آیینهها فقط تصویر ما را نشان نمیدهند... گاهی همدمی میشوند از دنیایی دیگر برای تنها نبودنت!
فردا صبح: «از زبان دراکو» دوباره ساعت ۶ صبح پا شدم بعد از اینکه حموم رفتم و ردام رو پوشیدم به سرسرای غذاخوری رفتم همه ی بچه ها سر میز نشسته بودن ولی خبری از اسکارلت نبود پانسی مثل همیشه با دیدنم خواست خودشو بهم بچسبونه که خیلی آروم به جوآنا گفتم سرگرمش کنه تا من برم سری به اسکارلت بزنم از راهرو ها و سالن اسلیترین گذشتم و جلوی در اتاق اسکارلت رسیدم درو باز کردم اسکارلت تو تختش خواب بود صداش زدم: اسکارلت بیدار شووو بیست دقیقه دیگه کلاس شروع میشه و تو هنوز صبحونه نخوردییی واکنشی نشون نداد که ادامه دادم: پاشووو دختررر دیرتت شدههه ولی انگار صدامو نمی شنید جلوتر رفتم و دستشو گرفتم خیلی داغ بود دستم رو روی پیشونیش گذاشتم اسکارلت تو تب میسوخت و از دیشب هیچکس تا حالا متوجهش نشده بود بغلش کردم و به سمت درمانگاه راه افتادم به خانم پامفری تحویلش دادم و برخلاف میلم به سمت کلاس پروفسور اسنیپ راه افتادم
تمام مدتی که پروفسور درس میداد، چیزی از حرف هاش متوجه نشدم و فکرم درگیر اسکارلت بود با شنیدن اسمم به خودم اومدم: مالفوی و پاتر باهم نمیدونستم چه خبر شده که پانسی با همون لحن چندشش گفت: عزیزم پروفسور بچه های گریفیندور و اسلیترین رو باهم همگروهی کرد تا طرز تهیه معجون عشق رو یاد بگیریم ازش فاصله گرفتم و به پاتیلی که پاتر پشتش نشسته بود نزدیک شدم نمیدونستم چطور باید معجون عشق درست کنم که پاتر گفت: کل کلاس توجهی به درس نداشتی. مطمئنم هیچی نفهمیدی راستی اسکارلت کجاست؟نکنه براش مشکلی پیش اومده باشه با چهره ای که از عصبانیت قرمز شده بود گفتم: حال اسکارلت به تو ربطی نداره پاتر. سرت به کار خودت باشه و تا آخر کارمون صحبتی بینمون رد و بدل نشد خوشبختانه پاتیل رو منفجر یا ذوب نکردیم و بیست امتیاز برای گروه هامون کسب کردیم پروفسور بعد از اینکه به همه ی بچه ها سر زد گفت: کارتون برای اولین بار خوب بود جلسه ی بعد امتحان از درست کردن معجون امتحان میگیرم و همه باید بلد باشن ماهم مثل همیشه به چپمون گرفتیم و بعد از اسنیپ از کلاس بیرون رفتیم میخواستم برم به اسکارلت سر بزنم که پروفسور اسنیپ صدام کرد که به دفترش برم دلم میخواست برم پیش اسکارلت ولی به اجبار رفتم دفتر پروفسور و با پدر مواجه شدم حالمو پرسید که تعجب کردم قبلا اصلا براش مهم نبود که حالم چطوره جوابشو دادم و بعد از حرف های همیشگی و توصیه های پدر به پروفسور بالاخره اجازه دادن برم
خودمو به درمانگاه رسوندم و با پاتر مواجه شدم از این بهتر نمیشد اصلا اینجا چیکار می کرد؟ رفتم طرفش و از پشت کشیدمش میخواست اعتراض کنه که پامو زیر پاش گذاشتم و از پشت زمین خورد گفتم: بهت گفته بودم حال اسکارلت بهت ربطی نداره دیگه؟ میتونی بری خروجی از اون طرفه پاتر گفت: به تو هم ربطی نداره که من و اسکارلت چیکار می کنیم. دلم میخواد بیام دیدن دوستم اصلا تو چیکارشی؟ دراکو: من b.f اسکارلتم و هر پسری بخواد بیاد سمتش با خودم طرفه حالا میتونی بری خانم پامفری که سر و صداهای ما رو شنیده بود اومد و بعد از کلی غر زدن بیرونمون کرد پاتر بعد از حرفم یجوری شده بود امیدوارم دیگه سمت اسکارلت نیاد ولی مطمئنم اسکارلت وقتی بفهمه خوشحال نمیشه که همچین حرفی زدم مخصوصا اگه پاتر بهش بگه احساس میکنم پاتر یه حس هایی به اسکارلت داره و از این بابت خوشحال نبودم سعی کردم دیگه به این موضوع فکر نکنم و به اتاقم رفتم تا ادامه ی کتابم رو بخونم
«از زبان اسکارلت» چشمام رو آروم باز کردم که نور درمانگاه چشمام رو زد بعد از گذشت زمان به حالت عادی برگشتم و سر جام نشستم حالم بهتر شده بود سرم رو از دستم کشیدم و خون با فشار از دستم بیرون زد یه چسب زخم روش زدم و سعی کردم کاملا مخفیانه از درمانگاه فرار کنم چون اگه خانم پامفری منو میدید عمرا اجازه میداد برم خوشبختانه کسی منو ندید به طرف خوابگاه راه افتادم میخواستم بچه ها رو سوپرایز کنم برای همین محکم در رو باز کردم و داخل پریدم و شروع کردم داد زدن: سلاممم رفقاااا دلم براتون تنگ شدههه بودد البته به جز تو پانسی اتفاقا تنها چیزی که دلم براش تنگ نشده بود صدای تو بود پانسی که معلوم بود فشاری شده از اتاق بیرون رفت بعد به طرف جوآنا حمله کردم و دوباره شروع کردم: واییی تو چقدر بزرگ شدی دخترررر بگو ببینم ازدواج که نکردییی کردیی؟ جوآنا که منتظر بود زر زرام تموم بشه طاقت نیاورد و پرید وسط حرفم: شلمغز یه روزم نگذشته از رفتنت خبر مرگت چت شده بوددد احمقِ گاو به جون خودت چیزیت بشه میکشمت مفت خورِ پشمکک تیلدا که اشکش دم مشکش بود گریش گرفت و پرید بغلم: وای دخترر نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بودد چیشدییی یهووو الان بهترییی دیگههه؟ تا زمانی که بهش ثابت نکردم سالمم دست از سرم برنداشت ازش خوشم میاد بچه ی باحالیه دو ساعتی گذشت ولی خبری از دراکو نبود نکنه تو این یه روزی که درمونگاه بودم زنن گرفتههه شاید دوس دخترییی چیزییی برا خودش جور کردههه اگه اینجوری باشه اول دختره بعد خودشونو میکشممم وایسا ببینم اصلا به من چه من چیکارشم مگه یه دوست سادم دیگه ایز جاست فرند تا از بچه ها پرسیدم که: بچه ها پانسی کجا رفت؟ در با شدت باز شد و پانسی با گریه داخل اومد و بدون هیچ حرفی خودشو رو تختش پرتاب کرد هممون ساکت بودیم و صدای گریه ی پانسی تو اتاق پیچید
پایان پارت هفتم : )♥️