زمان امدنت را به یاد میسپارم... زمانی که دیگر دیر شده بود
دلش سالها بود به اسم «اراد» گره خورده بود، بدون اینکه خود اراد حتی ذرهای خبر داشته باشد. توی کلاس، همیشه از ردیف آخر نگاهش میکرد؛ وقتی میخندید، وقتی سرش توی کتاب بود، وقتی با دوستهایش شوخی میکرد. برای دلِ دختر، همین دیدنها کافی بود. اما اراد هیچوقت متوجه نگاههای یواشکی و لبخندهای نصفهنیمهاش نشد.
یک روز، دختری جدید وارد کلاس شد. اسمش «نورا» بود. جدی، مرتب، با نگاهی که انگار همیشه مطمئن بود از خودش. معلم او را کنار اراد نشاند. از همان روز اول، اراد با او گرم گرفت؛ درباره درس، فیلم، حتی موسیقی حرف میزدند و میخندیدند. دل دختر مثل لیوان شیشهای ترک برداشت.
هر روز که میدید اراد با نورا شوخی میکند، چیزی توی سینهاش سنگینتر میشد. تا اینکه یک روز، وقتی نورا حرفی زد که به نظرش مسخرهکننده آمد، نتوانست خودش را نگه دارد. گفت: «فکر نکن چون تازه اومدی، همه باید دور و برت بچرخن.» نورا هم جواب تندی داد. صداها بالا رفت. کلاس ساکت شد. همان لحظه، اراد وارد شد و صحنه را دید. بدون اینکه بپرسد چه شده، کنار نورا ایستاد و گفت: «لازم نیست باهاش اینطوری حرف بزنی.» همین یک جمله کافی بود.
دل دختر نه فقط ترک برداشت، بلکه شکست. چیزی نگفت. کیفش را برداشت و رفت . بیرون را نگاه میکرد، اما چیزی نمیدید. فقط صدای قلبش را میشنید که آرام و خسته میگفت: «من همیشه تنها تماشاگر بودم.»
از روزی که کنار نورا ایستاد، همهچیز برای اراد عوض شد. اولش فکر میکرد کار درستی کرده. اما وقتی دید لیا دیگر حتی نگاهش هم نمیکند، وقتی سرش را پایین میاندازد و از کنارش رد میشود، چیزی توی دلش فرو ریخت
یک روز زنگ تفریح، دنبالش رفت تا حیاط مدرسه. گفت: «صبر کن… میخوام باهات حرف بزنم.» لیا حتی نایستاد. فقط گفت: «دیگه چیزی برای گفتن نیست.» و رفت. از آن روز، اراد هر جور میتوانست تلاش کرد. از دوستهای مشترک خواست با او حرف بزنند. پیام فرستاد. حتی چند بار کنار نیمکتش نشست. اما جوابش همیشه یکی بود: سکوت.
دختر دیگر مثل قبل نبود. نه عصبی میشد، نه دعوا میکرد. فقط سرد شده بود. انگار دیواری شیشهای بین خودش و اراد کشیده بود. نورا همهچیز را میدید. هر وقت حس میکرد اراد میخواهد به دختر نزدیک شود، وارد میشد. یکبار وسط حرفشان گفت: «اراد، معلم صدات کرد. بیا.» یکبار دیگر، کیفش را عمداً جلوی دختر انداخت و گفت: «ببخشید، حواسم نبود.» کمکم فاصله بیشتر شد.
اراد شبها به سقف اتاقش خیره میماند. به لحظهای فکر میکرد که بدون سؤال، بدون فکر، طرف نورا را گرفته بود. حالا تازه میفهمید چه چیزی را از دست داده. یک روز، زیر باران، جلوی در مدرسه ایستاد و وقتی دختر بیرون آمد، گفت: «من اشتباه کردم… فقط میخوام بدونی.» لیا مکث کرد. برای یک لحظه دلش لرزید. اما بعد گفت: «بعضی اشتباهها، درست نمیشن.» و زیر باران دور شد. اراد همانجا ایستاد. برای اولین بار، فهمید عاشق شده… اما شاید خیلی دیر
عالی و غم انگیز.........
تروخدااا به هم برسونشوننن
فوقالعاده
وای چه قلم قشنگی :))))😭
مرسی!
عجب قلمی یاد خودم افتادم.
چه خوب..
حقیقتی که یادم رفت بگم:گریم گرفت...
:)
او
غم انگیز بود
با اینکه بشدت پارت بعد رو میخوام ولی باید همین پایان باز بمونه...البته زیادم باز نبود:))
منم رمان می نویسم اگه دوست داشتی و البته وقت می تونی بخونی 🙃
اره دیدم!
حتما میخونم!!
قشنگ بوددد🙃
مرسی!
پارت بعدیییییی