سلام خوشگلای من چطورین؟ با پارت جدید برگشتم و خیلی بابت تاخیر معذرت میخوام بریم که رفتیم
وقتی بالاخره من رو ول کرد من کفش هام رو در آوردم و وارد خونه شدم؛ واحد ما یه در بین پذیرایی و راهرو ورودی داشت پس قبل ورود به پذیرایی کفش هام رو توی جاکفشی گذاشتم و به جاش کفش خونگیم رو پوشیدم و با اضطراب در رو باز کردم و وارد پذیرایی شدم.
وقتی وارد پذیرایی شدم مادرم بغلم کرد و گفت:«برو و با مهمونا سلام کن و بعد برو داخل اتاق و یه دست لباس مرتب برای توی جمع بپوش و یادت نره تکالیفت رو انجام بدی چون قراره فردا به مراسم بریم.» با ناامیدی گفتم:«باشه.» و بعد با تکتک مهمون ها سلام کردم و دیدم که همه بچه کوچیکا دارن یه گوشه توی راهرو اتاق ها گوشی بازی میکنن.
خداروشکر که در اتاقم قفل بود. کلید در اتاقم رو از جاکلیدی برداشتم و قفل در رو باز کردم و برای اینکه بچه ها وارد اتاقم نشن نامحسوس رفتم توی اتاق و در رو قفل کردم. کیفم رو انداختم ته کمد دیواری و لباسم رو عوض کردم و لباس خونگی پوشیدم. از اونجایی که دیگه علاقه ندارم از اتاقم بیرون برم یه کراپ آستین کوتاه و شلوارک خیلی کوتاه پوشیدم. عینکم رو گذاشتم روی پاتختی کنار تخت و خودم رو روی تختم ولو کردم و حدود یک ربع چرت زدم.
وقتی بیدار شدم ساعت شیش بود. عینکم رو زدم و دیدم که مادرم در زد و گفت: «عزیزم بیا شام بخور. امیدوارم تکالیفت رو انجام داده باشی.» گفتم:«مامان میشه برام شام رو بیاری توی اتاقم لطفا؟» مادرم گفت:«باشه... باشه عزیزم!» و رفت. 5 دقیقه بعد صدای کارد و چنگال ها به گوش میرسید که یهو مادرم در زد و من سریع قفل در رو باز کردم، بعد گوشه در رو باز کردم و سینی رو گرفتم؛ ظاهرا غذامون استیک گاو و کوکتل پنیری بود؛ غذای مورد علاقهم. معلوم بود مادرم خستهس؛ ظاهرا هیچکس توی خونه کمکش نکرده بود که باعث شد عذاب وجدان بگیرم.
مادرم گفت:«تکالیفت تموم شد؟» گفتم:«نه آخه حدود یه ربع چرت زدم.» گفت:«اشکال نداره ولی بعد شام تکالیفت رو انجام بده.» گفتم:«باشه» سینی غذا رو گذاشتم روی میز، روی صندلی نشستم کارد و چنگال رو برداشتم و شروع کردم به غذا خوردن.
خب دوستان عزیز اینم از پارت 5 امیدوارم لذت ببرید بدرود دوستان