اردوگاه از دور مثل یه تپهی زنده بود؛ صدای فریاد، بوی آهن، خاک، و عرق… همون جایی که احساس میکردم واقعاً بهش تعلق دارم. وارد شدم و هوای سنگینش یه جورایی دلمگرفته و آشنا بود. چند سرباز داشتن یه کامیون مهمات رو تخلیه میکردن. همون موقع صدایی از پشت سرم اومد. «خوش برگشتی!» چرخیدم. نایلا بود، با اون نگاه سرد و اون اخم همیشگیاش. همیشه انگار دنباله بهونه بود تا دلم رو بسوزونه. «فرمانده جونگ کارت داره.» گفت با لحنی خشک، بدون حتی سلام یا لبخند. میخواستم یه چیزی بگم، ولی فقط گفتم: «باشه، دارم میرم.» نایلا یه لبخند کج زد، از اونایی که آدم رو عصبی میکنه. «امیدوارم بهش بگی چقدر مرخصیات مفید بود. حتماً کلی استراحت کردی، نه؟» فقط با یه نگاه کوتاه جوابش دادم؛ نگاه از اون مدلایی که میگه “ساکت شو”. نمیخواستم دلش رو خوش کنم که تونسته اعصابم رو بههم بریزه. رفتم سمت چادر بزرگ فرمانده. صدای طبلهای تمرین هنوز از دور میاومد. جونگ پشت میز فلزی نشسته بود، یه نقشه بزرگ رو جلوش پهن کرده بود و چند خط سیاه از شرق تا جنوب کشیده بود. بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: «بهت خوش گذشت؟» صدای بیاحساسش یه جور شوخی بود. یه قدم نزدیکتر رفتم، حالت نظامی گرفتم. «بله، قربان! ولی نه اونقدری که جنگیدن بهم خوش میگذره.» اون لحظه سرش رو بلند کرد، یه لبخند زد، از اونایی که خیلی کم ازش دیده بودم. «خوبه. تو واقعاً یه سرباز شجاعی هستی، میا.» اون حرفش گرمتر از آتیش بود. نمیدونم چرا، ولی قلبم تندتر زد. توی نگاهش، انگار یه جور رضایت عمیق بود… یه جور اعتماد. یه چیزی که توی اردوگاه بهندرت نصیبم میشد. نشست عقبتر و گفت: «گزارشات ده آلن رو دیدم. اون شهردار... احتمالاً داره با نیروهای مرزی زد و بند میکنه. شاید تو در آینده نقش مهمتری اونجا داشته باشی.» من فقط ساکت موندم، ولی تو دلم یه شور عجیبی پیچید. یعنی ممکن بود برم مأموریت رسمی اونجا؟ برگردم به همون ده؟ خانوادهام، جوناس… و اون مردمی که به کمک نیاز دارن؟ جونگ گفت: «فعلاً استراحت کن. تا عصر آماده باش. ممکنه بهت یه مأموریت ویژه بدن.» سرم رو تکون دادم، یه «بله قربان» خشک گفتم و از چادر زدم بیرون. هوای عصر داشت سرد میشد. رفتم گوشه اردوگاه، همونجا که همیشه برای تمرین شم/ش/یر بود. شم/ش/یر رو از روی میز گرفتم و ضربه زدم به هدف چوبی. هر ضربه مثل یه ضربان قلب بود. تق—تق—تق با هر صدایی، یه تیکه از اضطرابم نابود میشد. تو سکوت خودم، زمزمه کردم: «آره... شاید من یه سربازم، ولی هنوز یه آدمم. یه آدمی که نمیتونه فقط نگاه کنه.» اون شب، درست قبل از خواب، یه فکر تو ذهنم چرخید؛ **اگه جونگ واقعاً تصمیم گرفته منو دوباره بفرسته آلن... شاید وقتشه یه کاری بکنم که همه بفهمن میا فقط یه سرباز نیست. یه نفره که هنوز برای عدالت میجنگه.**
نیمهشب بود و من روی تختم پَرت شده بودم، ولی خواب به چشمم نمیاومد. صدای تقتق در یهو همه چی رو بهم زد. مثل زنگ خطر بود. بلند شدم و سریع لباسهام رو پوشیدم. در رو که باز کردم، نایلا بود. انگار از سایهها در اومده بود. «دوباره چیه؟» با صدایی که سعی کردم سفت نگهش دارم گفتم. «فرمانده جونگ کارت داره. زود باش.» لحنش همیشگی بود؛ سرد و دستوری. بدون یه کلمه اضافه، رفتم سمت چادر فرمانده. اونجا تاریک و سنگین بود. جونگ پشت میز چوبیاش نشسته بود و یه نامه که روش مُهر بزرگ فرماندهی خورده بود رو گذاشته بود جلوش. «بیا تو.» صدایش آروم بود، ولی حالت چهرهاش یه چیز دیگه میگفت. «قربان؟» «یه ماموریت فوری برات دارم، میا. باید بری مقر فرمانده تی. این نامه رو بهشون برسونی. هیچکس دیگه رو نمیتونم بفرستم.» نامه رو از دستش گرفتم. حس سنگینی کاغذ رو حس کردم. این فقط یه نامه نبود، یه جور بار مسئولیت بود. همین که خواستم بچرخم و برم، جونگ گفت: «وایسا یه لحظه.» مکث کرد و نگاهش نافذ شد. «مراقب باش. اون مسیر خیلی خطرناکه. باید از یه جنگل رد بشی که میگن پر از اهریمنه.» اهریمن؟ خدای من. ده آلن یه طرف، این جنگل مسخره هم یه طرف. انگار همه چی دست به دست هم داده بود که من رو گیر بندازه. «بله قربان. با احتیاط کامل.» با صدای محکم جواب دادم. برگشتم تو سنگر خودم، قلبم تند تند میزد. سریع رفتم سراغ وسایلم. زره سنگین رو پوشیدم، حس میکردم یه پوست دومه، هرچند که نمیتونه جلوی یه «اهریمن» واقعی رو بگیره. **شمشیر دولبهام رو که همیشه کنار تختم بود، برداشتم و محکم به کمرم بستم.** اسبم بیرون منتظر بود، با نگرانی سُم میکوبید. سوار شدم. «خب سفید، رفیق قدیمی. یه سفر توپ داریم امشب. یه جنگل پر از چیزای ترسناک.» سفید انگار فهمید، گوشهاش رو تیز کرد و یال گردنش رو تکون داد. از دروازهی اردوگاه که گذشتیم، همه چی عوض شد. سکوت محض. فقط صدای سُم اسب روی خاک و صدای وزوز حشرات تو تاریکی. وقتی رسیدیم به ورودی جنگل، انگار یه دیوار نامرئی جلو رومون سبز شد. درختها بلند، در هم تنیده و تاریک. نور ماه به زور از لابه لای شاخهها میرسید و سایههای عجیب و غریب میانداخت روی زمین. «اوکیه، فقط باید رد بشیم.» با خودم حرف میزدم تا صدای ترس خودم رو نشنوم. سفید یهو ایستاد، دماغش رو تکون میداد و سُم راستش رو بالا برده بود. انگار یه چیزی رو حس کرده بود که من نمیتونستم ببینم. همون لحظه بود که یه صدایی اومد. نه صدای باد، نه صدای حیوون. یه جور خشخش غلیظ و خزنده که از عمق جنگل میاومد. بعدش یه صدای دیگه… یه زمزمهی نامفهوم که انگار از مغزم میاومد بیرون. «اینجا جای تو نیست، سرباز... برو عقب!» چشمهام رو گرد کردم. سفید داشت وحشت میکرد. «چی بود سفید؟!» همینطور که داشتم به جلو نگاه میکردم، یهو دیدم که از بین دو تا درخت بزرگ، یه چیزی شروع کرد به شکل گرفتن. یه تودهی سیاه و دود مانند، که انگار از خود جنگل تغذیه میکرد. دو تا نقطهی نورانی، شبیه آتیش زغال، توش روشن شد. این دیگه یه گرگ وحشی نبود. **این همون اهریمنی بود که جونگ گفته بود.** «بزن بریم سفید! بزن بریم!» فریاد زدم و پاشنههام رو به پهلوی اسب فشار دادم. اون تودهی سیاه یه حرکت برقآسا کرد و درست جلوی راهمون ظاهر شد. یه صدایی شبیه شکستن استخون ازش بلند شد و بوی تعفن وحشتناکی تو هوا پخش شد.
فکر کنم اون اهریمنه فقط یه ضربه کافی بود، چون دنیا همونجا جلوی چشمم تار شد. رخش هم که انگار فهمید شانسی نمونده، یهو شونهخالی کرد و من مثل یه کیسه سیبزمینی از زین افتادم رو زمین. آخرین چیزی که یادمه، صدای خندهی یه چیز شیطانی بود. بعدش، **خواب** بود. یا شایدم کابوس. تاریکی مطلق بود و سنگینی دستهام رو حس میکردم. انگار با طناب بسته شده بودم. یه درد گنگ هم ته سرم وول میخورد. «کمک! کمک! کمک!» داد زدم. صدام توی اون فضای بسته و نمور گم میشد. حس میکردم الان یه بلایی سر خودم اومده. بعد از چند بار داد و بیداد که دیگه گلوم رو سوزونده بود، یه صدای آشنا اومد. «یواشکی، میا! یواشکی!» سریع چشمهام رو باز کردم. نایلا بود! همونجوری با اون اخم همیشگیاش ایستاده بود و نگام میکرد. انگار از توی سنگ هم میتونست منو پیدا کنه. «چته نایلا؟ اینجا چه خبره؟ من توی چهلمن گیر افتادم؟» با صدایی که شبیه یه موش زخمی بود پرسیدم. نایلا یه نگاه به دستهام انداخت که محکم بسته شده بود و بعد دوباره به من نگاه کرد. «فرمانده جونگ بهت گفته بود یواشکی بری. حالا چرا اینجا هستی؟» «من... من توی جنگل بودم، اون یارو دودیه زد سرم، رخش هم زد به چاک، افتادم و دیگه هیچی یادم نیست!» سعی کردم دستهام رو تکون بدم، ولی فایده نداشت. «کمکم کن، دستهام بستهست.» نایلا یه نفس عمیق کشید، انگار که از دست حماقتهای من به اوج رسیده بود. «صبر کن.» سریع رفت تو یه کیسهای که داشت و یه وسیلهای شبیه به یه تکه فلز کوچیک بیرون آورد. سریع اومد و شروع کرد به ور رفتن با گره طناب. «بهت گفته بودم فرمانده جونگ یه چیزایی رو جدی میگیره، حالا باید فرار کنیم.» زمزمه کرد. بالاخره طنابها شل شدن و دستهام آزاد شد. سریع کشیدمشون بیرون و مالش دادم. همون موقع، یه موج ترس و وحشت از یادآوری اون اهریمنها اومد تو وجودم. «پس باید بریم بیرون؟ چطوری؟ اینجا پر نگهبانه، نایلا!» نایلا خیلی جدی شد. «آره، پر نگهبانه. ولی من یه راهی پیدا کردم. باید فعلاً بریم پایین، سمت چرخدندهها. اونجا ممکنه کور باشن.» بدون اینکه وقت تلف کنم، از جا پریدم. پاهام یه کم سست بود، ولی حس آزادی بهم انرژی داد. حالا دیگه وقت ترسیدن نبود؛ وقت عمل بود. من و نایلا، توی یه زیرزمین تاریک و پر از نگهبان، برای نجات جونمون. «باشه، من راه میافتم. فقط تو بگو کدوم طرف خطرش کمتره.» گفتم و به نایلا چسبیدم. بالاخره یه همراه پیدا کردم. باید از این جهنم جون سالم به در میبردیم.
آخ که چقدر خجالت کشیدم. همونطور که نایلا داشت توضیح میداد که باید یواش بریم، یهو یه چیزی توی گلوم گیر کرد. انگار گرد و خاک اون زیرزمین به ریههام رسیده بود. «هاااا... هاااا...» یه عطسهی گنده و گوشخراش ازم در رفت. وحشتناکترین عطسهی عمرم بود. همین که صدای عطسهام قطع شد، سکوت سنگین زیرزمین شکست. یهو صدای قدمهای سنگین و غرشهای خفهای از چند طرف پیچید. آره، همون اهریمنهای لعنتی فهمیده بودن کجاییم. «گند زدی، میا! ببین چی کار کردی!» نایلا با حرص به من تف کرد و سریع دست به کار شد. «شم/ش/یرم! شم/ش/یرم کو؟» داد زدم و دنبال چیزی برای دفاع گشتم، ولی دستهام هنوز سنگینی بندهای رها شده رو حس میکرد. نایلا دیگه وقت هیچ حرفی رو نداشت. از پشت سر من، یهو شمشیرش رو کشید بیرون. خدای من، چقدر اون شمشیر براق بود! اون وحشیانه پرید وسط تاریکی. «بیاین جلو عو/ضیها!» صدای برخورد فلز با چیزی شبیه چرم ضخیم یا استخون، توی فضا پیچید. نایلا انگار یه ماشین کشتار بود. چنان میزد و میکوبید که فقط صدای «دینگ! تِق! پاش!» میاومد. منم که دستهام آزاد بود، فقط سعی کردم پشت سرش قایم بشم و دعا کنم. چند تا سایه پرت شدن، یکیشون افتاد، یکیشون عقب کشید. نایلا با اون همه اخم، یهو تبدیل شده بود به یه قهرمان تمام عیار. بعد از یه مکث کوتاه که حس کردم یه نفر نفسنفس میزنه، نایلا برگشت. صورتش خونی بود، ولی چشمهاش برق میزد. «تموم شد! بیا بریم!» دستم رو محکم چسبید. دستش سرد بود، ولی محکم نگهام داشته بود. سریع از همون راهی که اومده بودیم، برگشتیم. نایلا با سرعت نور هدایت میکرد و من فقط سعی میکردم پاشنه کفشم رو دنبال اون بچسبونم. وقتی بالاخره از اون سوراخ کوچیک زدیم بیرون و به هوای تازه رسیدیم، انگار از یه عمر حبس آزاد شده بودم. رسیدیم به اردوگاه. تازه صبح شده بود و هوا یه کم روشن شده بود. هر دو داغون بودیم؛ من پشتم درد میکرد، نایلا هم از ش/مش/یرش خسته شده بود. همین که قدم تو محوطه گذاشتیم، فرمانده جونگ رو دیدیم. انگار از آسمون اومد پایین. اون همیشه از تأخیر یا شکست متنفره. «شما دوتا! شما دوتاااا!» جونگ با صدایی که کل اردوگاه رو لرزوند، داد زد. «شما دوتا چه غلطی کردید؟ نامه کجاست؟ اسب کجاست؟» من و نایلا فقط سر پایین انداختیم. من که اصلا روم نمیشد نگاه کنم. اون ماموریت لعنتی... جونگ دوید سمتمون. «شما حق ندارید دیگه وارد این اردوگاه بشید! میا، تو یه سرباز افتضاحی! نایلا، تو هم که باهاش همدستی کردی! از جلوی چشمم دور بشید!» از اون داد و بیداد، مو به تنم سیخ شد. هر دو از ترس سکوت کردیم و سریعاً برگشتیم عقب. وقتی از جونگ فاصله گرفتیم، نایلا یهو دستم رو ول کرد و یه پوزخند خجالتزده زد. «خوب بود، نه؟ فقط اون عطسه رو...» حرفش رو خورد. بعد یهو اخمش برگشت سر جاش. «خب، حالا که اخراج شدیم و هیچی نداریم... باید بریم سر کارمون.» «کدوم کار؟» با تعجب پرسیدم. نایلا به سمت زمینهای کشاورزی اشاره کرد. «یادت رفته؟ قرار بود اینجا که یه کم کار کنیم تا بتونیم زندگیمون رو بگذرونیم. حالا که سربازی رو از دست دادیم، باید با هم بریم سر زمین. بیا، میا. امروز باید کلی شخم بزنیم.» باورش سخت بود. از وسط اهریمنها و نجات از مرگ حتمی، رسیدیم به اینکه باید خشتکهامون رو بپوشیم و بریم کشاورزی! با یه حس خندهدار از شکست و امید به زندگی جدید، دنبال نایلا راه افتادم. خب، حداقل الان یه مزرعهدارم، هرچند که یه قاتل اهریمن هم بودم!
یه هفته گذشت. هفتهای که کلاً زندگیمون زیر و رو شد. صبح تا شب فقط بیل و کلنگ و خاک بود. دستهامون پینه بسته بود و صورتهامون از آفتاب سیاه شده بود. ولی یه چیز خوب داشت: **آرامش**. آخر هفته، بالاخره اون چندرغاز پولی رو که قول داده بودن بهمون دادن. پول زیادی نبود، ولی جیبهامون سنگینتر از هفتههای قبل بود. نایلا همینکه پول رو گرفت، رفت یه مقدار نون خشک و پنیر خرید. نشستیم کنار جوی آبی که از وسط زمینهامون رد میشد. آفتاب داشت کمکم غروب میکرد و یه نور نارنجی قشنگی روی مزرعه افتاده بود. نفسی عمیق کشیدم. «نایلا، میدونی چیه؟ این زندگی آرومه، واقعاً آرومه.» نایلا داشت با دقت پنیرش رو تیکه میکرد. «هوم. آرومه، ولی کثیفه.» «ول کن این حرفا رو. خوبه دیگه. نه جونگ، نه جنگل، نه اون دودیه. ما از دهکده آلن هم دوریم، از اردوگاه هم همینطور. فقط باید صبحها پاشیم بریم سر زمین. همین! چیز خاصی نیست که.» راستش رو بخوای، این زندگی جدید رو بیشتر از اون همه هیجان و جنگ دوست داشتم. حداقل اینجا میدونستم شب کِی تموم میشه و صبح کِی شروع میشه. همینطور که داشتم به آسمون نگاه میکردم، یهو صدای سُم یه اسب از دور اومد. نه صدای سفید بود، خیلی آرامتر و منظمتر بود. «کی میتونه باشه؟ اینجا که کسی نمیاد.» نایلا هم سرش رو بلند کرد. یه پستچی پیر و خسته با یه اسب سفید داشت مستقیماً به سمت زمینهای ما میاومد. وایسا ببینم... پستچی؟ اینجا؟ اسبش رو نگه داشت و با یه لبخند خسته، یه نامه رو از کیفش درآورد و به سمتم گرفت. «نامه برای میا.» قلبم یه جوری شد. کی باید برام نامه بفرسته؟ ما که دیگه کسی رو نداشتیم. نامه رو با دست لرزون گرفتم. مهر و موم جالبی داشت، یه نشان عجیبی که تا حالا ندیده بودم. نایلا اومد کنارم ایستاد و با همون نگاه تیزش داشت به نامه زل میزد. «بازش کن دیگه میا، نکنه نامهی عاش/قانهست!» نایلا پرید وسط حرفم. «خف_ه شو!» گفتم و سریع مهر رو شکستم. کاغذ رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. خطوطش آشنا بود، یه خط خوانا و رسمی. همینکه چند کلمه اول رو خوندم، دنیا زیر پام خالی شد. انگار تمام خستگی یه هفته کار کردن یهویی برگشت رو تنم، ولی این بار از جنس شوک بود. «چی شده میا؟ چرا رنگت پریده؟» نایلا نگران شد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه. «نایلا... این... این از طرف پدر خوندهمه.» «خب؟ چی گفته؟» با صدایی که انگار از یه جای خیلی دور میومد، خوندم: **«میا، باید حقیقت رو بدونی. پدر واقعیات نمرده بود.تو باید پیداش کنی»۰** سکوت کردم. نایلا هم خشکش زده بود. پدر واقعی؟ پس تمام اون داستانها، اون ج/نگها، اون فرمانده جونگ و حتی این زندگی مزرعهداری، همه یه جور فرار بودن؟ انگار تمام اون آرامشی که داشتم، زیر یه بمب ساعتی بود که تازه داره تیکتاکش شنیده میشه. به نایلا نگاه کردم، اونم مثل من گیج بود. «نایلا... یعنی چی؟ اگه پدرم زنده باشه... پس من کی هستم؟ و اگه اونو پیدا کنیم... یعنی باید از اینجا بریم؟» پشت اون آرامش ساده، یه اژدهای خفته بیدار شده بود و من تازه فهمیدم که اون نامه، شروع یه ماموریت خیلی بزرگتر از رسوندن یه نامه به مقره فرمانده تیه. زندگی مزرعهداری ما همین جا تموم شد. حالا باید میرفتیم با یه راز بزرگ که تمام دنیای ما رو زیر سوال میبرد، روبرو بشیم.
نایلا که کیفش رو بسته بود، با یه نگاه سرسخت بهم زل زد. «یعنی چی 'باید بریم دنبال پدرت'؟» با دستم به نامه اشاره کردم، هنوزم توی دستم مچاله شده بود. «همینه دیگه! نامه رو خودت خوندی. میگه 'تو باید اون رو پیدا کنی و برگردی پیشش'. پدرم، نایلا! همون کسی که فکر میکردم مُرده و هر سال میرفتم سر خاکش، اون زندهست! انگار تمام این سالها داشتم به یه قبر آب میدادم!» از فکرش هم حالم بد میشد. منتظر بودم نایلا هم مثل خودم بترسه یا هیجانزده بشه. ولی اون عین مجسمه وایستاده بود، انگار توی یه دنیای دیگه بود. «باشه، پیدا کن!» نایلا ناگهان با لحنی فوقالعاده خستهکننده و بیتفاوت گفت. «ببین میا، من از فرار کردن، از زیرزمینها، از جونگ و از جنگیدن خسته شدم. دو سال تمام توی اون وضعیت بودیم که الان بتونیم یه هفته راحت بیل بزنیم. اگه پدرت یه آدم مهمه، پس حتماً یه سری آدم مهمتر هم دنبالشن. اگه پیداش کنی، ما رو میبرن به یه جای خطرناکتر، یه جور دیگه از همون جهنمی که ازش فرار کردیم.» دستش رو به نشونهی "تمومش کن" بالا آورد. «من که نمیرم. بیا همینجا بمونیم. کشاورزی کنیم، پنیر بخوریم، شبها هم زیر نور ماه بخوابیم. این زندگی رو ول نکنیم بریم دنبال یه سایه که معلوم نیست کجاست و چی میخواد. من دیگه از بازی کردن خسته شدم، میا.» حرفش منطقی بود. یعنی تمام اون شکنجهها فقط برای این بود که یه آرامش دو روزه داشته باشیم و الان دوباره باید بریم زیر تیغ؟ دلم میخواست این نامه یه شوخی مسخره باشه. «تو... تو واقعاً جدی میگی؟» پرسیدم. «جدیتر از خاک زیر ناخنم.» یه لحظه فکر کردم که شاید حرفش درسته. شاید ما اینجا امنتر باشیم. اگه پدرم یه آدم مهم بود، احتمالاً اون یه دردسر بزرگ هم بود که باعث شده ما این گوشه دنیا بیفتیم. «باشه... باشه نایلا.» آهی کشیدم. «باشه. فعلاً هیچجا نمیریم. بذار یه کم از این زندگی کسلکننده لذت ببریم.» *** چند روز گذشت. نایلا سر حرفش موند و منم ترجیح دادم فعلاً نامه رو بذارم توی همون گودالی که ازش پیدا کردم. ما دوباره مشغول مزرعه شدیم. اون روزها تند تند میگذشت، انگار زمین میخواست ما رو توی کار غرق کنه تا یادمون بره یه نامه اومده بود. تا اینکه اون روز لعنتی رسید. خورشید عمودی وسط آسمون بود. زمین خشک و خشن بود و ما داشتیم ردیف آخر گوجهفرنگیها رو وجین میکردیم. گرما یه جور عجیبی بالا بود؛ انگار خدای تابستون تصمیم گرفته بود حالگیری کنه. عرق از تمام شکافهای بدنمون بیرون میزد. من داشتم به زور یه توده علف هرز سفت رو از کنار یه بوته بیرون میکشیدم که صدای نایلا اومد. اولش شبیه یه ناله بود، بعد صدایی شبیه افتادن یه کیسه آرد روی زمین. «نایلا؟» برگشتم. اون کنار بوتهی آخری افتاده بود. دستش رو گرفته بود به سرش و دهنش باز بود، ولی صدایی درنمیومد. رنگ صورتش مثل خاک اون زمین شده بود. «نایلا! پاشو!» دویدم طرفش و زانو زدم کنارش. صورتش داغ بود، انگار که آتیش گرفته بود. «لعنتی! گرما زده بهت!» سریع رفتم سراغ کولهپشتیمون. یه بطری آب نصفه بیشتر نداشت. «تحمل کن نایلا، فقط تحمل کن.» آب رو یه کم ریختم روی صورتش. چشماش نیمهباز بود و به آسمون خیره شده بود. «ببین، یه لحظه چشماتو ببند. من الان برات یه سایه درست میکنم.» سریع تیشرت اضافهام رو که خیس عرق بود، درآوردم و با چند تا شاخه خشک که دم دست بود، یه سایهبان کوچیک بالای سرش درست کردم. هوا داشت دور سرم میچرخید. منم تشنه بودم، ولی الان وقت ترسیدن نبود. آب باقیمونده رو کمکم ریختم توی دهنش.
نایلا که نفسنفس میزد و صورتش هنوز قرمز و خیس بود، یهو چشمهاش رو با یه حرکت سریع باز کرد. اون نگاه تیز و پر از قضاوت همیشگیش برگشته بود، هرچند خیلی ضعیف. «میا...» صداش خشدار بود. «یادته... توی اردوگاه... ما با هم بد بودیم؟» قلبم از این سوال یهو فرو ریخت. چرا الان باید اینو بپرسه؟ با ناراحتی و یه کم عصبانیت گفتم: «آره، خوب یادم میآد! همش اخم میکردی و انگار من اونجا رو با بیل شخم زده بودم. همیشه یه جور نگاه میکردی که انگار من یه سوسکم که باید زیر پات له بشه. یادم میاد، چطور یادم بره؟» اشک توی چشمام جمع شد، نه از حرارت، بلکه از اون حجم خاطرات تلخ که ناگهان با این وضعیت برگشته بود. ولی دیگه مهم نبود. اون لحظه، اون اخمها و اون نگاهها همه بیمعنی شد. «ولش کن نایلا!» با یه حرکت سریع، اون تیشرت خیس رو از تنش کشیدم و انداختم اون طرف. «این مزرعهداری، این گرما، این همه زجر... همهاش رو ول کن! ما از اینجا میریم!» سعی کردم بلندش کنم. نایلا سنگین بود، ولی نیرویی که از ترس و هیجان توی بدنم بود، قویتر بود. با زور و زحمت، بغلش کردم و بلندش کردم، یه جوری که خودش نتونه وزنش رو بندازه. «کجا؟» نایلا با صدای ضعیف پرسید، انگار که تازه داره به خودش میاد. «کجا میریم میا؟ دوباره اردوگاه جونگ؟» با یه پوزخند تلخ گفتم: «نه بابا جونگ! کی حوصله اون یارو رو داره؟» چند قدم برداشتم سمت جایی که پستچی با اسبش اومده بود و اسبش هنوز همونجا داشت علف میخورد. «ما میریم... **مسافرت!**» «مسافرت؟» نایلا گیج نگاه کرد. «با چی؟ ما که نه پولی داریم نه راهی!» «پول؟» خندیدم. «اون نامهی پدرخوندهم اونجاست، اون یه کلیده. وایسا ببینم، کی گفته ما فقیر و بیکسیم؟ کی گفته مسافرت فقط برای پولداراست؟» اون پستچی پیر رو دیدم که داشت با تعجب نگاهمون میکرد. «ما میریم یه جایی که شلغم نداشته باشه، یه جایی که آفتابش اینقدر سوزان نباشه و یه جایی که بتونیم یه لقمه غذای درست بخوریم.» اسب بیچاره هم از دیدن من که یه آدم رو بغل گرفته بودم و داشتم باهاش حرف میزدم، کمی عقب رفت. «ما میریم پیداش کنیم، نایلا. اما قبلش، یه استراحت طولانی به خودمون میدیم. یه سفر واقعی. هر جا اون پدر لعنتیام باشه، ما اول یه مسافرت لاکچری میریم تا دندونهامون شل نشه از سختیهای این دو سال.» اسب رو گرفتم. «این اسب رو برمیداریم. آب و غذای هر چی که داریم رو جمع میکنیم. وسایلی که دزدیدیم هم هست. هر چی که لازم داریم برای فرار، آمادهست.» نایلا توی بغلم آروم گرفت، انگار که بالاخره تسلیم شده بود. «پس... این یعنی... دیگه برنمیگردیم اینجا؟» نگاهی به اون زمین خشک و مزرعهای که قول آرامش داده بود، انداختم. «نه. دیگه برنمیگردیم. این مزرعه یه تله بود. ما دوتا یه هدف بزرگتر داریم. اما امروز، اولویت اول اینه که تو زنده بمونی. پس آماده باش رفیق، چون از فردا، ما تبدیل میشیم به دوتا فراری که دنبال یه پدر مرده میگردن، با این تفاوت که این دفعه، قراره سوار اسب باشیم، نه پیاده!»
خسته شدم پارت بعد رو بزار
منتظرم نت بیاد تا عکسش و اینارو عوض کنم
باشه😴😴
فعلا صبر کن
قشنگ هست ممنون میشم به داستان منم سر بزنین
حتما
ممنون
عالییی بود
لطفا به داستان منم سر بزنید ممنون
مرسی اوکی
ممنوت
خیلی عالیه بیشتر و زود تر بزار لطفا
توی وضعیت فکر نکنم بتونم بزارم چون عکسشو ندارم چون میخوام عکس جدید بزارم
وایییی
ولی فک کنم بتونم صبر کنم
مرسی از صبرت
خواهش میکنم انجام وظیفه ست🫶🏻👌🏻
💖💕💙
💓💃🏻
عالی
هرچی توی هر اسلاید متن کمتری باشه و تعداد اسلاید ها بیشتر باشه بهتره
عکس بزاری خیلی خوب میشه
حتمااا
عالیی🙃
خواهشش
زیباست
مرسی