بریم برای ادامه....
سری چراخواندم تا بلکه آدمی آشنا را بشناسم؛ اما به جز ویلیام که به من خیره شده بود، هیچ شخص دیگری به چشمانم آشنا نمی آمد. مسئول اصلی اردو جلو آمد و میکروفن را بدست گرفت: سلام «به اردوی سامریکن خوش آمدید اینجا قانون های داره که باید به اون ها عمل کنید و وظایفی دارید که باید اونها رو انجام بدید.» مسئول اصلی ساعت ها برای بچه ها حرف زد، او گاهی از روی حرف های خود میپرید و سخنی با موضوعی جدید را آغاز می نمود. اوه درسته وظایفمون چی بود؟ اون به هر رده ی سنی ای وظایف محول کرده بود. رده ی سنی جوانان باید زیر دست مربی ها میبودند و در همه کار ها، باید مشارکتی دوچندان میداشتند. دسته نوجوانان کار هایی همچون گشت زنی های شبانه و جلوگیری از قانون شکنی را داشتند. و رده ی سنی کودکان.... آنها هیچ مسئولیتی نداشتند و حتی مسئول اصلی گفت اجباری هم برای رعایت قوانین ندارند؛که همه این را از چشم این میدیدند که فرزند مسئول جز رده ی کودکان است.
و در پایان پس از گذشت چند ساعت سخنرانی اون گفت: «من آقای جوردن کِلون هستم امید وارم اردوی خوبی داشته باشید.» پس از اتمام سخن رانی مربی های هر گروه جلو آمدند و گروه ها را به چادر هایشان راهنمایی کردند. جالب بود حتی چادر ها هم، هم رنگ شال هایمان بودند؛ چادر نوجوانان و جوانان در یک محوطه بودند اما، چادر کودکان در محوطه ای جدا بودند، گویا قرار نبود تا پایان اردو ما انها را ملاقات کنیم. در محوطه سرخی زدم به دنبال چادر خود میگشتم؛ روی چادر ها اسامی افرادی که در آن چادر هستن را نوشته شده بود اما، اما روی هیچ کدام از چادر ها اسم من نوشته نشده بود. سرم را پایین انداخته بودم و داشتم به وضعیت عجیبی که در آن گیر کرده بودم فکر میکردم ،که یک هو با کله به چیزی برخورد کردم؛ دست به سمت سرم بردم و خواستم بگویم آخ که با آدمی آشنا رو به رو شدم. اوه، تازه متوجه اختلاف قدیمان شده بودم، او سرو ، گردنی از من بلند تر بود. ویلیام : او دختر کوچولو چرا حواست به رو به روت نیست، داشتی من رو مینداختی زمین!. برایم عجیب بود، آیا من او را با شخصی دیگر اشتباه گرفته ام یا واقعا او ویلیامه؟ اگر ویلیام است پس چرا لحنش آنقدر عوض شده؟!
ویلیام با نیشخندی موزیانه گفت:چرا به من خیره شدی نکنه به زیبایی من خیره شدی؟ سری کج کردم و با پرویی گفتم :نه دارم سعی میکنم بین این حجم از ایراد، یه چیز خوب پیدا کنم. ویلیام لب به سخن نگشوده بود که یک هو یکی از دختر ها گفت:سوفیی! بیا اینجا چادر توئه بی محل به وجود ویلیام و اینکه حرفش را تمام نکرده است با خوشحالی به سمت چادر رفتم: وای چه خوب، واقعا ممنون، اما چطوری من همه رو دیدم اما از من اسمی نبود؟ لیا با حرص گفت : اون قسمت از پارچه که اسم تو روش نوشته شده بود،تا خورده بود، و یه دختر احمق هم فکر کرده بود اینجا مال هیچ کس نیست برای همین آمده بود اینجا ؛ به همین دلیل هم بود که تو وقتی آمدی چون اول به کسایی که داخل بودن نگاه کردی و بعد به اسامی روی پارچه ،متوجه اشتباه نشدی...
تموم🙌🎀
عالیه 🥹🥹
قشنگ بووودددد
عععععرر از همین الان عاشق این داستان شدممم
🥲🪷