هیچ آدم بدی بد زاده نمیشود !
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود! توی پست قبل داستان غمناک لطفعلی شاه رو بیان کردیم الان بر میگردیم تا بنیان گذار قاجاریه رو بشناسیم!
تویه یکی از روزهای سال ۱۱۲۰در شهر استر آباد(گرگان)پسری از ایل قدرت طلب قاجاریه که ترک تبار بودند متولد شد! اسمش رو محمد خان گذاشتند! پدرش محمدحسن خان قاجار خانی بلند مرتبه بود که نقش های سیاسی زیادی داشت.
محمد خان توی فضایی پر از جنگ و خون بزرگ شد . در همون کودکی، وقتی کریمخان زند قدرت رو گرفت، پدرش از زندها شکست خورد و محمدخانِ کمسن رو گرفتن و فرستادن شیراز.
و آن اتفاق را بر او تحمیل کردن ! تا او از جامعه فاصله بگیره و عابد و زاهد بشه! وی به جای اینکه به حرف آنها گوش بده روزبه روز به اتش انتقامش افزوده میشد زیاد حرف نمیزد و بدخلقی نمیکرد ام ، امان از درونش قلبش و تک تک سلول هاش رو نفرت تشکیل داده بود برای جبران ضعف جسمش به عقلش می افزود!
این دستور عملا به کریم خان بر نمیگشت اما منطقی نگاه کنیم یا دستور خود کریم خان یا اعتمادالدوله (وزیر) بود. کریم خانی که به صلح طلبی و ارامش خواهیش معروف بود با نوجوانی در دربارش اینگونه رفتار شد!
وقتی کریم خان مرد زندیه بی رهبر شد! اغا محمد خان قاجار همانند شیری از قفس ازاد شد و راهی شمال شد تا قدرت رو تحویل بگیره! سالیان بعد، آغامحمدخان با هوشی خارقالعاده و بیرحمی وصفناشدنی، یکییکی رقباش رو شکست داد. زندیه، بختیاریها، لطفعلیخان زند — که شاید عاشقترین و نجیبترین مرد زند بود — همه به دست او نابود شدند. در شیراز فرمان داد: «چشمان لطفعلیخان را کور کنید»، و وقتی کار تموم شد، گفت: “حالا دیگر میتواند شاهی را با چشمِ دل ببیند.” (داستان لطفعلی رو در پست قبل توضیح دادم)
در سال ۱۷۹۶ میلادی او قاجار را بنا گذاشت ، ایران را یکپارچه کرد اما با خون و آه روحش به بخشیدن اعتقادی نداشت — فقط نظم، فقط ترس. در قفقاز و گرجستان، خون ریخت، شهرها سوزاند، و در هر جا رفت، نامش همراه مرگ بود.
در سال ۱۷۹۷، شبی در شهر شوشا (جمهوری آذربایجان امروز)، در چادر سلطنتیاش خوابیده بود. خدمهاش، دو غلام، نیمه شب، با کارد بر بدنش افتادند و او را کشتند. میگویند آخرین کلمهای که گفت: «من زندهام!» بود.(خدمتکاران از ترس جونشون این کارو کردند!) اما اگر دقیق نگاه کنیم دنیا اصلا با اغامحمد خان مهربون نبود و اغا محمد خان هم مهربونی رو بلد نبود ! ولی واقعا نباید کینه ی زند رو سر شاهزاده ی بیست ساله ی جوان خالی میکرد و اون جوری خودش و خانوادش رو شکنجه میکرد!:)