دختری امگا به نام سوفی دوستی به نام بئاتریكس دارد که از پشت به او خن...ر میزند.او معتقد میشود که ادم ها غیر قابل اعتمادهستند تا اینکه......
اِولین با جدیت گفت: -سوفی باید راجب یه چیزی باهم صحبت کنیم. سوفی جرغه ی دیگری از قهوه اش خورد و بعد لیوان را روی میز قرار داد. -لطفا برید سراغ اصل مطلب خانم براون!اوه نه صبر کنید!اینم بگم که من پرونده ی دوربین رو پس نمیگیرم!حالا میتونید حرفتون رو بزنید. بعد دوباره لیوان قهوه را برداشت و کمی از آن را نوشید. -چ...چی؟تو از کجا...؟ ناگهان نیشخند خ.ب.ی.ث.ا.ن.ه ای روی لب هایش شکل گرفت. -اوه! معلومه که نمیخوای پرونده رو پس بگیری!هبچ چیزی مجانی نیست! بعد دستش را در کیفش فرو برد و دو دسته اسکناس بیرون آورد. -بیا بگیرش!میدونم که نیازمند پول هستید.اینو بگیر و برای خودت و خواهرت رز چیزهایی که میخواین رو تهیه کن عزیزم!
سوفی لبخندی زد و لیوان قهوه را به دهانش نزدیک کرد.اما از قهوه نخورد بلکه آن را پایین آورد و روی میز گذاشت.بعد آرام دستش را دراز کرد و گوشی اش را برداشت و طوری گرفت تا اِولین هم بتواند صفحه گوشی را ببیند.بعد لبخندی زد و ضبط را قطع کرد. -خب خانم براون.در خروجی از اون طرفه! بعد به در اشاره کرد و بی توجه به اِولین کتاب جنگ و صلحش را برداشت و مشغول خواندن شد. اِولین با چشم های گرد شده به صفحه گوشی سوفی خیره شد.کم کم گونه هایش سرخ شدند و دندان هایش را بهم سایید. -تو...چه طور جرئت میکنی صدای منو ضبط کنی؟...ها؟ سوفی بدون اینکه سرش را از روی کتاب بلند کند گفت: -بهتره بدونید هنوزم صداتون داره ضبط میشه.
اِولین با خشم گفت: -چطور جرئت میکنی؟چطور؟! بعد به طرف گوشی سوفی ح.م.ل.ه کرد.درست زمانی که میخواست انگشتانش را دور گوشی حلقه کند و گوشی را سمت خودش بکشد،سوفی مچ دست اِولین را گرفت. -به من دست نزن!...ولم کن! سوفی سرش را از روی کتاب بلند کرد و به چشمان اِولین خیره شد. -گفتم ولم کن!....یه امگا چه طور جرئت میکن_ ناگهان سکوت کرد.توی چشمان سوفی چیزی بود که اِولین پشتش لرزید.
توی چشمانش حسی نبود.درکی نبود.فقط حس پوچی و بی خیالی بود.انگار که دنیا برایش مهم نبود. -بهتره از اینجا برید.وگرنه مجبورم میکنید یه پرونده ی دیگه درباره ی شما تشکیل بدم. لحن سوفی طوری بود که جای حرفی باقی نمیماند. اِولین دندان هایش را بهم سایید و دستش را محکم از دست سوفی کشید.بعد با خشم به سوفی نگاه کرد و پولش را برداشت.بعد هم با عصبانیت به طرف در رفت،آن را باز کرد ، بیرون رفت و در را پشت سرش بهم کوبید. ................................◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼.............................
پارت بده
حتما!💕
الان مینویسمش
فوق العاده بود 😍
مثل شما✨💕
عالی🛐🛐🌹
لطف داری✨💕
عالی بود💗💗💗
مثل شما✨
عالی
ممنونم💕
عالییییی
ممنونم زیبا😘
وای عزیزم این داستان خیلی طولانی هستش تمومی داره یا نه بنظرم داستان کوتاه بساز🙏
آخه قشنگه
درسته
خودمم نمیدونم تا کی قراره بنویسم😅
نه خیلی قشنگههه