خلاصه افکار این خرگوش به صورت داستان
دیگر دردی احساس نمیکنم . چشمانم را باز میکنم و فضای بیکران سفیدی را میبینم که انگار تا ابد کش آمده . هیچ خورشید و ماهی در آسمان نیست ولی انگار خورشیدی از همه سمت در حال طلوع است .
نفسم بند امد . چرا احساس تنگی نفس نمیکنم . سپس از عمد بیشتر نفسم را نگه داشتم . باز هم نیازی به آن نبود . ترسی عمیق کل وجودم را پر کرد و صداهای داخل سرم یک صدا فریاد میکشیدند :(نکنه مرد،مردم مردم،مدرم،مردمدمردمممممم.)واییییی نهدچشمانم با بستم پست هافبک را روی گوش هایم گذاشته تا دیگر فریادشان را میشنوم ولی صدا بلند تر هم شد. نه نه نه این امکان ندارد . فرایاد میکشم . و سپس دست هایم را از روی گوش هایم بر میدارم . صدا ها خفه شده اند .
ناگهان متوجه حضور پیکره عضیمی که پشت سرم ایستاده می شوم . انسانی با حدود ۴ متر قد و پوستی به سفیدی برف با لبخندی از سر مهربانی به من نگاه میکند . لباسی سفید و بلند پوشیده که تا پایین پایش ادامه دارد . زبانم بند آمده ولی تلاش میکنم خودم را جمع کنم . بلند میشوم . و میگویم :( ببخشید. ..... ام شما . ینی چیزه شما میدونید من کجام ؟) با صدایی که هم ابهت و هم عشق از آن سرشار بود میگوید :(خودت فکر میکنی کجایی؟) من...چیز من ، خب شاید ....مر...مردم؟ چقدر باهوش شگفت زده شدم .
دنیا جلوی چشمم تیره شد . مردم چرا؟ چه طوری ؟ سوالات اینه که چطوری مردی ؟ درسته ؟ ب.بله... آقا ؟ خودت ازم پرسیدی . و من هم خواستم بهت پاسخ همه سوالاتت رو بدم . به عنوان عذر خواهی . عصر خواهی؟ بابت چی؟ چون تو هنوز عمر داشتی . تا کی ؟ ۳ روز دیگه وقت داشتی ولی من زود تر آوردمت اینجا تا بتونم به سوالاتت جواب بدم . اگه هم نمیخوای میتونم برگردونمت . سه روز دیگه هم میارمن اینجا ولی دیگه از جواب خبری نیست . خب خب باشه پشیمون شدم . باشه . ازم پرسیده بودی که پولدار تریم افراد چه طور اینقدر پول دارن ؟ اوهوم خب بزار نشونت بدم .
زیبا بود:)
بی نقص🛐🛐🛐