به موسیقی نواهایی که از حنجره ات خارج می شود گوش میسپارم. هوس قهوه ی تلخ ذهنم را به گمراه می کشاند. به لبخند سردت نگاه می کنم. چیزی می گویی ولی دیگر حرف هایت را نمی فهمم. از من دور می شوی و کم کم.. محو می شوی.
نبودت غم عجیبی دارد. عرق از روی پیشانی ام می چکد. اتاق پر از بوی رطوبت است. احساس می کنم چیزی کم است. چیزی کم است. تو کم هستی. باید باشی. اما نیستی. تو همانی بودی که همه چیز را شروع کردی. چرا الان نیستی؟
به عقربه های ساعت زل می زنم. ساعت ها می گذرد. من منتظر روی صندلی نشسته ام؛ اما تو نمی آیی. برای همیشه رفته ای. مرا تنها گذاشتی. از تو متنفرم. خیلی. همیشه همینطور است. امیدوارم وقتی به عقب نگاه می کنی، مرا هم ببینی. ببینی که چطور مرا تنها گذاشتی و رفتی.
دلتنگ می شوم. دلتنگ همه چیز. اما باید ببینی چطور از تو دل میکنم. طوری که انگار نبودی. انگار وجود نداشتی. انگار هیچ چیز بین ما اتفاق نیفتاده است. اما در ته تههای قلبم، دلتنگم. دلتنگ بودنت، دلتنگ هرچیزی که بین ما دو تا بوده است.
نمی توانم اسمش را عشق بگذارم. ما هیچوقت دو عاشق نبودیم. ما فقط یک عاشق و یک عاشق، در دو برهه زمانی متفاوت و متوالی بودیم. گیج می شوم. خیلی. چرا انقدر همه چیز را سخت کردی؟ ما میتوانستیم بهترین باشیم.
و ممنون؟
نظرات بازدیدکنندگان (1)