
مایک با اخم های درهم از روی زمین چوبی برداشته و بلند شد... بدون حرفی به آلیسا نزدیک میشد... آلیسا کم کم خنده اش را قورت داد و متوجه شد که این دیوانه کاملا جدی است!... مایک جلو میرفت و آلیسا نیز به ازای هر قدم او قدمی رو به عقب برمیداشت... کم کم پا تند کرده و شروع به فرار از دست او کرد. مایک نیز با داد و هوار دنبالش میکرد. هر کس سر راهشان آن ها را میدید چشم هایش گرد میشد و عقب میکشید و میخندید. به هر حال از سن آن دو اینگونه بچه بازی ها گذشته بود . کم کم از محدوده شان خارج شدند و به سمت دیگر جنگل رفتند . آلیسا برای لحظه ای سرش را به عقب برگرداند تا موقعیت مایک را بررسی کند که با جسمی برخورد کرد و هر دو روی زمین افتادند! دخترک با چشمان گشاد شده به مردی که با صورت زمین خورده بود نگاه کرد و با نگرانی از رویش بلند شد...
مایک بالاخره خود را به او رساند . با دیدن وضعیت پیش آمده متعجب ایستاد و چوب از دستش افتاد... مرد با صورت زمین خورده بود و چهره اش قابل تشخیص نبود... آلیسا در سکوت با نگاهی نگران به او خیره شده بود و نمیدانست چه کند.. مایک نزدیک شد و مرد روی زمین را برگرداند . آلیسا با دیدن چهره اش دستش را روی دهانش گذاشت تا جیغش را خفه کند .! باورش نمیشد ؛ پسرک آنجا ، آن هم در روز تعطیل چه کار داشت . مایک با دیدن حالت چهره آلیسا از او پرسید _چی شده میشناسیش؟ آلیسا نگاهش را از صورت رنگ پریده بردیا گرفت و به چشمان سرد مایک خیره شد. _همکارمه ، حالا چیکار کنیم؟ مایک دستش را جلو برد و نبض پسر را چک کرد . _زنده اس چیزیش نیست یکم بگذره خودش بیدار میشه بعد بدون اینکه نگاهی به دخترک بیاندازد پشت به او ایستاد . _من میرم خونه تو هم هرکار دلت میخواد میتونی بکنی. آلیسا نگاهی پر غضب به او انداخت و در دلش فریاد زد_(نه بابا نمیدونستم از این به بعد ازت مشاوره میگیرم ممنونم که اجازه دادی) اما هیچکدامشان را به زبان نیاورد . مثل همیشه در موقعیت حساس جازده بود . هیچ مردانگی و غیرتی درونش یافت نمیشد . باری دگر به بردیا چشم دوخت و بعد ناچار بلند شده و دوان دوان به دنبال مایک رفت . عذاب وجدان شدیدی درونش رخنه کرد اما نمیتوانست برگردد . ممکن بود بردیا با دیدن طرز پوشش او و حضورش در جنگل آن هم در این ساعت بویی از ماجرا ببرد. به همین دلیل رفتن را به ماندن ترجیح داد .
شانه به شانه مایک راه میرفت. سکوتی میانشان حاکم بود تا اینکه مایک به حرف آمد . _چیکارم داشتی سرصبحی بلای آسمونی؟! آلیسا بعد از بلایی که سر بردیا آورد ، به مایک حق میداد که این لقب را برایش به کار ببرد؛ اما در حرف قرار نبود که کم بیاورد! _اولا که بلای آسمونی و زمینی خودتی ! دوما تو براچی به خواهر من میگی نباید ساز بزنی؟! پسرک پوزخندی بر لب نشاند . _فقط به خاطر همین از صبح درگیرمون کردی؟ حالا فردا به همکار جونت چی میخوای بگی ؟ آلیسا با یادآوری حال بردیا دوباره دل آشوبه گرفت . _فقط به خاطر همین چیه ؟! تو کی هستی که به بچه همچین حرفی میزنی ؟موضوع اونم به تو ربطی نداره خودم حلش میکنم... مایک حالت تعجبی و مسخره ای به لحنش داد و گفت _بچه؟ لارا بچه اس؟ اون فقط دو سال ازت کوچیکتره...تا کی میخوای لوسش کنی؟! آلیسا با حرص نگاهی به او انداخت _تا زمانی که توُیِ ۲۸ ساله مثل بچه ۶ ساله تو خونه میخوری و میخوابی تنبل خان شاخه ای که کم مانده بود در چشمش فرو برود را کنار زد و ادامه داد
_بعدشم لارا هنرمنده ، از بچگی بدون هیچ آموزشی میتونه ساز بزنه ، میدونی اگه تو شهر بود چه پیشرفتی میکرد؟ بعد تو چی؟! چیزی بلدی ؟ کار خاصی میکنی؟ یا فقط بلدی سربار باشی؟ مایک با هر کلمه ای که از دهان آلیسا بیرون می آمد ، شعله خشمش افروخته تر میشد تا جایی که صورتش به سرخی میزد!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیههه ادامش بده لطفا شب خواب به چشام نمیاد لطفا ادامه بده به دسر عموش برسه
درود ، آر آی نیوز صحبت میکنه🙇🏻
ادمین محترم اگه میخوای کامنت پست هات پر از درخواست بررسی پست و یا حمایت از اکانت نباشه ، این کامنت رو پین کن و با خیال راحت کامنت های اضافی دیگه رو پاک کن ، نظرسنجی با نام آر آی نیوز تشکیل شده برای رفع نیاز های شما ، اجازه بدید این نظرسنجی پخش بشه تا کار همگی راحت تر شه (به ناظر های بیشتری نیاز داریم پس ناظر ها لطفا بیان پیویم)