی نیرو مند ، قدی متوسط ، ریشی نامرتب و چهره ای آفتاب سوخته داشت . اما از نزدیک محال بود کسی به جزئیات صورتشان توجه کند و متوجه نشود آن دو برادرند .
- تعقیبم می کنی ؟ - ازت مراقبت میکنم . - لابد به دستور مامان . - مسخره بازی در نیار . می خوام کمکت کنم . - ازت ممنونم داداش کوچولو . ولی من برای تحقیقات این پرونده اجازه ندارم و دارم خودسر عمل میکنم . اگه وزارت خونه بفهمه پای یک معلم بی دفاع مظلوم رو کشیدم وسط گمون نمیکنم حتی پنج سال خدمت صادقانه هم مانع از اخراجم بشه . - اجازه نداری ؟ چرا ؟ - خودت که این بامبول بازی های وزارت خونه رو میشناسی . فقط میخوان مردم رو خر کنن تا محبوبیتشون حفظ بشه و به قول خودشون جامعه دچار ترس نشه. یکی نیست بگه بابا ترس آگاهانه خیلی بهتر از آرامش دروغیه .
- آخرین خبر هارو بگو . برادرش با حالتی مشکوک نگاهش کرد - چه اهمیتی داره ؟ وزارت خونه بفهمه برام دردسر میشه . - تو تا اینجا خودسر عمل کردی حالا نظر وزارت خونه برات مهم شده ؟ یالا زود باش . در مورد وون مرد مقتول تو بیشه زار دهکده نیومون بگو . - خبرش به گوشت رسیده ؟ رفتم اونجا . نتونستم چهره مقتول رو تشخیص بدم . گردنش قطع شده بود و تمام دور تا دور جسد و روی صورتش یک ماده عجیب دیده میشد. انگار یک خون کپک زده بود . میتونی یک کاری برام بکنی ؟
- پس فکر کردی برای چی اینجام . کارآگاه جوان شیشه کوچکی از جیبش بیرون آورد . درون شیشه معجون حال بهم زنی بود و برادرش حدس زد این باید همان چیزی باشد که دور جسد ریخته بود . - این همون مایع ترشح شده از مقتول و بعید میدونم جادویی نباشه . میشه یه تحقیق کنی ببینی چیه ؟ به هر حال تو درس معجون هارو تدریس میکنی . برادر کوچکتر زمزمه کرد:(( اوهوم.)) و شیشه را از دست برادرش گرفت .
چند دقیقه ای مشغول تماشای معجون بود تا اینکه صدای کار آگاه او را به خود آورد :(( و یک چیز دیگه . یک گردنبند زنونه . )) از جیبش جواهر زیبایی ، با زنجیر نقره ای درخشان و نگین های آبی تیره در آورد و با نیشخند تحویل برادرش داد . برادرش تا نیشخندی را دید گفت :(( زهر ما..)) نگاهش بر روی گردنبند خیره ماند . - چیه ؟ - اینو میشناسی ؟ - نه - مال رزه
- چرند نگو . -جدی میگم . مال رزه . سال هفتم قبل از مراسم فارق التحصیلی کنار دریاچه وقتی اسکور ازش خواستگاری کرد اینو بهش داد . باید خیلی قیمتی باشه . سال هاست که هدیه عروسی عروس های مالفویه . برادرش به وضوح آشفته شده بود - شاید یکی شبیه اون باشه . -مگه چند تا از این جواهرات قیمتی وجود داره ؟
ناگهان گردنبند را از دستش قاپید . - باید به اسکور نشونش بدم - اونو چیکار داری ؟ خودش به اندازه کافی آشفتس نیاز نیست حالش رو بدتر کنی . - از کی تا حالا تو دلسوزش شدی ؟ شما تو هاگوارتز همیشه با هم مشکل داشتین . - خل بازی در نیار . من اجازه نمی دم پای یکی دیگه رو به پرونده باز کنی حتی اگه بهترین دوستت باشه . کار آگاه بعد گفتن این حرف با حالتی آشفته به موهایش چنگی زد و زیر لب ، طوری که انگار با خودش حرف میزد زمزمه کرد : (( پیداش میکنم . این معما رو باز میکنم . قول میدم . ولی تا اون موقع چیزی بروز نده .)) و بعد به صورت برادرش نگاه کرد :(( به کمکت نیاز دارم .))
نظرات بازدیدکنندگان (0)