سلااام! این پستو بخون، شاید برات مفید یا جالب باشه!
او درک میکرد... به سادگی میتوانست تمام معنای زندگی را در یک شبنم شاداب تماشا کند. او میدانست که تمامش همین است، همین خنده ها و آواز ها و اشک ها و دوستی ها و باران ها و دشمنی ها و... .به همین سادگی،اما چه چیزی عمیق تر از این است؟ چیزی که درک نمیکرد این بود که چطور بعضی انسان ها توانسته بودند تا این حد پیچیده و بی معنی اش کنند. دیدن بال بال زدنشان برای چیز های بی معنا او را به خنده وا می داشت... خنده ای تلخ. او خوشحال ترین بود، در واقع یاد گرفته بود که باشد. از دنیا و روزگار.او برعکس همه برای برخی اشتباهات به دنیا و روزگار لعنت نمیفرستاد بلکه آنها
آموزگار های دادگر او بودند... در دنیایی که انسان ها ساخته بودند. دنیایی عاری از واقعیت و داد. دنیایی پر از قوانین محدود کننده ی غیر منطقی. همین دنیا بود که مثل سیلی به صورتش کوبانده شد و افکارش را در هم ریخت. این دنیا با واقعیت ذهن او همخوانی نداشت، باور هایش را نقض میکرد و این برای او خیلی ترسناک بود. او از افکارش مطمئن بود. این دنیای غیر منطقی انسان ها بود که از واقعیت دور بود! جواب هم همین است: انسان ها
انسان ها به ایجاد محدودیت و قوانین و ایده ال و... نیازمندند همان طور که از دوران باستان هم با افسانه هایشان سبک زندگی خود را میساختند و از قوانینی پیروی میکردند. آنها الان در چیز هایی افراط کرده اند و ما به این دنیای کنونی رسیده ایم. به هر حال با نگاهی گذرا به تاریخ ناگزیر به پذیرفتن این نکته هستیم که تغییرات در درک عموم به مدت زمانی بسیار طولانی نیازمند هستند و این یکی هم استثنا نیست. باید با آرامش و صبوری رشد را نگریست.
او خنده ی تلخش را پس گرفت و درس جدید و با ارزشی آموخت: عشق ورزیدن به نقص ها و قبول کردن آنها به عنوان بخشی از واقعیت و چیزی که دوستش داری. رسیدن به این واقعیت احساس درک خاصی را به او میداد. دیگر معیار خوب یا بد معنای خاصی نداشت...
با گفتن انتقاداتتون خوشحالم میکنین!
.تست٫پستت عالی بود (:
امیدوارم در آینده
بتونی بهترین کاربر تستچی بشی ! 🪴
همینجوری ادامه بده و
از خودت بهترین و بساز !🌷
برات موفقیت های بسیاری آرزو میکنم 🌾
با آرزوی موفقیت :گورباعلی 🍁
راستی بک میدم 🤍
ممنون میشم به قرعه کشی۸۰۰۰۰ امتیازیم✨ سر بزنید تازه هر شانس ۵۰۰ امتیازه🌚
تا ظرفیت پر نشده زودتر بجنب! 😉🌟