٭
ساعت شنی کوچک را از لای برفهای سفید زمستون برداشت و آن را برعکس کرد ، اشک بلورین از گونه اش پایین افتاد . لب هایش را روی ساعت شنی گذاشت و کوتاه آن را بوسید . انگشتانی بر روی گونه اش حس شد ، به بالا نگاه کرد ؛ اورا که دید ، لبخند تلخی بر لبش نشست ، به چشمهای آبی و صورت رنگ پریده اش نگاه کرد ، به زیبایی اندام صورتش . گر او پرنسسی بود که قلبش را گرفته بود ، پرنسسی که شب ها به یادش بود ، پس چرا هرگز به سراغش نیامد ؟
محو موهای زیبای بلوندش شد ، غرق گونه های سرخ اش . به دخترك نگاهی دیگر انداخت ، زیر لب با خود زمزمه کرد : اگه شارل پرو تورو میدید هیچوقت دست به قلم نمیشد برای نوشتن سیندرلا ..
دستانش در دستان خود گرفت ، گرمای دستانش مثل شیرکاکائوی داغی در روز سرد برفی بود ، با انگشت شصتش آرام استخوان روی دستش را نوازش میکرد . دخترك به دستانشان زل زد .. گونه هایش رنگ کمرنگ گلبهی گرفتند . قلبشان درحالی که با ضربان بالا می تپیدند ، درهم پیچیده بودند .
شن های ساعت شنی ، تمام به پایین ریختند و زمان به پایان رسید . به بالا نگاه کرد ، تا به صورت زیبای دخترك نگاهی دیگر بیندازد . اما تمام شده بود ؛ او رفته بود ، شاهدختش رفته بود و فقط سایه ی کوچکی در خاطراتش شد .
ایشون پریزاد منه💕⭐️
خیلی زیبا بود🤏😭
بوسیدمتتت
اسکارلت، عاشق شدی برارم؟
گامشو
میخوام توی تو بشم😁
تو پیدا شو