در سکوت شب می توانم راحت تر حرف بزنم بدان ترس از چیزی یا کسی
آه خسته کنند ها هست چی؟ ادامه به این زندگی می گم.. لطفاً نگو چرا اینو میگی زندگی، خوبه یا حالت چطوره؟ افتضاح هستم بدون هیچ دلیلی دارم به زندگی ادامه میدم وقتی کف اتاقت دراز بکشی خیره به سقف شدی آهنگ مورد علاقه ات میشنوی که خاطرات تلخی که یه گوشه خاک می خوردن برات زنده میشن. تو حال خودتی که یک دفعه صدای مادرت میاد خداوکیلی انتظار داری مامانت دلداریت بده بخاطر نمره بد امروز یا یکم کمک روحی که از دست قضا اشتباه تصورات؛ مادرت میگه چرا انقدر سرت تو گوشی هست کلی سرزنش از اتاق شلوغ تاریکی که داری توهم بدون هیچ آزاری دراز کشیدی یه دفعه اشک از چشمات میاد نمیدونی چیکار می خوای کنی؟
الان چند دقیقه هست که غرق آهنگ شدی در عالم خیال هستی که بلند اسمت مادرت صدا میزنه ا. ت (اسم خودتون) با سختی میگی بله مامان؟ از اتاقت بیرون می آی در کمال تشکر مادرت سرزنشت می کنه تمام بچه ها فامیل می کوبه تو سرت اونم به غیر از تصورات خودت. با خودت میگی الان گریه نکن آروم بگیر قلب لعنتی آروم باش ساکت آروم میری داخل اتاقت خیلی عصبانی هستی که چرا.. چرا کافی نیستی . تا به خودت میایی با مشت کوبیدی به دیوار دست زخمی شده.، رفته حالا دراز می کشی
یه نگاه به ساعت گوشیت می اندازی نزدیک ساعت 24 هست، می خوای بخوابی اما صداها نمی گذارند. تا چشمات می بندی کابوس می بینی تا خود صبح دور گوشی هستی. تا آروم تر بشی فقط خود شب میتونی گریه کنی یا درد دل جز خودت کس دیگه ای بیدار نیست
کم کم خورشید طلوع می کند حالا تو بیدار ماندی در پنجره اتاقت باز می کنی نسیم سرد حالت را بهتر می فهمد
نظرات بازدیدکنندگان (0)