پارت اول رمانمون به دلیل این که شخصی شده بود دوباره ساختمش✨️ ناظر قشنگم رمان درباره هری پاتره، دسته بندی درسته
صبح با صدای مامان بیدار شدم: آلیا! بیدار شو! یه نامه برات اومده. از روی تختم بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم توی آشپزخونه. نامه ای که روی میز بود رو برداشتم و بازش کردم. نامهی هاگوارتز بود که نوشته بود توی مدرسه پذیرفته شدم و باید روز اول سپتامبر برم مدرسه. همیشه فکر میکردم یه اتفاقی میافته و من نمیتونم به اون جا برم. مامان گفت: باید آماده بشی تا بریم وسایل مورد نیازت رو بخریم. چیزی به شروع ترم نمونده! صبحانه خوردیم و از خونه رفتیم بیرون. از کافه پاتیل درزدار رد شدیم و به کوچه دیاگون رفتیم. کتاب ها و قلم و کاغذ پوستی خریدیم و برای خریدن چوبدستی به فروشگاه اولیوندر رفتیم. یه چوبدستی از جنس نارون و ریسه قلب اژدها منو انتخاب کرد. پول چوبدستی رو پرداخت کردیم و اومدیم بیرون. مامان گفت: حالا باید بریم برات ردا بخریم. داخل مغازه ردا فروشی شدیم و مامان رفت بیرون تا یکم دیگه از گرینگوتز پول بگیره. دوتا پسر اونجا منتظر نشسته بودن که ردا هاشون رو بخرن. یکیشون موهای مشکی و چشمای سبز داشت و اون یکی موهای پلاتینی و چشمای خاکستری داشت.
خانم فروشنده بهم گفت که کنارشون بشینم تا نوبتم بشه که ردا بخرم. انگار که داشتن با هم حرف میزدن. همون موقع خانم فروشنده پسری که موهای مشکی داشت رو صدا زد که لباسش آمادست و میتونه بره. وقتی از فروشگاه رفت بیرون، پسری که موهای پلاتینی داشت رو کرد بهم و گفت: سلام. اسمت چیه؟ گفتم: سلام. اسم من آلیا جانسونه. اسم تو چیه؟ گفت: از آشنایی باهات خوشبختم. اسم من دراکو مالفویه. به نظر میاد که اصیل زاده باشی. گفتم: ممنونم. آره، من اصیل زادهام. همون موقع خانم فروشنده دراکو رو صدا زد و لباسش رو بهش داد که بره. قبل اینکه از مغازه بره بیرون گفت: توی مدرسه می بینمت، آلیا. حالا دیگه نوبت من بود که ردای خودم رو بخرم و برم بیرون. مامان هم اومد توی مغازه و پول لباس رو داد و از مغازه رفتیم بیرون. **** چند روز بعد: سوار قطار شدم و از مامان خداحافظی کردم. در یکی از کوپه های خالی رو باز کردم و رفتم داخلش نشستم. لباس هامو عوض کردم و ردای مدرسه رو پوشیدم. چون نمی خواستم وقتی قطار حرکت میکنه، لباس بپوشم. قطار شروع به حرکت کرد و از ایستگاه خارج شد. همون موقع در کوپه باز شد و دراکو با دوتا پسر اومد داخل و گفت: ببخشید. بقیه کوپه ها پر شدن. میتونیم بشینیم؟ گفتم: چرا که نه.
ناظر عزیزم شخصی نکن🥲💚
منتظر پارت های بعدی هم باشین💚
ناظر، تو با من مشکلی داری که شخصی میکنی😒
اخ جون رمان جدید
خیلی خوب بود ✨
اگر هم شخصی بشه باز منم فقط میام داخل اکانتت می خونم 😉
🥲💚
عالیییییییییییییی بود عزیزممممم
حتما ادامه بده و زودتر بذارش منتظر هستم
حرص نخور منم رمانم رو بعضی وقتا شخصی میکنه
مرسی🥲
رد کنی بهتره😒