سناریو از رمان مرا فرا بخوان
سلام و درود🙂 امیدوارم حالتون عالی باشه. از اون جایی که نمیتونستم سناریو ج.ن.ا.یی بذارم، تصمیم گرفتم یه متن معمولیتر براتون بذارم و نظرتون رو راجع بهش بدونم. امیدوارم که اگه جایی اشکال داشت ناظر بهم بگه و رد نکنه.💗
در کنار تو روزهای زیادی از رفتنت میگذشت. امواج اقیانوس دیگر تلاطم سابق را نداشتند. آسمان دیگر به روشنی قبل نبود، درست مثل همان روزهایی که فقط به دنبال کامل شدن قرص ماه بودم.
دلتنگی امانم را بریده بود، از هم پاشیده شدن گروهمان بعد از م.ر.گ تو بیشتر از همیشه اذیتم میکرد. همه چیز آزار دهنده بود، دریا آزار دهنده بود، آسمان آزار دهنده بود، آبشار سرخ آزار دهنده بود، حتی آواز و پرواز پرندگان دریایی نیز آزار دهنده بود.
دیگر صدایم نمیکردی. نمیدانم، شاید هم از آن دورها داشتی نگاه میکردی. آخر هر لحظه حس میکردم نگاهی خیره رویم ثابت است، نگاهی که سعی دارد من را در خود حل کند و از بین ببرد؛ بسیار داغ و ذوب کننده!
سالهای زیادی میگذشت ولی خاطرات تو فراموش نشدنی بود. وقتی دوباره از جهان ارواح بازگشتم اولین چیزی که به دنبالش میگشتم تو بودی! ولی چرا وقتی همهی ما بازگشتیم تو در کنارمان نبودی؟ چیزی را فراموش نکردی؟ باور کن برای آمدنت همه چیز آماده است!
من جهانی خلق کردم که بتوانیم در آن کنار هم باشیم، چون نمیتوانستیم در واقعیت با هم باشیم. اما آن جهان دیگر اهمیتی نداشت وقتی تو گفتی: - ریتا، من خیلی وقته اینجام! نیازی نیست یه جهان دیگه خلق کنی، این منم بهترین دوستت چشمهات رو باز کن!
وای قلبمممم🛐
آرایه ها همه به جا و به موقع و تمیزززز لحن عالییییی🎀🥲
چه قلمیییی😭🛐
اتک میزنییییییییی اتک نزن من قلبم ضعیف استتتتتتتتتتت🥲🥹💖❤🔥🫂
عالییی 🙂
زیبااااااا
*سرباز لوکاس شدن برای بار صدم
دیگه خواستم ماهیتابه رو آماده کنم که خب... بهتر🙃
یوهووووووترررر
یوهووووووو