این رمان قراره با بقیه رمان ها یک مقدار متفاوت باشه چون وقتی که نظرات شما رو بخونم تا جایی که بشه روی داستان اعمالشون میکنم.
الهه:ولی من نمیدونم این بازی چه فرقی با جرعت حقیقت داشت الان؟ ساناز: اولشم گفتم از زیرش در نرو بعدشم فرقش اینه دامنه سوالاتش خیلی محدود تره امیدوار بودم که تو این لحظه یکی منو نجاتم بده و .. رضا(داداشم):همه پاشید بیاید داخل بابابزرگ میخواد لحظه تحویل سال همه پیش هم باشیم و رضا رفت با خوشحالی از جام پریدم ولی شاید هیجان زیادم دیگه خوب نیست چون پام پیچ خورد ولی آرمان قبل از اینکه کاملا پخش زمین شم با دستاش کمرمو گرفت و نذاشت که بیوفتم و برای لحظه ای که گرمای دستش رو احساس کردم انگار که قلبم ایستاده بود و فکر کنم چند ثانیه تو همون حالت بودیم آرمان:خوبی ؟؟ ساناز:آره خوبم فقط یکم پام..آیی میخواستم رو پای خودم وایسم که نشد ولی آرمان با یک حرکت منو بلند کرد و مثل یه گربه زخمی بغل کرد و روی تخت گوشه حیاط نشوند حسابی خجالت کشیده بودم پدرام:هی چیکار میکنی آرمان:… با خودم فکر کردم باید جلوی شروع این جنگو بگیرم پس..
الهه:مامااااان.. مامان:وای خدا دختر چی شدی تو با صدای دادم همه پیچیدن و من تازه متوجه شدم که مچ پام زخمم شده و خونریزی داره بالاخره به خیر گذشت همه جمع بودیم بابابزرگ:میدونید امسال هم به رسم هر سال الان کنار هم دور این سفره نشستیم به امید اینکه هر سال تداوم داشته باشه اما من میخوام توی این مناسبت شاد و فزخنده یک مسئله مهم و البته امر خیر رو هم مطرح کنم یعنی میخواست چی بگه؟ و بابا بزرگ ادامه داد: میدونید که عقد پسرعمو دختر عمو رو توی آسمونا بستن و از نظر من پدرام و الهه هم استثنا نیستن احساس کردم سرم گر گرفت و دنیا دور سرم چرخید اما من نمیخواستم… الهه:پام یکم درد میکنه اگر اجازه بدید بابابزرگ برم و زود بیام بابابزرگ:عروس خانم خجالت کشید،برو دخترم برو چطور میشد رو حرف بابابزرگ حرف زد ولی اون برای خودش برسده بود ودوخته بود آخه من.. آرمان:الهه تو دلت رضاست به این مسئله؟ الهه:نباشه کاری از دستم بر میاد؟ آرمان:تو فقط بگو بقیش با من الهه:نمیخوام بخاطر من خودتو با این جمع در بندازی خودت که همشونو میشناسی فقط سره حرف مردم و این چی گفت و اون چی خواست تصمیم میگیرن دل آدما براشون مهم نیست آرمان:ولی برای من حرف دل تو مهمه
الهه:من معلومه که نمیخوام واضح نیست؟ آرمان:پس من میرم و باهاشون حرف میزنم شاید… الهه:نه.اصلا،نمیخوام اینجوری فکراشون میره سمتای دیگه و کلی حرف پشتمون در میاد آرمان:بزار بگن برام مهم نیست الهه:نه آرمان جون من نکن آرمان:الهه میدونی رو این حساسم چرا میگی هوم؟ الهه:چون نمیخوام همین. آرمان:دور سرت بگردم خانم من فکر کردی من میزارم تو با این مرتیکه بری زیر یه سقف بخدا اگه یه انگشتش به تو بخوره کاری میکنم نتونه صب رو ببینه چشماش تیره شده بود و میشد صدای قلبشو از همسن فاصله هم شنید الهه:میرم داخل الان شک میکنن دستمو محکم کشد و دوباره نشوندم سره جای خودم…
صورتشو نزدیک گوشم برد و نفسای گرم و سریعش به گردنم میخورد با صدای ضعیفی گفت:عمرا بزارم تورو ازم بگیرن حالا تاوانش هرچی باشه پیشونیمو بوسید و من بدون حرفی پاشدم و رفتم داخل انگار همهی نگاه ها رو من بود اما هیچکس منتظر نظر من نبود حتی نمیپرسید اصلا قصد داری ازدواج کنی مگه من مجسمه شمام هزار و یک غر داشتم که بزنم و.. سال تحویل شد بابابزرگ به همه تبریک گفت و عیدی داد هر سال اینموقع من شادترین و هیجان زده ترین بودم اما اینبار لب هام نه تنها نمیخندید بلکه قدرت حرف زدن نداشت تا تبریک ساده بگه راه افتادیم سمت خونه تموم راه یک کلمه هم حرف نزدم فقط اون جملات توی ذهنم تکرار میشد از طرفیم نگران آرمان بودم که مبادا کاری کنه چون قبل تحویل سال بیرون رفته بود و اصلا ازش خبری نبود الهه:الو..آرمان آرمان:الهه من عروسک من خوبی؟ الهه:کجا بودی تو نگرانم کردی آرمان:رفتم یکم فکرامو جمع و جور کنم ببینم چیکار باید کرد الهه:هوم.. سرم درد میکرد نفسام به سختی بالا میومد و قلبم به زحمت میزد روی زمین که قطعا نبودم آرمان:الو..الهه هنوز هستی؟؟ الهه: آره هستم ببخشید آرمان:من میگم بیا فرار کنیم بریم…
چقدرررررر قشنگهههههههههه😍🩷
من غش کردم برای این داستانننن
عالی بود فقط اسم دختر اصلی چیه؟
مرسی قشنگم،الهه❤
وای خدا چقدر ناناز بود و راستی به نظرم فرار آرمان و الهه درست نیست شاید کل ریتم داستان بهم بخوره و باید خیلی زود به شخصیت پدرام بپردازی چون همه میخوام بشناسنش و نظرش درمورد الهه رو بدونن و راستی اینکه آرمان یهو میره تو حالت تاریک کلیشه شده و داستان رو آبکی میکنه بزار همینطوری مهربون و خوب بمونه کاری کن هم پدرام هم آرمان به یک اندازه واسهمون محبوب باشن کاری کن خوانندهها سره اینکه کدوم بهتره بحث کنن و به همهی شخصیت ها حتما بپرداز و حتما ریتم داستان رو حفظ کن و پایانی هماهنگ با داستان بنویس
خیلی ممنون بابت انتقادت،چشم حتما توی پارتای بعد کم کم متوجه میشید❤
اگه جای الهه بودم وقتی آرمان کمرمو گرفت دستشو میشکستم☺(وی روانی است)
جون منم از آدمای روانی خوشم میاد آخ جون روانیییییی😆😆😆🤣🤣🤩
😂😂😂😂❤
باعث افتخاره😂😂
عااالی بود .
مرسیی قشنگم🥹
به نظر من همه بمی.رن
متاسفم ولی من ذهن مریضی دارم .
😂😂😂😂🩷
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییی خیلی باحال و قشنگه داستانتتتتت
به نظر من که بتونن فرار کنن بهتره
مرسیی قشنگم احتمالش هست که بتونن😉
خیلی زیبا بود داستانت 🙇🏻♀
مرسیی قشنگم🥹🩷
خواهش می کنم خوشگل
ولی اگر یه پست بزاری فقط شخصیت ها رو معرفی کنی بهتره مثلا چند سالشونه با عکس(اگر داشتی)
عالی بود زیباااا💖💖
مرسیی قشنگم🩷🥹