داستان کوتاه!
به او گفت: + این اشتباهه! ما مثل خورشید و ماهیم... هیچ وقت به هم نمی رسیم. جواب داد:+ چرا نرسیم؟ مگه خورشید گرفتگی رو تا حالا ندیدی؟ حتی و ماه و خورشید هم روزی به هم می رسن!
پایان دلخواهی نداشتند. بی شک دلخواه آنها نبود. اما مگر دست انسان است که حتما پایان خوشی برای خود رقم بزند؟ درست است که پایانشان تلخ بود، اما آنها کنار هم بودند. تا لحظه آخر.
دو سیاره مختلف. شاید هم دو کهکشان مختلف. درست مثل این بود که آب و آتش همدیگر را به آغوش بکشند. در نهایت یکی از آنها خاکستر شد و دیگری تبخیر. از همان ابتدا هم اشتباه بود. اشتباه بزرگ.
او معتقد بود که حتی اگر اشتباه هم باشد، باز هم تکرارش می کند. این اشتباه زیبا ترین و ارزشمندترین اشتباه زندگی اش است.
دو صف راست مقابل هم ایستاده بودند. رژه نظامی را آغاز کردند و به هم حمله کردند. + من تک تیر انداز ارتش بودم... اما با دیدن تو متوجه شدم عددی نیستم. فهمیدم من نیستم که تک تیر اندازم... تویی که مستقیم قلبم رو هدف گرفتی. همون لحظه نفس کشیدن یادم رفت!
اما کدام احمقی عاشق دختری می شود که پدرش ارتش مقابل را اداره می کند؟ احمقانه بود! ...... یک سال بعد بود که این صدا از خانه شان به گوش می رسید: + تو باید فرار کنی. به خاطر نفوذی که دارم، حق ندارن بهم شلیک کنن. تو فرار کن... از اینجا برو! دست او را سفت تر گرفت. – با هم از این خونه بیرون میریم. با هم! + اما... – با هم... شاید هم پایانشان آنقدر تلخ نبود. شاید اصلا غمگین نبود. آنها دست در دست هم این جهان را ترک کردند.
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست و اسلایس های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂
وای همینقدر زیبا و دردناک🛐🥺
عالی
یک شاهکار دیگه از نویسندهی موردعلاقم؟:)
مثل همیشه با روح آدم رو جلا میده ❤️✨
با دیدن تست یاد خورشید ماه حامیم افتادم و یه فن دیگه توی تستچی پیدا شد😂
قلبم به درد آمد
😪😓
برم گریه
عر زدن*
عررررر
یه نویسنده و حامیم فن دیگهههههه
سلام هم نوعممم
قصه عشق من و تو قصه خورشید و ماهه... آره این عشق اشتباهه :) 🤍
من و تو شاید دنیامون یکی بود
شاید رویامون یکی بود!🩶✨️