قسمت دوم....
به سالن برگشت و بر روی کاناپه طوسی رنگ نشست. کمی بعد مرد جوان با سینی قهوه آمد و پس از قرار دادن آن بر روی میز کنار او نشست و دست راستش را دور گردن او انداخت و با لبخند همیشگی اش به او چشم دوخت. گونه ای به او چشم دوخته بود که گویا از او درخواستی داشت. دختر نیز با تعجب به چشمان او نگاه کرد و با لبخند پرسید. _چیزیه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی بروس؟. در واکنش به این سوال پوزخندی زد و ماگ قهوه را برداشت و قبل از آنکه از آن بنوشد جواب داد. _نمیدونم، حس میکنم میخوای چیزی بهم بگی اما مردّدی.
سپس لب به ماگ زد تا کمی از قهوه بنوشد. دختر نفسی عمیق کشید و کمی لب پایینش را تر کرد و موظوعی که بخاطرش تا اینجا آمده بود را مطرح کرد. _راستش رمانم که فرستاده بودم توسط داورها تایید شده. با شنیدن این حرف مرد جوان که انتظار این خبر را نداشت؛ ناگهانی شوکه شد و هرچه قهوه که وارد دهانش شده بود بیرون ریخته شد. دختر متعجب به او نگاه کرد و با همان حالت پرسید. _چرا اینجوری میکنی؟ خوبی؟.
مرد جوان فوری دستمالی از جا دستمال کاغذی بر روی میز برداشت و دهانش را پاک کرد. _عذر میخوام، انتظار این رو نداشتم. _متاسفم، نمی دونستم چجوری بهت این خبرو بدم؛ فکر نمی کردم که اینجوری شوکه بشی. مرد جوان به آرامی ماگ را بر روی میز گذاشت و دستان او را گرفت. _اتفاقا به روش درستی گفتی فقط من واقعا سورپرایز شدم، این خبر خیلی خوبیه مگه نه؟. دختر که گویا از چیز دیگری ناراحت بود لبخند کوتاهی زد و گفت:_خوبه اما باید برای انجام کارهای چاپ کتاب به کالیفرنیا برم و معلوم نیست که چقدر طول بکشه موندنم. جوان که قلبا این را نمی خواست از او جدا شود مجبور بود به سرنوشت او احترام بگذارد و اجازه آن را دهد که رویای خود را دنبال کند.
_عیبی نداره، من اینجا منتظرت میمونم تا برگردی. خوب اطلاع دارم که این برات خیلی مهمه و برای همین خودم بهت میگم برو دنبال رویات چون فقط یک قدم مانده تا نویسنده شدن؛ نباید این همه تلاش شبانه روزی الکی تلف بشه. با شنیدن حرف های امیدوارانه و حامیانه او لبخندی بر روی لبش نشست و او را به آ.غ.و.ش کشید. _خیلی خوبه که حمایتگری مثل تو توی زندگیم دارم بروس، فقط آدم های خوشبخت چنین آدمی توی زندگیشون دارند. مرد جوان نیز متقابلا او را به آ.غ.و.ش کشید. با آنکه دوست داشت او به آرزوی خود برسد اما در اعماق قلبش جایی ریز نگران آن بود که او را ترک کند و دوباره به همان فردی تبدیل شود که قبل از او بود. خود را مانند دیوی می دید که فقط توسط کسی که صاحب قلبش شده است مهار می شود.
برای آنکه حس نگرانی و ناراحتی قبل از رفتن بیشتر به قلب دختر نفوذ نکند تصمیم گرفت کمی جوّ حاکم را عوض کند. شروع به قلقلک دادن او کرد. به گونه ای که فقط صدای خنده هایشان در آنجا پیچیده بود. در مابقی ساعات که در کنارش بود می خواست از زمان به صورت درستی استفاده کند و قبل از رفتن خاطرات شیرینی را برای او رقم بزند. از بلند کردن صدای آهنگ و رقص با آن گرفته تا نبرد با بالشت. در آخر هردو خسته درحالی که اطرافشان را پر فرا گرفته بود، به سقف خیره شده بودند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیههه زودتر بعدیو بزاررر
حتما سعی میکنم زود بنویسم و بزارم
ممنونمممم
🌹🌹
تایید شد قسمت بعدی
عالیه
عالیی همینجور ادامه بده🤩🤩❤️
حتما😘😉 اگر بتونم حتما هیجانی ترش میکنم