دختری امگا به نام سوفی دوستی به نام بئاتریكس دارد که از پشت به او خن...ر میزند.او معتقد میشود که ادم ها غیر قابل اعتمادهستند تا اینکه......
سوفی جلوی در اداره ی پلیس ایستاد.اداره ساختمان عظیم 3 طبقه ای بود که در طبقه اول و دوم 20 اتاق بود که سرجمع میشد 40 اتاق! سوفی نفس عمیقی کشید. کمی استرس ذاشت اما سعی کرد به استرسش توجه نکند و آرام باشد.برگ برنده دست او بود.مدرک هم داشت.پس بئاتریکس نمیتواست کاری بکند.البته پدر و مادرش میتوانستند با پول اورا از زندان در بیاورند ولی با زندان رفتن بئاتریکس شهرت خانواده اش به خطر میافتاد.با فکر کردن به این موضوع لبخند روی لبش نشست ولی نمیدانست چرا هنوز استرس دارد. در را باز کرد و داخل شد.همه در حال رفت و آمد بودند و هرکس سرش توی کار خودش بود و کسی به او توجه ای نمیکرد.در نامه ای که بئاتریکس و خودش را احظار کرده بودند نوشته بود که به اتاق بازجویی در طبقه ی دوم بیایند.
سوفی سوار آسانسور شد تا به طبقه ی دوم برود.در آسانسور دومرد و یک زن تقریبا 40 ساله بودند که داشتند با گوشیشان کار میکردند. سوفی از آنها پرسید که به کدام طبقه میروند. زن گفت: -مگه برای تو مهمه؟ سوفی با خونسردی و اعتماد به نفس گفت: -نه برای من مهم نیست چون درهرصورت دکمه ی طبقه ای که میخوام رو میزنم ولی میخواستم مودب باشم. زن کمی شوکه شد اما به روی خودش نیاورد. سوفی دگمه ی طبقه ی دوم رو فشرد و منتظر ماند.آهنگ ملایمی پخش شد و کمی بعد درهای آسانسور باز شدند. سوفی به همراه یکی از آن دو مرد خارج شدند و درها دوباره بسته شد.
کمی جستجو کرد و اسم اتاق هارا خواند تا بالاخره به اتاق بازجویی رسید. در زد و منتظر ماند.کمی بعد صدای مردانه ای گفت: -بفرمایید تو. سوفی دستگیره ی در را چرخاند و وارد شد و در را پشت سرش بست. سلام کرد و نشست. مرد زیرلب جوابش را داد.سرش توی گزارشی بود و داشت آن را میخواند.گزارش مربوط شکایتی که سوفی کرده بود میشد. مرد هیکل بزرگ و ورزیده ای داشت و 4 شانه و صورتش اصلاح شده و مرتب بود. لباس و شلوار سبز جلبکی با خطوط مشکی پوشیده بود و روی شانه هایش دو ستاره ی زرد خودنمایی میکرد. بئاتریکس هنوز نیامده بود و صندلی اش خالی بود.
سوفی گوشی اش را برداشت و بازش کرد.پیامی از طرف رز برایش آمده بود:رسیدی اداره ی پلیس؟ سوفی لبخندی زد بعد نوشت:آره رسیدم.تو چه طور؟راحت رسیدی؟ کمی بعد جواب رسید:اهوم راحت رسیدم.فعلا! سوفی نوشت:فعلا! و بعد گوشی اش را خاموش کرد و در جیبش قرار داد.نگاهی به مامور انداخت هنوز داشت گزارش سوفی را میخواند.بی اختیار نگاهش روی ساعت دیواری ای که پشت مامور بود لغزید.قرار بود هردو یعنی سوفی و بئاتریکس ساعت 10 آنجا باشند و الان ساعت 10:05 دقیقه بود. سوفی گوشی اش را برداشت.خواست به بئاتریکس پیام دهد که صدای در بلند شد. -تق تق تق سوفی زیر لب گفت: -خب بالاخره تشریف اوردن!
عالی بود
مثل شما💝
- .گزارش مربوط شکایتی که سوفی کرده بود میشد × / مربوط به شکایتی که... ✓
- احظار × / احضار ✓
خسته نباشید
ممنون از اطلاعتون❤
پارت بعدددد
حتماا❤
عالی بود آفرین😍❤
مثل شما😊
مرسی😍
عالی بوددددد😍💖
ممنوننننن🎀
🤨
چیزی شده!؟