توصیف عشق ناکام.
در سکوتی که بین ما افتاد، تمام حرفهای ناگفتهام، برای همیشه در گلویم مُردند. میگفت، همانگونه که زبانت میسوزد و مزه را نمیفهمد، دلت که بسوزد، منطق را نمیفهمی.
خاطرات، تنها دلیل من برای نفس کشیدن نیستند؛ آنها دلیلی برای آه کشیدن من هم هستند. وقتی عشق به پایان میرسد، فقط خاطراتش نمیماند، بلکه جای خالیِ یک آیندهی ناتمام هم حس میشود.
چه تلخ است وقتی کسی را با تمام وجود میخواهی، اما او تنها تو را به عنوان یک "آشنا" به یاد میآورد. ما در یک جهانِ مشترک زندگی میکنیم، اما من در زمانِ گذشتهات گیر کردهام و تو در حالِ یک آیندهی بیمن.
من نغمهای بودم که تنها برای تو ساخته شده بود؛ اما تو هرگز نخواستی آن را بشنوی. در دنیایی که همه دنبال آغوشهای تازه میگردند، من هنوز در حسرتِ گرمایِ دستهایِ تو ماندهام.
خاطراتِ تو مانند غبارِ کوچه پسکوچههاست؛ هر چقدر هم که سعی میکنم پاکشان کنم، باز هم مینشینند. آخرین کلامِ تو، سرآغازِ سکوتی بود که حتی باد هم جرأتِ شکستن آن را ندارد.
ما به رسمِ عشق، در آغوشِ هم بودیم، اما وقتی تو مرا نگاه میکردی، من خود را در چشمانِ غریبهای دیدم. این منم، ایستاده در میانِ هزاران آدم، و اینگونه احساس تنهایی میکنم که گویی هرگز کسی مرا نشناخته است.
تو همانی که بودی، اما نگاهت دیگر آنقدر غریب است که هرگز او را نمیشناسم. چه کسی میداند در این شهر، چند نفر مثل من، آیندهشان را در چشمهایِ کسی جا گذاشتهاند که دیگر رفته است؟
زیبا بود:)
اسم مانهواش چیه؟
بوس🥺
شبی در ساحل هست