داستان های کوتاه اما از دل تاریک، چه کسی از حقیقت نهفته با خبر است؟
سلام اینجا داستان های کوتاه هست مطمئن باش وقتی شروع به خواندن می کنی دیگه دست بر نمی داری توصیه ( برای تعدادی از داستان ها موسیقی اسمش می نویسم دانلود کنید) امید وارم لذت ببرید
قسمت اول: آوای در اعماق کوهستان یک افسانه بسیار قدیمی غمگین در بین مردمان روستای در ژاپن گفت میشود این گونه است در زمان های که مردم در کنار هم بودن روستای تاکامو بودی. در آنجا یک خانواده در عمق کوهستان زندگی می کردن، این خانواده یک دختر بسیار ضعیف بیمار داشتن
موساکو از آنکه توانایی جمسی بسیار ی نداشت بسیار غمگین بود، مردم روستا درباره خانواده مو ساکو حرف های درد ناکی می زدن تا اینک یک شب، ساکو (موساکو) بیدار ماند تا پدر مادرش برگردند . مادر: دیگر نمی توانم این شایعات تحمل کنم، چرا مردم به ما مواد غذایی نمیدن؟ پدر: عزیزم مردم نادان هستن. مادر: اونا بخاطر موساکو اینقدر بد شدن ای کاش هیچ وقت ساکو به دنیا نمی آوردم.
دخترک وقتی این حرف های مادر را شنید قلبش شکست تصمیم گرفت به جنگل بالا کوهستان برود مو ساکو بعد از رفتن پدر مادر از خانه با تمام توانش راه رفت به سمت کوهستان راه افتاد تا جایی که دستانش، پاهایش بی حس شدن. شروع به خواندن کرد
باشد که روحم مانند باد شود آزاد، جنگل مانند مادر هست عزیز برایم بی آنکه بخوانم مانند پرندگان آزاد رها می روم به سوی فردا. پدرم آسمان منم دخترشان باد. تا می توانم خود را می کنم آزاد. مو ساکو بعد از خواندن، لالای مادرش در اعماق کوهستان چشمانش را تا ابد بست. زمانی که مادر صدای دخترش را از بالای کوهستان شنید دوید به سمتش ولی افسوس که دگر دیر بود بدن بی جان دخترش در کنار درخت افتاد،
آخی دلم سوخت واسشون🥺
در ضمن پست عالییی