چندتا از تیکه های نوشته هام تو دفترمه:) چیزی خاصی قرار نیست باشه.
(میدونم کاور مسخرست ایده نداشتم) کل این پست ی سری از تیکه های نوشته های خودمه. خیلی هدف خاصی ندارم😀
اجازه دهید داستانم را با تکه پاره ای خاطرات دختری روایت کنم که در غم چشم به جهان گشود و با کوله باری از گناه چشمانش را برای همیشه بست... (این شروع داستان رز سیاه. بخاطر قوانین سایت احتمالا نتونم اینجا بزارمش. اسلایس چارسوم از نوشته هام بود هم مربوط به داستانه.)
همیشه همه چیز برایم سوال بود؛ بدون این که بدانم سوالاتم چیست... من همیشه چرا های زیادی در سر دارم... اما... جالب نیست؟ جهان ما پر از چگونگی است، اما هیچکس به چرا ها توجه نمیکند. درحالی که آنها دلیلی بر چگونی هستند.
هرگز کسی از، از دست دادن من نمیترسد. اما خودم همیشه از آن وحشتی عمیق دارم. چرا که هیولایی در من خوابیده، و اگر خودم را گم کنم، او بیدار میشود. من هیولا را نمیشناسم، اما هیولا ی من، با ادمیان سر سازگاری ندارد.
او اینبار حتی دیگر لبخند نمیزد. دستانش باز و چنان بود که میخواهد پرواز کند. صدایش درگر در این دنیا نبود. در عاملی شیرین تر، چیزی لبخندش را دوباره به او هدیه کرده بود. لبخندی که من در صدایش میشنیدم اما در صورتش نمیدیدم. "روزی دوباره اینجا را خوهم دید. در رویایم. به ورای اتش کنونی نگاه میکنم و دوباره لبخند میزنم. انها را دوباره میابم. همانگونه ای که که قبل از این یافتم، روزی دوباره. از دل جهنم صدا لخند همانی که از دست داده ام میشنوم و من هم در حالی که درد تمام وجودم را میگیرد با انها خواهم خندید. همانطور که در گذشته بود." (مربوط به یکی از رمان ها کوتاهمه. یکم از بقیه قدیمی تره.)
او کوچک تر از ان بود که در دنیای بزرگ من زنده بماند. نمیفهمیدم چرا انجا بود. هنوزم گاه به گاه خودم گم میکنم. در این زمان ها معمولا او و همه را به دست فراموشی میسپارم و در خلائی بی حد و مرز از اعماق قلبم غرق میشوم. دیگر بخشش را نمیخواهم... او مرا نخواهد بخشید.
نوشته ای از دفتر خاطرات نانامی لونا. رزسیاه که پس از مرگش پیدا شد: "سرزنشم کنید. دیگر برایم کوچک ترین اهمیتی ندارد اگر بگوید که چرا اینگونه بودم، انها در درد و عذاب من زندگی نکردند. و من با مرگم، داستانم و حقیقتم را به گور میبرم. دیگر نمیخواهم کسی بداند و با ترحم به ما نگاه کند. یک روز من هم، مانند ان دو، سنگ قبری تو خالی خواهم بود. پر از درد و با داستانی که با کالبدم در خاک دفن میشود."
روزمرگی یک نوع عادت است. انسان به این که هر روز کار های خاصی را انجام دهد عادت دارد. اما در این صورت، فرق من با ربات ها چیست؟ همین است که دیگر نمیخواهم بیدار شوم. نیازمند خوابی از جنس ابدیت هستم. تا من نیز مانند خیلی ها ی دیگر بالاخره دفتر داستان حقیرم را ببندم.