سلام، سوشی صحبت میکنه! این پست دارای اسپویل از شیطان کش میباشد نگید نگفتی(خودم اسپویل شدم عالیه..) و اینکه دومین باره اینو میسازم چون دفعه قبل مثل اینکه شخصی شده بود و در اصل بعضی عکس ها و کاور هم یچیز دیگه بودن که به درخواست ناظر حذف گردید...
برخی آدمها انگار قلبشان از جنس برف است...برفی که یخ زده باشد. او هم یک آدم برفی بود؛ بی احساس و عاطفه. حتی اگر اعماق وجودش را هم جستجو میکردی، چیزی جز سرما نمی یافتی اما...آدم برفیها فقط اینچنین نیستند، قلب یخ زده شان باعث میشود کف دستانت سرخ و گرم شوند؛ گرمایی سوزان
شبی سرد در جنگلی تاریک،آدم برفی ای میان تپههای برفی زندگی میکرد، او همه عزیزان و دوستانش را از دست داده بود و فقط به پایان عمر برفی خود میاندیشید تا اینکه... پروانهای با بالهای بنفش رنگ گذرش به آنجا افتاد و از آنجایی که خیلی سردش شده بود به دنبال خانه گرم و نرم میگشت. پروانه چندی بعد، خسته و نفس نفس زنان به جای اولش برگشت و چشمش به آدم برفی افتاد، دستان چوبیاش که در شانههایش فرو رفته بودند خسته به نظر میرسیدند.
پروانه با کنجکاوی به سمت آدم برفی رفت و روی کلاه بافتنیاش نشست و به خواب فرو رفت.《تو کیستی که روی سرم نشسته ای؟》 پروانه از خواب پرید و گفت:《..مرا پروانه می نامند، تو چطور؟》 آدم برفی با بیحوصلگی گفت:《 به تو ربطی ندارد، زود از اینجا برو.》 پروانه جواب داد:《تو دوستی نداری که اینقدر بد اخلاقی، درست است؟》او گفت:《نه ندارم ،حالا زود پرواز کن و برو.》 پروانه با ذوق و شوق گفت:《پس من میخواهم اولین دوست تو باشم! راستی، من هم خواهرم را از دست دادم...فقط تو نیستی که تنهایی.》 آدم برفی که کمی به گفت وگو علاقمند شده بود گفت:《 در مورد سوال آن موقع ات.. من اسمی ندارم، هرچه خودت مایلی صدایم کن.》پروانه:《.. تو را برفک مینامم دوست خوب من،راستی راستی انگار که بلاخره توانستم روی خوشت را ببینم.》
صبح از راه رسید و آفتاب کم کم داشت پرده ابرها را کنار میزد. آدم برفی نیز اندکی به پروانه علاقمند شده بود، آنقدر که میخواست زودتر دوباره با او سر صحبت را باز کند. او صبر کرد تا پروانه بیدار شود اما انگار او در خواب زمستانی به سر میبرد... اینگونه شد که آدم برفی چشمان سنگیاش را بست و به خواب رفت. ناگهان پرنده ای گرسنه که داشت دنبال روزی خود میگشت، پروانه را دید و به سرعت فرود آمد تا او را شکار کند. او بالهایش را در مسیر باد رها کرد و به سمت پروانه خانم رفت...
پروانه کمی چشمانش را مالید و خمیازهای کشید ولی طولی نکشید که دید پرنده ای نوک تیز یکی از بال های زیبای او را سوراخ کرده و دارد نوکش را از درون کلاه سوراخ شده آدم برفی بیرون میاورد... اشکی که با درد همراه بود از چشمان کوچکش سرازیر شد و ناگهان تعادلش را از دست داد، از روی سر آدم برفی لیز خورد و افتاد روی برف سرد. آدم برفی از درد ضربه پرنده بیدار شده بود اما نمیدانست چه خبر است تا اینکه شنید:《برفک عزیزم...درد دارد...خیلی خیلی...درد میکند...نجاتم بده-》
آدم برفی که نمیتوانست از دستانش استفاده کند،گیج شده بود که چه کار کند تا او را از چنگال پرنده بیرون بیاورد..《 پروانه! پروانه ی زیبا! بگو چطور میتوانم تو را نجات دهم!》ولی دیگر دیر شده بود، پروانه نفسهای آخرش را کشیده بود و در میان کریستالهای برف یخ زده بود، پرنده نیز با جاه طلبی جسد پروانه را به منقار گرفت و در میان آسمان اوج گرفت.《پروانه!》 آدم برفی دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و ذره ذره شروع به آب شدن کرد چون صحنهای دردناکتر از همه اینها را دیده بود، لبخند پروانه که در لحظات آخر با نومیدی به چهره آدم برفی چشم دوخته بود...
صبر کن یه لحظه.... چرا هیچکس نیست اینجا؟
عام..پستم دوباره شخصی شده پس دیگه نا امید شدم🙂
دوبارم منتشر شد..