درود، کتاب "دختری با م.ر.گ در جیبش"، رمانیه که خودم نوشتم، امیدوارم دوستش داشته باشین✨
از چند هفته پیش، بدنم دارد یک جورهایی… به من هشدار میدهد. اما کسی نمیفهمد. چون کسی نگاه نمیکند. همه چیز از شبی شروع شد که برقها قطع شده بود و خانه تاریک بود. مامان توی آشپزخانه دنبال شمع میگشت، بابا درگیر تلفن کاری بود، و من… وسط حال ایستاده بودم و سعی میکردم نفس بکشم. نور موبایلم صورت خیس و رنگپریدهام را نشان میداد. نفس عمیق کشیدم. اما سینهام مثل یک درِ زنگزده بسته ماند. یک صدای تقتق داخل قفسه سینهام پیچید و بعد… یک سرفهی خ.ف.ه
اول آرام. بعد شدیدتر. بعد آنقدر شدید که زانوهایم خم شد. هیچکس نفهمید. چون همه درگیر «زندگی» بودند و من داشتم یواشکی «از زندگی جا میماندم». وقتی بالاخره سرفه قطع شد، طعم آهن روی زبانم بود. با انگشت لبم را پاک کردم. قرمز. پررنگ. داغ. برای چند لحظه فقط به آن لکه خ.و.ن نگاه کردم. انگار دنیا از پشت همان لکه، تار و لرزان شده بود.
خواستم صدا بزنم: «مامان…» اما چیزی در گلوی خیس و داغم گفت: نه. الان وقتش نیست. نه به خاطر اینکه نمیخواستم مامان نگران شود؛ به خاطر اینکه نمیخواستم حقیقت را بشنوم. همان شب تا صبح بیدار بودم. درد، مثل دست یک آدم غریبه، دور دندههایم حلقه میزد و فشار میداد. هر بار که نفس میکشیدم، یک صدای «فش—ش» داخل سینهام میپیچید. انگار یک نفر با کاغذ سمباده به دیوارهی ریههایم میکشید.
صبح که شد، آینه اتاقم را نگاه کردم. زیر چشمهایم ک.بود شده بود. پوستم خشک و بیرنگ. انگار یکسال پیرتر شده بودم. در یک شب. مدرسه رفتم، اما هیچچیز عادی نبود. وقتی از پلهها بالا میرفتم، قلبم میکوبید. نه مثل معمول؛ بلندتر. بیقرارتر. طوری که انگار میخواهد از قفسه سینهام فرار کند.
دوستام حرف میزدند، میخندیدند، نقاشی روی دست هم میکشیدند… و من یک گوشه نشسته بودم و با هر سرفه گلویم میسوخت. چندبار خواستم دستم را بگذارم روی سینهام و فشار بدهم تا د.ر.د آرام شود. اما فقط لبهایم را گاز گرفتم و خیره شدم به تخته. هیچکس نفهمید. بعد از مدرسه، اتوبوس دیر کرد. باران میبارید. خیلیها داخل ایستگاه دویده بودند. اما من بیرون ماندم. چون هوا سرد بود… و فقط سرما میتوانست برای چند ثانیه درد سینهام را بیحس کند.
همانجا بود که یک سرفهی عمیق آمد. اینبار نتوانستم جلویش را بگیرم. به نرده ایستگاه چنگ زدم و خم شدم. چیزی از دهانم بیرون پاشید. خ.و.ن. زیادتر. گرمتر. ترسناکتر. باران همهچیز را میشست، اما این یکی… این یکی نمیخواست برود.
برای اولین بار، وسط همان باران، ایستادم و به خودم گفتم: «این بیماری نیست. این یک هشدارِ واقعی عه...» آن روز عصر، وقتی رسیدم خانه، کفشهایم هنوز خیس بود. مامان گفت: «چرا دستات یخ زده؟» لبخند زدم. گفتم: «بارون خوردم.» اما پشت لبخندم، یک چیز پنهان شده بود. ت.ر.س.ی که حتی اسمش را نمیدانستم.
تمام شب با چشم باز خوابیدم. و صبح روز بعد… تصمیم گرفتم بدون گفتن به هیچکس بروم دکتر. تنهایی. با دنیایی که کمکم داشت دور سرم تار میشد.
عالی بود خسته نباشی:))
عالیییییییییی بوددددد:))))
اول
پرات بعد میخوایممم
پارت منظورم بود
حتما میزارم:)
خسته نباشییی
خیلی قشنگ بوددد