قسمت هفدهم فصل دوم...
پس از دریافت جواب با کنجکاوی به چشمان او خیره شد و پرسید. _درک و باور تو از خوشبختی واقعی چیه؟. ابتدا کمی ته ریشش را خاراند و به فکر فرو رفت، سپس جواب داد. _خوشبختی واقعی برای من عزیزانمه، کسایی که بخاطرشون حاضرم هر کاری کنم، فرقی نداره که اون از خ.و.ن من باشه یا نه، وقتی که وارد قلبم بشه جزوی از عامل خوشبختی و زندگی من میشه و خودم رو در قبال اون فرد دارای انتظار و مسئولیت هایی میبینم. لبخند کمرنگ بر لب زد و گفت: _این چیز خوبیه. سپس با لحنی ناراحت گفت: _کاش منم یکی رو داشتم که عامل خوشبختی ام بود، هرچند داشتم ولی خیلی وقته که رهایم کرده.
_خب میتونی دوباره چنین فردی رو پیدا کنی، مثل یک دوست یا یک ش.ر.ی.ک عا.ط.ف.ی مناسب. پشت به او کرد و به پیشخوان تکیه داد و مانند فردی ناامید گفت: _نمیتونم، برای فردی که نصف عمرش تنها بوده سخته پیدا کردن چنین شخصی و اعتماد کردن به فردی که نمی شناسه، برای من عامل خوشبختی ام پدرم بود، اما حس می کنم داره کم کم خاطراتش مثل آتشی درحال سوختن در ذهنم تبدیل به خاکستر می شوند. کمی مکث کرد و گفت:_بی خیالش! بهتره سرت تورو درد نیارم و به کارم برسم. سپس به سمت میز ها برای ثبت سفارش و رسیدگی به مشتریان، حرکت کرد.
هنگامی که ساعت نزدیک به ۲۲ بود شیفت او تمام شد. پس از برتن کردن کاپشن و شال اش از کافه خارج شد. پیاده به سمت خانه اجاره ای ۱۵۰ متری ای که کرایه کرده بود به راه افتاد. اکنون در موقعیتی که قرار گرفته بود می توانست تا حدودی زحماتی که پدرش در هنگام کودکی برای راحتی او انجام می داد، درک کند. سوز سرما گونه هایش را مانند هلویی نرم سرخ کرده بود. دستانش را از شر سرما درون جیب های کاپشن قرار داد. تعداد انگشت شماری در آن ساعت درون پیاده رو در حرکت بودند. بدون آنکه زحمت نگاه کردن به چهره های ناآشنای آنان را به خود بدهد، از کنار آنان می گذشت.
مسیر او طولانی بود و او درحال یخ بستن از سرما. قدم هایش را تندتر کرد. پس از نزدیک یکساعت راه رفتن بی وقفه به خانه رسید. پس از انداختن کلید درون در و باز کردن آن داخل شد و در را پشت سر خود قفل کرد. هوای درون خانه با وجود چنین سرمایی مانند بیرون سرد بود با وجود آنکه شوفاژ با تمام توان خود سعی در گرم کردن خانه داشت. کاپشن را در آورد و بر روی زمین انداخت و خود را به تشک که بر روی کف خانه بود، ولو کرد. یک خانه کوچک و فقیرانه ۱۵۰ متری که فقط یک شوفاژ، تشک، چمدان، دسته کمی از کتاب، یک اجاق و یخچال کوچک درون آن قرار داشت. بیشتر اوقات دلتنگ آن خانه گرم و کوچکی که بخش کوچکی از بچگی اش را در آن سپری کرده بود می شد. دلتنگ اسباب بازی هایش، خاطره هایش و تنها دوستی که داشت، آقای باب. به راستی الان خانه و آقای باب در چه وضعیتی بودند؟.
هیچ نمی دانست!. دلش دوباره بودن در آن خانه را می خواست. خانه ای که در آن راحت بتواند به آ.غ.و.ش پدرش برود. اما کار ناتمامی داشت که باید آن را به سرانجام می رساند. به آرامی چشمان خسته اش را بست تا کمی به ر.و.ح رنجور و بدن خسته و دردمند خود، مهلتی برای نفس گرفتن بدهد. خیلی وقت بود خسته بود، خسته از این زندگی، خسته از تنهایی و بی پناهی، خسته از روزهای تکراری. خیلی زود به عالم خواب سفر کرد. عالمی که در آن می توانست هرکسی، هرچیزی باشد یا با هر شخصی که دوست دارد ملاقات کند. بارها و بارها بود که آرزوی پیوستن و ملاقات با پدر و مادرش را داشت، آرزوی یک آ.غ.و.ش پر از محبت، آرزوی آسودن در آ.غ.و.ش آنان، آرزوی چشیدن طعم واقعی خوشبختی.
اما این رویای شیرین او دوامی نداشت؛ با بالا آمدن خورشید دوباره مجبور به ترک آن عالم زیبا و بهشتی شد. بدن خسته خود را بلند کرد و دستی به صورت خود کشید. هنوز احساس نیاز به خواب را در تک تک سلول هایش حس می کرد. اما زمان آن بود که دوباره برای به دست آوردن چندرغازی پول و تکه ای نان به محل کار برود. حقوقش متوسط بود اما با این وجود به سختی از پس هزینه های خود بر می آمد و مجبور بود سهم بیشتری را به پرداخت هزینه کرایه خانه اختصاص بدهد. پس از آماده و میل کردن صبحانه فقیرانه خود که شامل: یک قرص نان، تکه ای پنیر و فنجانی چای بود؛ دستی به سر و وضع خود کشید و از خانه خارج شد. در آن هوای صبحگاهی تعداد کمی بیرون بودند، که آنان نیز مانند او برای به دست آوردن پولی مجبور به دست و پا زدن در این دنیا بودند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود💖💖
قشنگ بود
❤️