قسمت هفتم فصل دوم...
هنگامی که خواست از شنیدن پاسخ از طرف او ناامید شود و قصد ایستادن کند دختربچه لب به سخن زد. _ از اون خانوم و پسر خجالت میکشم. جک ابتدا خنده ای کرد و بعد گفت: _نیازی نیست خجالت بکشی اون همسر منه اسمش الناست، اون خیلی زن خوب و مهربونیه. _اما پسره دوست نداره بیام. کمی گونه او را نو.ا.ز.ش کرد و گفت: _اینجور نیست، فقط ایوان چون اولین باره تورو میبینه اینجوریه اما اگر باهم دوست بشید میفهمی چه پسر خوبیه. سپس دستش را گرفت و ایستاد. _بیا بریم بشین و یکم صبحانه بخور. موذبانه همراه او رفت و در کنار او پشت میز نشست. اما پسربچه هنوز از او خوشش نمی آمد و با حسادت به او نگاه می کرد. دختربچه با دیدن وعده صبحانه آنان متعجب شد. چیزهایی سر میز بود که تاحالا در عمرش ندیده بود و حتی مزه آنان را نچشیده بود. از شکلات صبحانه گرفته بود تا عسل و آبمیوه و شیر و غلات صبحانه.
جک که متوجه واکنش او شده بود لبخند ریزی زد و گفت: _چرا صبحانه نمیخوری؟. پس از حرف او دختربچه به آرامی از پنکیک و بیکن و تخم مرغ برداشت و مشغول شد، در آخر نیز با آبمیوه به وعده خود خاتمه داد. در عمر خود چنین تنوع غذایی ای برای صبحانه ندیده بود. در خانه خود فقط یا تخم مرغ و بیکن بود یا پنکیک که گهگاهی می خورد. پس از صبحانه جک درحالی که به سمت در اصلی می رفت او نیز مانند سایه ای به دنبال او راه افتاده بود. وقتی متوجه او شد ایستاد و به سمت او برگشت. _دنبالم نیا بچه، برگرد داخل من قراره برم محل کارم. او از تنها ماندن با بقیه و بدون او می ترسید. برای همین گوشه ای از کت جیگری رنگ او را گرفت. با دیدن وابستگی او کلافه آهی سر داد و دستش را از کت جدا کرد. با لحن نسبتا تند و صدایی نسبتا بلند گفت:_برو داخل کجا میخوای دنبالم بیایی؟.
دختربچه ناگهانی با ترس از جای خود پرید و بدون گفتن حرفی به سمت سالن دوید تا جایی به تنهایی با ناراحتی خود کنار بیاید. بدون آنکه به ناراحت شدن او فکر کند دستگیره در را گرفت و پس از باز کردن در به سمت ماشین رفت. دختر در تنهایی خود درحالی که گوشه ای پاهای خود را در شکم جمع کرده بود بی صدا اشک می ریخت. پسربچه به قصد پیدا کردن اسباب بازی خود داخل سالن شد و با دیدن او درحالی که گوشه ای نشسته و مشغول اشک ریختن است سر جای خود ماند و مشغول تماشای او شد. شاید باید از این احساس ضعف او متنفر می بود و او را مسخره می کرد، اما به طرز عجیبی در گوشه ای از قلبش برای او دلسوزی می کرد. همچنان احساسش نسبت به او یکسان بود ولی آمیخته با دلسوزی. بیخیال برهم زدن حال و هوای او شد و پس از پیدا کردن اسباب بازی اش مستقیم به پیش مادر خود رفت که در حال شستن ظرف ها بود. به آرامی گوشه ای از لباس او را کشید و به او گ.ر.ی.ه کردن دختربچه را اطلاع داد.
زن سر او را نو.ا.ز.ش.ی کرد و به جای آنکه خود به پیش دختر برود از پسربچه خواست تا خود برای آرام کردن او برود. پسربچه از آن مغرور تر بود که زودی قبول کند و پیش قدم دوستی شود. اما از طرفی نیز دوست نداشت گ.ر.ی.ه های او را بشنود. به سالن برگشت و اینبار جلوی او ایستاد. دختربچه وقتی متوجه حضور او شد سرش را به سمت دیگری کج کرد و گ.ر.ی.ه های خود را قطع کرد. اما همچنان قطره های اشک مانند شبنم بر روی مژه هایش نقش بسته بود. پسربچه نگاهی به اسباب بازی خود کرد و با خود فکر کرد که شاید این ایده او جواب بدهد و از او خواست که با او بازی کند. اما دختربچه ناراحت تر از آن بود که به زودی قبول کند و با عصبانیت از او خواست که تنها رهایش کند. پسر عصبی اخم کرد و او را دع.و.ا کرد. _دختره بد، واسه اینکه ناراحت نباشی خواستم باهات بازی کنم؛ اما همینجور بشین و گ.ر.ی.ه کن.
دختر عصبی توپید. _برو تنهام بزار. پسربچه عصبی از پیشش رفت و تنها به سمت اتاقش رفت. زن که دع.و.ا.ی آنان را دیده بود پی برد که محال است به این راحتی با یکدیگر کنار بیایند. از این روی خودش به پیش او رفت و به آرامی جلویش زانو زد و موهای دختر را نو.ا.ز.ش کرد. دختربچه با چشمان آبی آسمانی خود که اکنون مانند دریایی آبی، اشک درون آن حلقه می زد به او نگاه کرد. زن با لحنی مهربانانه درحالی که لبخند ملایمی بر لبش تقش بسته بود شروع به دلداری او کرد. _ناراحت نشو خانوم کوچولو، شوهر من یکم بد اخلاقه، با ایوان هم گاهی رفتارش همینجوره، جای ناراحتی برو با ایوان توی اتاق بازی کن؛ باشه؟.
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و روی به زن گفت:_واقعا؟ اما دوست ندارم با پسره بازی کنم. زن با تعجب پرسید. _چرا؟ چون دع.و.ا کردید؟ از اون ناراحت نشو مثل شوهرمه گاهی اونم بد اخلاق میشه اما پسر خوبیه، اگر باهاش دوست بشی میبینی که چقدر دوست خوبیه. با لجبازی حرف او را رد کرد و بلند شد. _اون پسر بدیه و دوست ندارم باهاش بازی کنم. زن که دید حرف های او بر رویش اثری ندارد به خواسته اش احترام گذاشت و فقط با گفتن《باشه》 ای از پیش او رفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پدری که فوت شد✓
چون برای رفاه دخترش خیلی زحمت کشید..
دقیقا باهات موافقم
عالی😀😀😀
عالی بود ادامههههه
عالی بود✨
مرسی