آفرین به تو کاربر خوبی که این پستو انتخاب کردی!من قبلا پارت ۱ این داستانم نوشتم ولی استقبال زیادی نشد.من پارت دو رو فقط به خاطر درخواست چند تا از کاربران محترم نوشتم.
اکنون آن دو دیگر آن دو کودک ۱۱ ساله که در حیاط مدرسه در یک روز پاییزی قهر کرده بودند ،نیستند.سایه زنی بود آرامش بخش و فیلسوفی تاثیر گذار.آفتاب هنوز هم مانند کودکییش زیبا بود او نویسنده ای عالی و بی عیب و نقصی و مشهور شده بود . آن دو تقریباً همدیگر را از یاد برده بودند اما گاهی در بخشی از وجود خود به هم فکر میکردند.
روز ها می گذشت . آفتاب روزی داشت خاطرات کودکییش را به خاطر می آورد و یاد سایه افتاد.کمی فکر کرد و به شدت دلتنگ او شد.او به سایه زنگ زد و گفت( سلام سایه.من آفتاب هستم.مرا به یاد می آوری؟همان دوست کودکییت که به دلایل مسخره و کودکانه با هم قهر کردیم.از تو می خواهم گذشته را فراموش کنیم.بیا فرصتی دوباره به هم بدهیم.)
سایه کمی فکر کرد و چون بسیار کینه ای بود، گفت( نه متاسفم!من الان فردی مهم و تاثیر گذار در جامعه هستم همان طور که زمانی تو دانش آموزی مهم و تاثیر گذار در کلاس بودی و نمی خواهم وقتم را برای فرد بی اهمیتی مثل تو هدر بدهم. اما برای اینکه ثابت کنم خاطرات کودکی بذایم بی اهمیت نیستند اگر دوست داری می توانیم یک روز باهم به بیرون برویم.)
آفتاب گفت ( باشد!هر طور که تو صلاح میدانی.اما کی برویم؟)سایه پاسخ داد( سشنبه نزدیکای ساعت ۶ در کافه چطور است؟)آفتاب قبول کرد و سپس هر دو تلفن را قطع کردند.سایه آن شب خوابش نبرد.دراز کشید و فقط گریه کرد و با خود فکر کرد:( چرا بزرگ شدم؟چرا به دنیا امدم؟چرا زندگی می کنیم؟من چه طور فیلسوفی هستم که پاسخ این سوال ها را نمی دانم؟من چرا با آفتاب که نصف کودکیم را ساخته این طور رفتار میکنم؟) و فقط گریه کرد.
روز موعود رسید.سایه بلوری بلند و سرمه ای با شلوار جین پوشیده بود و آفتاب با کت شلوار آمده بود.آفتاب آمد جلو دست داد و گفت:( از دیدنت خوشحالم!)سایه هم دست داد و گفت:( من هم همین طور.)و به این ترتیب گفت و گویی گرم بین آن دو دوست قدیمی آغاز شد.کم کم بحث به مسافرت کشید.سایه قبول کرد به مدت یک هفته با آفتاب هر دو به مسافرت بروند.
بالاخره آن ها به مسافرت رفتند.آفتاب کنار دریا نشست.سایه نیز پیش او آمد.آن ها پیش هم نشستند.مانند ۲ کودک ۴ ساله با هم صدف جمع کردند.همان لحظه که داشتند یاد کودکیشان می کردند،تلفن سایه زنگ زد:( شما کجایید،خانم محترم؟جلسه ی مهم امروز تان را فراموش کردید؟ واقعا که اگر تا چند ساعت دیگر اینجا نباشید مجبوریم یک نفر دیگر را برای این جلسه ی کاری مهم انتخاب کنیم!)
سایه موضوع را برای آفتاب بازگو کرد و آفتاب قبول کرد برگردند.در ماشین نشستند.سایه بحث را آغاز کرد:( آفتاب،میدانی مشغله های روزمره ام به من اجازه نمی دهد وقت خود را هدر دهم پس دوست ندارم دیگر رفت و آمد کنیم.)آفتاب گفت( تو معنای زندگی را نمی فهمی! فقط برایت کار مهم است!ما زندگی می کنیم تا لذت ببریم! برایم مهم نیست!)
سایه گفت:( زندگی برای من یعنی کار و زندگی و جلسه های فلسفی! من فیلسوفم و تو راجع به معنای زندگی نظر می دهی؟ از بچگیت همین قدر بی لیاقت بودی!)آفتاب گفت:( هر طور که خودت میدانی من دیگر وقتم را برای انسان های بی اهمیتی مثل تو هدر نمی دهم)و بحث را خاتمه داد. آن ها به شهر بازگشتند و سایه به قرار کاری رفت.
غروب روزی پاییزی بود.حدود ۳۲ سال از آن زمان که چشم به جهان گشود می گذشت.موهای طلایی و همیشه مرتبش پریشان روی بالش پخش بود.چشمان همیشه کنجکاوش اکنون بسته بودن و او در خواب به سر می برد( خواب عادی) از زندگی خسته شده بود در خواب آرزوی مرگ کرد.مرگ صدایش زد:( آفتاب وقتشه)و به آفتاب لبخند زد.آفتاب از جسمش جدا شد و به جسمش لبخند زد و زمزمه کرد:(خداحافظ زندگی!)و رفت.
خبر خواب عبدی آفتاب به گوش سایه رسید.سایه به شدت ناراحت شد.به قدری گریه کرد که کلمات در توصیف آن عاجزند.او قدر زندگی و دوستانش را نمی دانست.به قدری پشیمان بود اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.او چشمانش را به امید خواب عبدی بست و دیگر باز نکرد. قدر هم را بدانیم قبل از اینکه هم را از دست بدهیم.گاهی فکر میکنیم از کسی متنفریم در حالی که در وجودمون او را دوست داریم.
جهت حمایت💚
واقعا خیلی خوب بودد به کارت ادامه بدهه
فدات شمممم 🩷
عالییی بود 😘😘
نظر لطفته
داش تو که داری زحمت میکشی حداقل پستام لایک میکردی😭
اوکی
عالیی بوددد
عالییییی بود!
واییییی پارت جدید!!!