میتونی الان به رفتارم لبخندی هدیهکنی؛ولی مطمئنباش اگر با من کنار نیایی. . . درنهایت این من خواهمبود که به تو لبخند خواهمداد. . .
اگر میجویدمت تا زمانی که نتوانی مفهوم حرفبزنی حقتبود. . .ولی انجامش ندادم چون حیفبودی تا اینجوری هدر شوی. . . شاید هم چون به من وظیفهای داده بودند؛که متقاعدت کنم که به نفعما باشی. اما لبخند بیمعنا و قوس ظریف موهایت باعث نمیشد وجود مزاحمت مفید باشد.کلماتت روی صدایت نقش میشدند تا وقتی که دیگر نتوانم حرفینزنم.
. . .اما وقتی توی دستم قرار دادمت تا وظیفهام را تکمیلکنم. . .واقعا ساده نبود؛ "پسچی؟" "الان مثلا من باختم؟" ". . .خدای من!" "هههه.منم باور میکنم." خیلی. . .حرفمیزدی. . .مثل آدامسی که تا حالا نجویدهبودندش و باور داشت انتخابشده است. . .و من هم که فعال حقوق آدامسها بودم. . .نتوانستم بگذارمش به حال خودش.
پس تصمیمگرفتم وجود مزاحمت را بهعنوان آدامسی که باید بجومش بپذیرم.به عنوان کسیکه موقتاً باید قبولمیداشتمش. . .قبل از اینکه موقتاً به فعلاً و فعلاً به اجباراً تبدیل شود.اجباری که متوجهشدم میخواهم نگهشدارم. . .اگر آدامس نبودی اینطور نمیشد؛ولی تو آدامسی.
پس"این خواسته من نیست."جویدم "لطفاً بزار شغلمرو انجام بدم."و جویدم "من نمیـ. . .نمیـ. . .ـدونم؟میدونی. . .اگه تو اینو میخوای. . .حتماً!"و جویدمت.انقدر که توانستم از لبخند بیمعنایت هم معنایی بیرون بیاورم.خدایمن.خدایمن. تو حتی میتوانستی مثلیک آدامس. . .باد کنی.
هنوز دقیقا نمیدانم که تو آدامس بودی یا اینکه من باعثشدم بشوی. . .ولی حداقل منوتو یادگرفتهبودیم چیزی بیشتر از یک خواهانویکوکیلباشیم. هنوز هم مزاحم بودی. . .ولی صدایت باعث لبخندم میشد و وجودت باعث لذتم.
حقیقتا. . .باور داشتم این فقط منم که بعد از تو آدامس دیگری نجویده ام. . .ولی وقتی به ملاقاتم آمدی فهمیدم اینطور نیست.کلماتت هنوزشبیه خودت بودند. . . ولی جملاتت لحن دیگریداشتند. ترسیدهبودی.با اینکه چیزی برای ترسیدن وجود نداشت.
و اکنون.ما شانس آوردیم.در سالن دادگاه قدمبرمیدارم.باید با وکیلم صحبت کنم. جمعیت همهمه میکنند. . .ولی حتی بین جمعیتهم. . .دیدن آن موهای صورتی آدامسی سادهاست.با دستم کتشرا میکشم."کامی!ما تونستیم!". . .به من نگاه میکند.
میگوید:"متاسفم.متاسفم.متاسفم. تقصیر من بود.متاسفم.متاسفم. متاسفـ. . ."میگویم:"کامی.ما بیگناه اعلامشدیم.چرا عذرخواهی میکنی؟" میگوید:"چونکه. . .مـ. . .؟"به منخیره میشود. . .و لبخندش مثل یک آدامس کشمیآید.". . .نمیدونم."و بعد باد میشود.
خیلی قشنگ بود 🐾
خوشحال میشم نظرت رو راجع به داستانم بدونم 🐾
قشنگگ بوددد💜
مرسییی؛
جالب بود.
خداقوت بهت سازنده🌼
مرسی لطف داری؛