آکیدنلاها موجوداتی شبیه انساناند اما از نظر قانونی و اجتماعی «دام» محسوب میشوند. آنها سریع و فرز هستند قدرت بدنی پایین و مقاومت به درد بالایی دارند
باران به آرامی بر بام ویلای الساندرو میبارید. آی در تختخوابی بزرگ و نرم دراز کشیده بود، بدنش هنوز گرم از تماس انسانی. الساندرو در کنارش به خواب رفته بود، نفسهایش آرام و منظم. دستش به طور غیرعمدی روی موهای آبی آی افتاده بود. آی به آرامی و با احتیاط از زیر وزن بازوی او خزید و از تخت پایین آمد. پاهای برهنهاش روی فرش سنگین حس خنکی مطبوعی داشت. او به پنجرهٔ بزرگ اتاق نزدیک شد. مه صبحگاهی مانند پتویی نرم شهر زیر پا را پوشانده بود. این اولین باری بود که میتوانست بدون حضور مربیان یا نگاه خیره خریداران، به دنیای بیرون نگاه کند. پیش از این، پنجرهها همیشه قفل بودند. صدایی از تخت شنیده شد. الساندرو در خواب غلت زد. آی با حرکتی سریع و بیصدا از پنجره فاصله گرفت، گویی مرتکب جرمی شده است. قلبش به شدت میتپید.
او به آرامی روی زمین، درست در جایی که نور صبح از پنجره به داخل میتابید، نشست. پرتوهای خورشید گرد و غبار موجود در هوا را نمایان میکرد. او دستش را دراز کرد تا این ذرات رقصان را لمس کند. الساندرو در تخت حرکت کرد و چشمانش را باز کرد. نگاهش به آی که روی زمین در میان نور نشسته بود افتاد. "آی؟ آنجا چه میکنی؟". الساندرو ، با صدایی که حالتی بین نگرانی و دستور داشت گفت: "بیا اینجا." آی لحظهای درنگ کرد. سپس، به آرامی برخاست و به سوی تخت، به سوی ارباب اش رفت الساندرو از تخت بلند شد. بدن برهنه آی در نور صبح میدرخشید. "سردت است." این یک جمله خبری بود، نه یک سوال. او به سمت کمد رفت و یک لباس خواب نرم و گرم از پشم مرینو را بیرون آورد. آن را به سمت آی گرفت،
"بپوش." آی لباس را گرفت آستینها بلند بود و او مجبور شد آنها را تا بزند. بوی چوب سدر و صابون خنثی از پارچه برخاست، بوی خانهای که ارباب اش بود. الساندرو به پنجره رفت و به شهر نگاه کرد. پشتش به آی بود وقتی گفت: "امروز برنامهای دارم. باید به دفتر کارم بروم." سپس برگشت و به او نگاه کرد. چشمانش خاکستری و جدی بود. "تو اینجا میمانی.میتوانی از تو خونه دور بزنی اگر دوست داشته باشی."
این یک پیشنهاد بود، یک امتیاز کوچک. "ممنون، ارباب." آی با صدایی آرام پاسخ داد. آلساندرو چند لحظه بیشتر ایستاد، گویی میخواهد چیزی بیشتر بگوید. شاید یک هشدار، شاید یک دستور. اما در عوض، فقط گفت: "کسی مزاحمت نمیشود." و سپس اتاق را ترک کرد. آی تنها ماند. لباس گرم هنوز گرمای بدن ارباب را داشت. او به سمت تخت رفت و روی ملحفههای به هم ریخته نشست. جایی که بدن اربابش گرمای خود را به جا گذاشته بود هنوز گرم بود.
او دستانش را به هم مالید. اولین باری بود که کسی او را تنها میگذاشت. به آرامی، او از تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت. دستانش را روی شیشه سرد گذاشت و به دنیای گسترده زیر پا نگاه کرد. سپس، نگاهش به اتاق افتاد. به در بسته. او میدانست که آن در قفل نیست. الساندرو گفته بود: "کسی مزاحمتان نمیشود." این به این معنی بود که او میتواند بیرون برود. میتواند پاهای برهنه خود را روی فرشهای راهرو بگذارد و این قلمرو جدید را کاوش کند. او به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره برنجی سرد گذاشت. او در را باز کرد درب با صدای تق تق آرامی باز شد.
فرصت
عالی عالی عالی
ممنونم