صدای قدم هایی نرم و بوی عطری خوش احساس میشد؛ بی اهمیت به آن به آسمان خیره شدم. بوی عطر واضح تر شده بود با این حال باز هم به آسمان خیره شده بودم. -دختر کوچولو چرا به من نگاه نمیکنی؟! با تعجب سرم را پایین آوردم، ویلیام اینجا چکار میکرد؟!! :اوه ویلیام تویی، اینجا چکار میکنی؟ ویلیام نیشخندی زد و دستش را روی سرم گذاشت: عجیبه که دختر کوچولو مون هنوز هم اسم من رو یادشه.
دستش را کنار زدم و با حرص گفتم: تو، همین دو ساعت پیش اسمت رو بهم گفتی، مگه مغز ماهی دارم که یادم بره؛ در ضمن من دختر کوچولو نیستم! ویلیام چرخی زد و کنار من روی تنه ی مبلی نشست، همانطور که روی تنه ولو شده بود سرش را کج کرد و گفت: چرا نگم بهت ، وقتی تو آنقدر کوچولو و دوست داشتنی هستی. برایم عجیب بود تابحال آنقدر با هیچ کس، آن هم در این مدت کوتاه راحت نبودم و حتی تابحال آنقدر هم در زندگیم با کسی حرف نزده بود. روی برگرداندم و با صورتی که از حقیقت خجالت زده و سرخ شده بودند گفتم : اصلا هم اینطور نیست من نه کوچولو ام و نه حتی کوچولو به نظر میرسم.
ویلیام خنده اش گرشت، اول خنده ای تو دلی بود اما بعد به قه قه تبدیل شد. :ها، چرا میخندی؟ ویلیام خنده اش را قورت داد و گفت: باشه از به بعد بهت نمیگم دختر کوچولو، صدات میکنم سوفی، خوبه؟ با تعجب به او نگاه کردم: از این به بعد؟ مگه قرار تا پایان اردو کنار هم باشیم، که اینجوری میگی؟ ویلیام با چهره ای بی روح گفت: از وجود من در کنار خودت اذیت میشی؟ در یک آن خط سکوتی میانمان شکل گرفت. روی برگرداندم و دستم را در موهایم بردم: نه، فقط ترجیح میدم تنها باشم- ویلیام لبخند مصنوعی زد و گفت باشه پس، من میرم... و سریع دور شد. حال که دورم خالی شده بود احساس خوشی داشتم اما ، از سوی دیگر احساس میکردم که ویلیام را ناراحت کرده ام؛ در آمدم و به خود گفتم "مهم نیست، اصلا به من چه، تازه یک روز بود که همدیگر را دیده بودیم و او خودش بسیار نزدیک شده بود". باز با این حال احساس خوبی نداشتم، حس میکردم رفتار های ویلیام و اینکه او آنقدر سریع به من نزدیک شده بود دلیلی داشته.
آبی آسمان کم کم داشت به رنگ نارنجی در می آمد، دیگر هوا سرد نبود. از جایم بلند شدم و دستم را از آستین های سویشرت در آوردم و کلاه آن را روی سرم گذاشتم و راه افتادم؛ بوی غذا ببینیم را قل قلک میداد، یادم آمد که من حتی ناهار هم نخوردم. هرچه توان داشتم را در پاهایم گذاشتم و به سمت غذا خوردی اردوگاه رفتم. غذا خوری یکی از جاهایی بود که محدودیت نشستن نداشت و هرکس میتوانست هر کجا که بخواهد بنشیند. سری چر خواندم تا بلکه جایی خالی پیدا کنم؛ لیا از جایش نمیخیز شد و گفت: ببخشید سوفی یکی دیگه جات رو گرفته. به او لبخندی زدم و دنبال جای دیگری گشتم؛ دستی که در هوا در حال تکان خوردن بود توجه مرا به خود جلب کرد، او ایوان بود ، یکی از بچه هایی که در پرورشگاه ما بود،گویا کنار او جایی خالی بود؛ با ذوق جلو رفتم که یک هو دیدم کنار او ویلیام نشسته است.
دوست نداشتم در آن لحظه با ویلیام چشم در چشم بشوم، چند قدمی عقب رفتم و زمزمه کردم: ممنون، یه جای دیگه هست، میرم اونجا بشینم؛ اما این حقیقت نداشت، به سمت پشت غذا خوردی رفتم و منتظر ماندم تا بیشتر بچه ها بروند..
مثل همیشه فوق العاده بودد
الان میخوام عاشقانه بشه لطفا🙏
نشه هم شیپ میکنممم
شیپ میکنیم حتی به غلت....
خیلی داستانت قشنگه زودتر ادامه اش بده کا منتظرممم
تنک شازده حتما
❤🍫
فرصت؟
چه رمانی🛐🛐🛐