بیاید داستان یه دختر ۱۳ ساله رو بخونیم 🍀
بریم برای پارت دوم داستان...
آن جا به نظر قدیمی و آشنا می آمد انگار تمام خیابان ها را قبلا دیده بود او سعی کرد تا با مردم صحبت کند اما کسی صدای او را نمی شنید پرویز ساعت ها در آن جا مشغول بود تا اینکه توانست خانه ای آشنا پیدا کند و واردش شد آن موقع تازه آسمان به دنیا آمده بود و او فهمید که به گذشته سفر کرده است، پس سریع به سمت دریچه دوید تا زمان را به روزی برساند که آسمان از آنجا رفت. وقتی از دریچه خارج شد دیگر شب شده بود و همان جا خوابش برد صبح روز بعد پرویز ساعت شمار را تنظیم کرد و وارد دریچه شد کنار دریچه مردی به نظر سالخورده با چشمانی قهوه ای ،لباس های سفید و کفش های مشکی ایستاده بود و تکان نمی خورد آن را از دریچه خارج، و روی مبل های دست دومش نشاند.
بعد از چند دقیقه مرد تکان خورد و در حالی که نفس نفس می زد دریچه را پرویز نشان داد و به حرف آمد و گفت امروز چه روزی است ما در چه سالی هستیم باید دریچه را ببندی وگرنه برای همیشه در آن جا گیر می افتی . پرویز پرسید چرا؟ مرد گفت بعد از بیست سال توانستم دریچه ی زمان را خلق کنم اما بعد از چند روز در آن جا گیر افتادم راستی تو این جا چه کار می کنی ؟
پرویز گفت تمام زندگی ام را وقف علم کردم و تنها چیزی که برایم ماند پولی اندک برای اجاره این خانه بود. مرد با چشمانی متعجب گفت پس من سال ها در آن جا گیر کرده ام و حالا تو در خانه من زندگی می کنی ! پرویز گفت پس تو همان منجمی هستی که آقای محمدی در موردش می گفت احتمالا صدای شکستن شیشه هایی که مردم می گفتن هم از لابه لایه دریچه بود خواهش می کنم بذار تا زندگی ام رو درست کنم منجم گفت عمل تو شاید زندگی الانت، را خراب کند و شاید زندگی مردم هم به خطر بیندازد پس لحظه لحظه از این زمانی که داری استفاده کن چون دیگر برنمی گردد. پرویز قبول کرد اما از منجم خواست تا یک بار دیگر دخترش را ببیند؛ پس وارد دریچه شد و منجم زمان را به روزی که آسمان رفت تنظیم کرد پرویز صورت پر خشمش را به یاد آورد و با چشمانی پر از اشک دنبال دخترش دوید و سرانجام چهره آن را به خاطر سپرد و دخترش برای همیشه در خانه ای جدید پا گذاشت
پرویز بعد از یک ساعت از دریچه خارج شد و منجم برای همیشه دریچه را بست . حالا دیگر از این واقعه یک هفته گذشته بود و پرویز تصمیم گرفت به دنبال دخترش بگردد و صفحه ای جدید در کتاب زندگی اش باز کند.» نویسنده= سیده روناک منصوری چاپ شده در کتاب هزار شهرزاد
این عکس کتاب..
پشت کتاب
اینم عکس نویسنده که قولش رو داده بودم☺️🤗
دوست دارید داستان بعدی در مورد کدو ژانر باشه؟؟
جنایی درام تخیلی و... ؟؟