
•دارم سعی میکنم هر چه زودتر رمانو تموم کنم و کشش ندم ، به نظر شما اوکیه یا پارت ها زیادتر بشه؟

مقدمه : حالا ا/ت برخلاف خواسته قلبش داخل گروه اسلیترین افتاده ، گروهی که نهتنها مورد قبولش نیست ، حتی گروه قلدر هاست ! افرادی که حریص و فرصت طلب هستن و حالا میخوان این ویژگی هارو به ا/ت هم هدیه بدن!

با ترس و لرز روی صندلی خالی در میز اسلیترینی ها نشستم . صدای تشویق بچه ها کر کننده و آزار دهنده بود و باعث شده بود گوش هام سوت بزنه . دستامو روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم . چند لحظه بعد نوبت گیلدا بود که بره و روی صندلی بشینه تا گروه بندی شه . توی ذهنم پوزخند زدم و با خودم گفتم : اون یه ویزلیه ، معلومه که توی گریفیندور می افته ! همینطور هم شد ، گیلدا بدون ذره ای مکث به سمت میز گریفیندور حرکت کرد و سرگرم صحبت با دوستای جدیدش شد . یکم ناراحت شدم ولی سریعا خودمو جمع کردم و با خودم گفتم : هی ا/ت ، تو چت شده؟ به یه ویزلی حسودی میکنی ؟

بین افراد اسلیترین چشمم به یه دختر خورد که از لحاظ ظاهری ویژگی های زیادی شبیه به خودم داشت ؛ موهای مشکی ، چشمان خاکستری و صورت لاغر . انگار اونم من رو دیده بود چونکه بلند شد و کنارم نشست . بهم گفت : سلام ا/ت ، به اسلیترین خوش اومدی ! من ارشد گروه اسلیترینم و اسمم پنسی پارکینسونه ، گروه ما اصلا اونطوری نیست که فکر میکنی ؛ اینجا برعکس بقیه گروه ها رقابتی باهم نداریم و مثل کوه پشت هم در میایم! از این حرف پنسی خوشحال شدم و گفتم : ممنونم ، خیلی سریع دوست پیدا میکنی . بهت حسودی میکنم !

پنسی خندید و گفت : اگه میخوای با یکی دوست شی فقط برو و بهش بگو ! و اگه اون بهت گفت نه سرتو بالا بگیر و بگو به کرد (برعکس) ! [بعد از تموم شدن مراسم] وارد سالن عمومی اسلیترین شدم و با بچه هایی که بهم خوش آمد میگفتن حرف میزدم. بعد از ساعت ۱۲ شب همه به تخت هامون رفتیم که بخوابیم.نیمه های شب بود که با حس تشنگی و خشکی دهنم بیدار شدم. دور و اطرافو نگاه کردم و متوجه تاریک بودن بیش از حد هوا شدم.بلند شدم و ورد ابتدایی که بلد بودم رو خوندم : "لوموس!" نوک چوبدستی ام روشن شد و شروع به حرکت کردم . میخواستم آب بخورم ولی هیچ آبی توی یخچال نبود پس مجبور شدم در سالن عمومی رو باز کنم و از اون خارج بشم تا به آشپزخانه هاگوارتز برم و یکم آب بخورم.

توی تاریکی در هاگوارتز قدم میزدم و سعی میکردم صدایی تولید نکنم. به آرومی راه میرفتم تا جلب توجه نکنم و کسی رو سمت خودم نکشم. در حال قدم زدن بودم که ناگهان صدای پای فردی اومد. دست پاچه شده بودم و از اونجایی که هیچ وسیله ای برای پنهان شدن نبود خودمو آماده رویارویی با مشکل کردم که یکهو یکی به لباسم چنگ زد و منو انداخت پشت دیوار . بعد از اون سریع رفت جلو ک با پروفسور مک گانگل شروع به صحبت کرد . موهای بور و ردای اسلیترین نشون میداد که اون دراکو مالفوی ارشد اسلیترینه که الان ... الان دقیقا منو نجات داد ؟

بعد از رفتن پروفسور مک گانگل به سمتش رفتن و قبل لز اینکه چیزی بگم حرفمو برید و گفت :" معلوم هست داری چکار میکنی ؟ حواستون جمع کن ا/ت ، ممکن بود یکی تورو ببینه!" ازش پرسیدم :" چرا نجاتم دادی؟" و دراکو مالفوی به سادگی جواب داد :" چونکه اگه کسی میدیدت از اسلیترین امتیاز کم میشد قمحا (برعکس) ! " حقیقتا انتظار یه جمله بهتر رو داشتم ولی در جواب سرمو تکون دادم و گفتم :" دیگه تکرار نمیشه " خواستم برم که مانع شد و گفت :" برای چی اومدی بیرون ؟ " سعی کردم از جواب دادن طفره برم و جوابشو ندم چونکه این همه راه اومدن برای یه بطری آب خجالت آور به نظر میرسید

دراکو با دیدن بطری خالی توی دستم پوزخند زد و گفت :" نگو که توی این تاریکی در سالن عمومی رو باز کردی ، این همه راه اومدی و حتی نزدیک بود گرفتار بشی برای ... یه بطری آب؟ " بعدش ابرو هاشو بالا داد و گفت :" میدونستی خودمون توی سالن عمومی اسلیترین آبخوری داریم ؟" با شنیدنش چشمام گرد شد ! آبخوری ؟ من اینهمه راه اومدم درحالیکه اونجا آبخوری داشت ؟ با سردرگمی پرسیدم : " جاش رو بلد نیستم ، حتی نمیدونستم وجود داره ! " دراکو راه افتاد و همینطور که دور میشد گفت :" دنبالم بیا ، جاش رو نشونت میدم !"

همینطور که در حال راه رفتن بودم به قد دراکو توجه کردم ، من یه سال اولی و اون یه سال شیشمی بود و اختلاف قد هامون کاملا حس میشد. توجهم به موهای بور اون جلب شد و بهش گفتم : " موهات چرا سفیده ؟" دراکو با افتخار سرشو صاف کرد و گفت :" یه هدیه نسل به نسله ، من یه اصیل زاده مالفوی هستم !" پوزخند زدم ، میدونستم که اون به برتری خونش نسبت به بقیه غرور داره . دیگه چیزی نگفتم تا وقتی که خودش پرسید . بهم نگاه کرد و گفت :" دختر جالبی به نظر میای ، یکم عجیبی و منو یاد پنسی میاندازی!" با حرفی که زد یکم حسودیم شد و تهدید وار گفتم :" من شبیه هیچکس نیستم ! " دراکو دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و گفت : خیلی خب خیلی خب ، اصلا تو شبیه هیچکس نباش ، چقدر ترسناکی ! مثلا سال اولی هستیا"

بعد از کلی مکالمه طولانی و دیدن آبخوری در سالن عمومی اسلیترین از هم جدا شدیم . من رفتم به خوابگاه دخترا و اونجا هنوزم همه خواب بودن . آروم توی رختخواب خزیدم و چشمام رو بستم و به سرعت خوابم برد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!