هانا:در سرزمینی دور، دو دختر به دنیا آمدند.پدرشان یکی بود،اما مادرشان نه.روزی پدر گم شد.بین زنان دعوایی افتاد.هر زن،دست دخترش را گرفت و رفت. آفتاب:مام،نینی ها چی شدن؟ هانا با لبخند:هیچ کس نمیداند،اما شاید تو آن را کشف کنی. صدای خروپفی ملایم در اتاق پیچید.مادر به آفتاب نگاه کرد،او خوابش برده بود. هانا از روی تخت بلند شد: خوب بخوابی خورشید مادر. پتو را روی دختر کشید و آرام از اتاق بیرون رفت.به داخل حال رفت و روی مبلی نشست.احساس عجیبی داشت:خشم،نگرانی وشادی. خاطره ای به ذهنش رسید:
(۸ سال قبل) مهرداد:عزیزم،با من ازدواج میکنی؟ هانا :ح...حتما همراه با مهرداد،به خانه ی او رفت. مهرداد:همینجا بشین عزیزم. (۱ ساعت بعد) مهرداد به خانه برگشت. مهرداد:عزیزم،با مانلی جان،همسر من،آشنا شو. مانلی و هانا همزمان:تو زن داشتی؟ مهرداد ساکت ماند. هانا:ام... سلام مانلی:سلام.....اسمم مانلیه.
تق تق.از فکر کردن به خاطرات دست کشید.به سمت در رفت و در را باز کرد. پستچی دم در بود:سلام.خانم هانا نظری؟ هانا: بله. پستچی نامه ای دست هانا داد:این مال شماست خانم. هانا:ممنون در را بست و به حال برگشت. نامه را باز کرد: خانم نظری عزیز شما برای کار در مدرسه ی شبانه روزی غیر انتفاعی سلام شاگرد اول قبول شده اید. مقطع تحصیلی شما برای آموزش،کلاس هشتم و نام کلاس شما ۸/۳ هست.کار شما از اول مهر آغاز میگردد. هانا نامه را در روی میز گذاشت و به اتاق اش رفت.به امید اینکه بتواند کمی بخوابد.
مانلی: در جایی دور، دو دختر به دنیا آمدند.پدرشان یکی بود،اما مادرشان نه.روزی پدر گم شد.بین زنان دعوایی افتاد.هر زن،دست دخترش را گرفت و رفت. مهتاب:مامان داستانات..... مانلی سریع نگاهش را به طرف مهتاب برد. دخترش خوابش برده بود. از اتاق بیرون رفت و در روی مبلی در حال نشست.تلویزیون روشن بود و مستندی درباره نوزاد ها نشان میداد. مستند او را یاد خاطره ای انداخت:
(۶ سال قبل) مانلی:دختر عزیزم،مانند ماهی مامانی.....اسمت را مهتاب میگذارم. مهرداد:ببین،فرزند هانا هم امروز به دنیا آمد.اسم او آفتاب است. مانلی چشمانش را میبندد.دیگر نمیخواست به این خاطره فکر کند. مهتاب:کمککککککککک!دزد!
مانلی به سمت اتاق دوید.مردی با نقاب آنجا بود.مرد،به محض دیدن مانلی،بچه را برداشت و از پنجره پایین پرید. مانلی:نههههههه!مهتاببببب! نگاهش به برگه ای روی زمین افتاد. آن را برداشت و خواند: هتل گرینویچ،بعد از میدان آزادی تهران،کنار شهر لوازم خانگی. مانلی با خشم:پس دخترمو اینجا بردی مردک عوضی.
ساعت ۲ شب تپ تپ تپ. هانا بیدار شد. هانا با خود:حتما آفتاب بیدار شده. به سمت اتاق آفتاب رفت.یک مرد با نقاب انجا بود و آفتاب در آغوش او خوابیده بود.مرد،تا هانا را دید،از پنجره بیرون پرید. یک برگه روی زمین افتاده بود. هانا ان را برداشت.روی برگه نوشته شده بود:هتل گرینویچ،بعد از میدان آزادی تهران،کنار شهر لوازم خانگی. هانا با نگرانی:حتما این آدرس هتل آن مرده.
آفتاب چشمانش را باز کرد:من......کجام؟ مهتاب:پیش یه مرد بدجنس. افتاب:مامانی کو؟ مهتاب:ما رو دزدیدن. مرد به پیش بچه ها آمد:خفه شوید. سپس تلفنش را برداشت:سلام آقای احمدی؟آقای نقاب هستم. بله بله.چند تا بچه داشتم. آدرس؟ بله بله ممنون.خدمت میرسم.
کاور به خاطر کمبود پینترست و هوش مصنوعی خوب نیست
منتظر ادامه هستم:)
ممنون از ناظر گل