
سلام این پست داستانی هست که خودم نوشتم امیدوارم دوست داشته باشین:)
ربکا مثل همیشه داشت به سمت مدرسه می رفت، از کنار همان درختان همیشگی می گذشت و در همان مسیر همیشگی گام برمی داشت ، با همان تپه چاله های همیشگی! مثل همیشه بود ؛ تکراری و خسته کننده ! قرار بود مثل همیشه آرام وارد مدرسه شد همان جای همیشگی بنشیند ، همان ناهار همیشگی را بخورد و همان کار های همیشگی را انجام دهد!
ولی هنگامی که وارد کلاس شد دید دختری بای موی طلایی بلندی سر جای همیشگی او نشسته! صبر کن ... صبر کن ... اهل کلاس او نبود! ربکا می خواست به دختر بگوید اینجا جای اوست ولی نتوانست همان لحظه دختر برگشت و گفت :(سلام اسم من ... )حرف هایش نامعلوم بود حداقل برای ربکا فقط آخرش را شنید که می پرسید اسم تو چیست؟ آرام گفت :(ر...ربکا)
دخترک دستان ربکا را گرفت و خندید و گفت خوشبختم ربکا! ربکا آرام گفت من هم خوشبختم ... که همان لحظه فهمید اسم دختر را متوجه نشده پس حرفش نیمه تمام ماند ، آن روز نتواست اسم دخترک را بفهمد هر جا که حرفی بود نمی توانست انگار صدای جهان برای لحظه ای متوقف می شد یا او ناشنوا...!
زنگ آخر تمام شد میخواست به خانه برود دخترک به سمت ربکا دوید، _ میای باهم به خونه بریم؟ یادم رفت بگم من همسایه جدیدت هستم! ربکا جا خورد و چیزی نگفت که ناگهان دخترک دست ربکا را گرفت و با خودش کشاند برایش از مغازه آبمیوه خرید و با هم به سمت پل بین مدرسه و خانه رفتند؛ دخترک دست ربکا را کشید و برد به طرف سکوی خالی باهم بالای سکو نشستند و آبمیوه هایشان را باز کردند و خوردند...
به خانه برگشتند دخترک بی اجازه وارد خانه ی ربکا شد ! ربکا مشکلی نداشت از ابتدای کودکی خانواده ای نداشت و با خاله اش زندگی می کرد و سال پیش خاله ی او از دنیا رفته بود. کمی باهم درس خواندند ؛ دخترک اجتماعی بود و زیاد می خندید برعکس ربکا
روز ها گذشت ؛ شاید ۳۶۵ روز و شاید بیشتر! دیگر زندگی ربکا تکراری نبود ؛ به جز وقت هایی که او و دوستش بالای سکو باهم آبمیوه می خوردند، راستی او هنوز اسم دوستش را نفهمیده بود!هه مسخره بود هزاران بار اسمش را پرسیده بود ولی هنگامی که دوستش جواب می داد انگار نمیشنید و وقتی اسمش را مینوشت انگار نمی دید!
روزی مثل همیشه بر بالای سکو نشسته بودند و باهم آبمیوه میخوردند دوست ربکا به سمت او برگشت و ارام گفت :(من میخواهم از اینجا بروم ربکا ، من آدم نبودم به نظرم تو دیگر میتوانی بدون من شاد باشی ، آه وقتم دارد تمام می شود!) دوست ربکا لبخندی زد و کم کم داشت محو می شد که ربکا فریاد کشید "نام تو چیست؟" و دوستش آرام جواب داد : (من م...) که دیگر محو شد...
آبمیوه ی دست دوستش اکنون از سکو پایین افتاده بود؛ ربکا به طرف خانه دوید در خانه ی دوستش را زد مردی در خانه را باز کرد. چیزی گفت مرد جواب داد : (نه اینجا سالهاست که خالی بود ماهم امروز به اینجا نقل مکان کردیم!) قلب ربکا بلند بلند می تپید و تپش را در تما بدنش حس می کرد...
روز های ربکا دیگر تکراری نبود با این که دوستش دیگر نبود همه چیز عالی بود و بدین ترتیب سال ها گذشت...
پیرزن خنده ی بلندی کرد! پسری کوچک به او عجیب و غریب نگاه کرد! (مامان بزرگ ربکا آخرش چه شد؟)پیرزنی که ربکا نامیده شده بود ادامه داد: (و من فهمیدم آن روز" معجزه را ملاقات کردم!")
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود
مرسیی ممنونممممممم
چه قشنگ:)
خوشحالم دوست داشتیی:)