این داستان رو با هوش مصنوعی ساختم
در دل کوهستانهای سر به فلک کشیدهی البرز، روستایی کوچک و دورافتاده قرار داشت که در آن، دو برادر دوقلوی دوازده ساله به نامهای آتوسوشی و کنجی زندگی میکردند. این دو پسر، با چشمانی درشت و کنجکاو و موهایی سیاه و پرپشت، از بدو تولد با هم بزرگ شده و هر لحظه زندگیشان را با یکدیگر شریک بودند. یک روز پاییزی، هنگامی که برگهای طلایی و نارنجی درختان فرش زیبایی بر زمین گسترده بودند، آتوسوشی و کنجی تصمیم گرفتند به جنگل انبوه نزدیک روستایشان بروند. هوا سرد و مهآلود بود، و نسیم ملایمی برگهای خشک را به رقص وا میداشت. در حالی که از میان درختان کهنسال عبور میکردند، صدایی عجیب و نجواگونه توجهشان را جلب کرد. صدا شبیه زمزمهای بود که با وزش باد در هم میآمیخت. آتوسوشی با اشتیاق گفت: "کنجی، شنیدی؟ انگار کسی داره صدامون میکنه!" کنجی، که همیشه محتاطتر بود، پاسخ داد: "آره، ولی باید مواظب باشیم. شاید خطرناک باشه." با این حال، کنجکاوی بر ترس غلبه کرد و دو برادر، دست در دست هم، به سمت منبع صدا حرکت کردند. هر چه جلوتر میرفتند، مه غلیظتر میشد و صدا واضحتر به گوش میرسید. ناگهان، در میان غباری از مه، دو شبح سفید ظاهر شدند که آرام آرام شکل مشخصتری به خود میگرفتند.
نسیم خنکی لابهلای شاخ و برگ درختان میپیچید و زمزمهی مرموزی را با خود به همراه داشت. آتوسوشی و کنجی، دوقلوهای دوازده ساله، با قدمهایی آهسته و مردد در دل جنگل پیش میرفتند. تابستان بود و مدرسه تعطیل، اما این بار ماجراجوییشان در جنگل با همیشه فرق داشت. مه غلیظی فضا را پر کرده بود و هر صدایی، حتی خشخش برگها زیر پایشان، در سکوت جنگل طنین عجیبی داشت. کنجی، که همیشه محتاطتر بود، زمزمهکنان گفت: "آتوسوشی، فکر نمیکنی بهتره برگردیم؟ این مه خیلی عجیبه." آتوسوشی، با آن روحیهی ماجراجویش، چشمانش از هیجان برق میزد. "نه بابا! تازه داره جالب میشه. شاید یه راز بزرگ این تو پنهون شده باشه!" درست در همین لحظه، صدای بال زدن عجیبی به گوششان رسید. صدایی که برای پرنده زیادی بزرگ و برای خفاش عجیب بود. قلب هر دو برادر به تپش افتاد. ناگهان، از میان مه، دو سایهی بزرگ نمایان شد. آتوسوشی و کنجی، با چشمانی گرد شده از تعجب، خود را رو در روی دو موجود باورنکردنی یافتند. دو گرگ سفید، با بالهایی بزرگ و پرهایی نقرهفام، و گوشهایی دراز و خرگوشی، جلوی آنها ایستاده بودند. چشمان این موجودات عجیب، با رنگی بین آبی و سبز، میدرخشید و هوش و ذکاوتی غیرعادی در آنها موج میزد. کنجی، که از ترس زبانش بند آمده بود، فقط توانست دست برادرش را محکم بگیرد. اما آتوسوشی، با وجود ترسی که در دلش رخنه کرده بود، قدمی به جلو برداشت و با صدایی لرزان گفت: "س... سلام!"
به طرز شگفتانگیزی، یکی از گرگها سرش را کج کرد و با صدایی عمیق و آرام پاسخ داد: "درود بر شما، فرزندان انسان. من دوایت هستم و این برادرم بروتوس است." کنجی که حالا کمی جرأت پیدا کرده بود، با تعجب پرسید: "شما... شما حرف میزنید؟ و... و بال دارید؟" بروتوس، که کمی کوچکتر از دوایت به نظر میرسید، خندهی نرمی کرد و گفت: "بله، ما از نژاد گرگهای بالدار سخنگو هستیم. از سرزمینی دور آمدهایم، جایی که جادو هنوز زنده است." آتوسوشی که حالا هیجانش بر ترسش غلبه کرده بود، با اشتیاق گفت: "وای، این خیلی باورنکردنیه! من آتوسوشی هستم و این برادرم کنجیه. ما همیشه رویای دیدن موجودات جادویی رو داشتیم!" دوایت با لحنی جدی گفت: "خوشحالم که شما را ملاقات کردیم. اما باید بدانید که حضور ما در این جنگل، رازی است که باید پنهان بماند." کنجی که حالا کنجکاویاش برانگیخته شده بود، پرسید: "اما چرا اینجا اومدید؟ چرا باید مخفی بمونید؟" بروتوس نگاه معناداری با دوایت رد و بدل کرد و سپس رو به پسرها گفت: "ما در ماموریتی حیاتی هستیم. سرزمین ما در خطر است و ما به دنبال راهی برای نجات آن میگردیم. اما نیروهای تاریکی هم در تعقیب ما هستند." چشمان آتوسوشی از هیجان میدرخشید: "وای! پس شما قهرمانهایی در یک ماجراجویی بزرگ هستید! ما میتونیم کمکتون کنیم؟" دوایت با تأملی کوتاه پاسخ داد: "شاید. اما اول باید یکدیگر را بهتر بشناسیم. آیا مایلید با ما به پناهگاهمان بیایید؟ آنجا میتوانیم در امنیت بیشتری صحبت کنیم." آتوسوشی و کنجی نگاهی به هم انداختند. ترس و تردید در چشمانشان موج میزد، اما حس ماجراجویی و کنجکاوی قویتر بود. کنجی، پس از لحظهای تأمل، سری تکان داد و گفت: "باشه، میایم. اما قول بدید که ما رو نمیخورید!" خندهی گرم و دوستانهی گرگها، فضای مهآلود جنگل را پر کرد. این لحظه، آغاز دوستی عجیب و شگفتانگیز بین دو پسر 12 ساله و دو گرگ بالدار سخنگو بود. همانطور که به سمت پناهگاه مرموز گرگها حرکت میکردند، آتوسوشی و کنجی نمیدانستند که این ملاقات، سرآغاز ماجراجویی حماسی است که نه تنها زندگی آنها، بلکه سرنوشت دو دنیا را تغییر خواهد داد.
امید وارم از این لذت برده باشید و بعدا میدم هوش مصنوعی بقیه اش رو بنویسه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جالب و فانتزی بود