خلاصه ای از افکارم رو به داستان تبدیل کردم . ^_________^
رییینگ صدای زنگ ساعت کوکی چشمان خسته ام را بیدار میکنند . هنوز روحم در خواب است . ساعت را بر میدارم و صدایش را خفه میکنم . بلند میشوم و به سمت لباس ها میروم و میپوشم و از پله های چوبی پایین میایم . پله ها آرام از زیر پایم جیغ میکشند انگار که دلشان نمیخواهد من زیر پاهایم لهشان کنم . ولی خب من هم باید به بالا برسم . شرمنده ام پله های عزیز.
دوچرخه آبی ام دم در خاکستری برای من در انتظار است. سوار دوچرخه ام میشوم و به سمت محل کارم در اقیانوس انسان ها پارو میزنم . چقدر شلوغ و پر سر و صدا . خیلی هایشان هر روز هم را میبینند ولی نگاه نمیکنند . تمامی چهره های برایم آشنای غریبه اند . به رکاب زدن ادامه میدهم و وارد خیابان فرعی میشوم تا از امواج جمعیت دور باشم . اینجا را خیلی دوست دارم . خیابان گلدن هارت . دوطرفش پر از درختان بید مجنون است . همیشه خلوت است و سکوت حکومت میکند. رکاب میزنم و رکاب میزنم .
من در این راه خیلی با خدایم حرف میزنم و درد و دل میکنم . این بار هم مثل همیشه شروع میکنم . ( خدای مهربان . ازت سوالی داشتم. چرا بعضی از مردم آنقدر فقیرند و برخی آنقدر ثروتمند . من چرا نمیتوانم یه موتور بگیرم که اینقدر رکاب نزنم . چرا آخه. من که همیشه تورو شکر کردم . همیشه قبل هر لقمه غذا به یادت بودم . چرا تو که دم از عدالت میزنی آنقدر همهچی رو نا برابر ساختی ؟ حداقل به منم بگو اینا چرا اینقدر پول دارن ؟ ) قطره اشکی صادقانه از گوشه چشمم میلغزد.
ناگهان دردی در قلبم احساس میکنم . قلبم آنش گرفته . میخواهم فریاد بزنم که صدا در گلویم خشک میشود . دست و پاهایم یخ کرده . پاهایم از حرکت ایستاد و من چشم هایش را بیاختیار میبندم و از حال میروم .
ادامه بده، خیلی خوب بود.👏👌👏
فوق العاده بود🛐🛐
عالی بود،ادامش بده🫠🍓
میشه به دو پست آخرم سر بزنید؟😭🎀
خیلی بده ؟
یا ادامش بدم ؟
____
بد؟ فوق العاده بود>>>>>>>>>