
《 ...هر آنچه در دنیای بیرون دنبالش بودیم،درونمان بود...》
{کمی بعد از آنکه قهرمانان فرار کردند،سرزمین جادو}...الیویا بعد از چند ساعت بهوش آمد،با طنابی به درخت بسته شده بود.اتفاقاتی که برایش افتاده بود را در ذهن خود مرور کرد.و ناگهان با غضب فریاد زد:intj لعنتی!...چشمانش به رنگ سبز درخشید و جادوی طبیعت را فراخواند و لحظه ای بعد طناب توسط شاخ و برگ های درخت پاره شده بود.از جایش بلند شد و لباسش را تکاند.سپس به سمت "شهر جادو" بازگشت...سربازانش را دید که خسته و درمانده به سوی قصر باز میگشتند.چشمانش را تنگ تر کرد تا با دقت ببیند و چند ثانیه بعد فریاد زد:اهای،فرمانده ی ارشد! اینجا چه خبره!؟اون احمقا کجان؟!..فرمانده ی ارشد با ترس گفت : م.م.ملکه خودتون از ما خواستید از اونجا بریم،خودتون گفتید که تنهایی از پس شون برمیاید!...الیویا گفت:من به گور بابام خندیده باشم که این حرفا رو زده باشم!...من تا چند دقیقه پیش بیهوش به درخت بسته شده بودم ابلها!...فرمانده ی ارشد از ترس خشکش زد و گفت:یعنی فرار کردن؟!..پس چطور شما اونجا بودید!؟کل نیرو هامون شما رو دیدن!..الیویا از خشم قرمز شده بود،نگاهش ترسناک تر از قبل شده بود و عصبی تر از همیشه پاسخ داد:آره!..فرار کردن و شما گول جادو شونو خوردید!..شانس بیارید رقبای من توی جنگل اون کلید و گیر نیارن وگرنه تمام شما به جرم غفلت و کوتاهی در کار تون اعدام میشید!.. تمام سربازان وحشت کرده بودند. فرمانده ی ارشد گفت:د.د.دستورتون چیه ملکه ی من؟...الیویا لبخندی شوم بر لبانش نشست و گفت:آماده شید.وقتشه یه سفر طولانی بریم!...
{زمان حال،قله ی سِیرِن}..بعد از چند ثانیه، همه به کمک infj به قله ی کوه سیرن رسیده بودند.به محض رسیدن،infj خسته و بیجان روی زمین افتاد.enfj به سرعت دو انگشتش را روی مچ infj گذاشت و گفت:لعنتی!نبض نداره...isfpدرنگ نکرد و حباب بزرگی دور خود و اعضای تیمش کشید و با قدرت هرچه تمام تر آن را به بالا و خشکی هدایت کرد.این مسیر با مسیر ورودشان فرق داشت.تاریک تر و ترسناک تر از همیشه بود. Isfj سریع به سوی infj رفت و چند قطره از معجون شفا بخش را در دهانش ریخت.همه با اضطراب منتظر بودند.منتظر یک نشانه که بفهمند دوستشان زنده ست.سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شده بود اما طولی نکشید که سکوت شکسته شد.آنیسا فریاد زد :لعنتیی!!بچها اون پایین و نگاه کنید پری دریایی ها افتادن دنبال مون! اونا خیلی سریع شنا میکنن!..isfpباید سرعت و بیشتر کنی!..isfp به سختی گفت:س.سعیی م.میکنم!... همه نگاهشان به زیر پایشان دوخته شده بود.مکانی که پری ها به دنبالشان میآمدند و بهوش آمدن ناگهانیinfj همه را از ترس زهره ترک کرد!...estp:توووروحت!...هوف..enfp با خوشحالی گفت:خداروشکر که حالت خوبه!🥲...entp:تو میمردی،دیگه کسی نبود که ازم دفاع کنه و نزاره intj منو بزنه🤧🤡..infj:خیلی ممنون از همه تون..اینجا چه خبره؟..intj:وسط دریاچه،در حال گریز از پری ها، و پری ها در حال تعقیب ما..infj لحظه ای درنگ کرد و گفت:اقا کی به شما اجازه داد منو زنده کنید؟..یه مرگ آروم و بدون درد داشتم دیگه! تازه شرافتمندانه هم بود!...همه لحظه ای خندیدند وisfp گفت:بچه هاا داریم به خشکی میرسیم!!...estj:خب از اونجایی که الان میوفتن دنبال مون باید حباب تو ببری تو آسمون!و با کمک intjغیب بشیم!..isfp از خستگی نالید و گفت:میخواید منم مثلinfj از حال برم؟..خیلی نمیتونم
همه لحظه ای خندیدند وisfp گفت:بچه هاا داریم به خشکی میرسیم!!...entj:خب از اونجایی که الان میوفتن دنبال مون باید حباب تو ببری تو آسمون!و با کمک intjغیب بشیم!..isfp از خستگی نالید و گفت:میخواید منم مثلinfj از حال برم؟..خیلی نمیتونم نگهش دارم!...estp:میتونیم باهاشون بجنگیم!!..istj:ایده هاتو برای خودت نگه دار آقای دردسر الان دوباره گیرمون میندازن بعد ضایع میشی،..estj:یه راه داریم،میتونم انقد سرعت شونو کم کنم که وقت فرار داشته باشیم!..isfp:آره فکر خوبیه،فقط سریع داریم میرسیم!!..estj دستی روی دستبندش کشید و با تمام قدرت سرعتشان را کم کرد.پری ها آنقدر آهسته حرکت میکردند که تا یک ساعت دیگر هم به خشکی نمیرسیدند...esfj:عالی بود.بچه ها،رسیدیم!..حباب به بیرون دریاچه پرتاب شد و از بین رفت.هر کس به گوشه و کناری پرت شد و همه با ناله از جایشان بلند شدند infp: عایی.فک کنم جاش بمونه!...istp:بچه ها سریع باشید باید حرکت کنیم!..همه تایید کردند و به دل مقصد بعدی شان راه افتادند.جنگلی تیره و مه آلود.با درختانی که برگشان از تیرگی به سیاهی میزد.مقصدی که نقشه ی entj نشان میداد،در دل یک جنگل بود.که اسمش روی نقشه، جنگل تاریک بود...
intp با احتیاط گفت:بچه ها،حواستونو جمع کنید...اینجا یه خوف عجیبی داره..infp:بنظرم نزدیک هم بمونیم هرچی جلو تر میریم مه غلیظ تر میشه!...istj:موافقم.entj تا مقصد بعدیمون چقدر راهه؟..entj با کلافگی گفت:متاسفانه با این سرعت پنج روز توی حرکتیم...esfp با صدای بلند گفت:پنج روززز!؟ و وقتی متوجه نگاه دوستانش شد با صدایی آرام تکرار کرد:پنج روز؟آخه چرا انقد طولانی!؟..entj:وقت خواب و استراحت و ناهار و حرکت توی این جنگلِ انبوه و کوفت و زهرمار و حساب کنی جور درمیاد!...intj:پس بهتره سرعت مون و کم نکنیم..انقدرم حرف نزنیم!...entp: هیچ حرفی؟...intj:اگه لطف کنی ...قهرمانان به راه رفتن ادامه دادند..هرچه بیشتر میگذشت خسته تر از قبل میشدند و بلاخره بعد از سه ساعت برای استراحت و خوردن غذا توقف کردند..اما از ترس مورینا و دار و دسته اش سریع به راه خود ادامه دادند...دیگر شب شده بود و جنگل خوفناک بودن ش را در حق همه تمام کرده بود..آنیسا:شگفت انگیزه!تاحالا مادرم نزاشته بود به این سمت جزیره بیام،ینی کلا خیلی نمیزاشت جایی برم...estp:اوه!...جای تو بودم دق میکردم!...چند ساعت دیگر سپری شد و isfj گفت:دیر وقته، همه خسته ایم بنظرم برای امروز کافیه...isfp روبه intj کرد و گفت:بیا حباب و درست، و نامرئی کنیم...intj:خیلی خب!..بعد از صرف شام،همه در گوشه و کنار حباب غول پیکر به خواب رفتند...
سه روز به همین صورت ادامه پیدا کرد.گه گاهی به موجود عجیبی بر می خوردند و تا حد امکان خودشان را از دید همه چیز پنهان میکردند.هما خسته بودند اماenfpعجیب شده بود.استرس داشت.ساکت تر از همیشه بود.گویی همیشه در افکار خودش در حال غرق شدن است..شب چهارم enfp غذا نخورد یک راست دراز کشید...همه متوجه رفتار عجیبش شده بودند اما به او حق میدادند،اتفاقات وحشتناکی را گذرانده بود...نیمه های شب،همه جا ساکت و تاریک بود و همه غرق در خواب بودند که ناگهان enfp با ترس و فریاد از خواب پرید..میلرزید،و بدنش یخ زده بود..و همه با نگرانی از خواب پریدند.نفس نفس میزدند و ترسیده بودند.. entp:یا خداا!..حمله کردنننن؟!...estj:کی جیغ زد؟!...infp:من دیگه تحمل این وضع نفس گیر و ندارم...enfp همانطور که هق هق میکرد با شرمندگی گفت:متاسفم،من جیغ زدم... چند لحظه بعد همه با خودشان آمدند و isfj پرسید:چرا؟..اتفاقی افتاده؟..enfp با صدایی لرزان پاسخ داد:خ.خ.خوبم...infj:میتونی به ما اعتماد کنی!پر واضحه یه مشکلی هست!..enfp:هنوز کنترل قدرتمو ندارم..esfp:کدوم قدرت؟...enfp:چمیدونم...پیشگویی و ناخودآگاه قدرت مند و همچین چیزایی...خیلی واقعی و ترسناکن...intj نفس عمیقی کشید و کنار enfp نشست، کمی مکث کرد و گفت:بین هم مون، تو ارزشمند ترینی.ما میتونیم قدرتامونو کنترل کنیم،چون کاری نداره!..افکار مثل اقیانوس میمونن،سرکشن،تو باید خودتو باور داشته باشی و بتونی کنترلشده کنی!...enfp امکانش را پاک کرد و گفت:سعی میکنم!...و intj را در آغوش گرفت و گفت:ممنون...intj که جا خورده بود گفت:ک.کاری نکردم!..entp اشک های خیالی اش را پاک کرد و گفت:چه عاشقانه!.. intj :نزار دهنمو باز کنم عاشقانه رو نشونت بدما!...intp: اوه شت، entp دهنتو ببند🤡من میدونم منظورش چیه🤡🤡...estj:تموم شد؟! حالا بریم بخوابیم🗿
روز پنجم،همه شادمان و مضطرب بودند.نمیدانستند مقصد بعدی شان کجاست..اما امید وار بودند جای خوبی باشد!...enfj:ولی خدایی بعد از این همه بدبختی یه اتفاق خوب لازمه ها!...infp:آره واقعا..بعد از این حرف های انرژی بخش کم کم تمام گروه استرس شان ریخته بود که entp گفت: مطمئنم میمیریم🤡...enfj:میشه دو دقه گند نزنی تو فاز مثبت مون؟..entp: شاید تونستم..در آینده ی دور..entj:هی هی هی،رسیدیم!...همینجاهاس.. همه با دقت اطراف خود را برنداز کردند..اما درختان و بوته های بزرگ جنگل و مه غلیظ ش، نمیگذاشت بیشتر از چند متر جلویشان را ببینند...entp عینکش را به چشمش زد و گفت:بچه ها..من مقدار زیادی جادو رو میبینم و حس میکنم...از پشت اون بوته.احتمالا راه ورود به مرحله ی بعدی باشه...یه نور عجیبیه که هی جرقه میزنه و دور خودش میپیچه،شبیه یه طلسم میمونه...estp:در نظر داری بوته ی گل سرخه؟...پره خاره!...تیکه تیکه میشیم!... esfj:اگه طلسم باشه برای دور کردنه..برای فریب دادن...پس احتمالا چیزیمون نمیشه..همه بعد از چند لحظه با حرف esfj موافقت کردند و به سوی بوته های خار حرکت کردند...و با احتیاط واردش شدند و به محض ورود نیروی عجیبی آنها را به درون خود کشید...وقتی بهوش آمدند روی چمن های سبز و شاداب افتاده بودند...اطرافشان پر از کلبه هایی بود که با جنگل یکی شده بودند...مثل کلبه ی ابیگل...entj ضربه ی آرامی روی پیشانی اش زد و گفت:هعی.دوباره شروع شد!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاقا جشننننن
از اونجایی که حوصلم سر رفته
اومدم اعلام پارت بعدی منتشر شد
😂😂
یه ناظر بیاد پارت بعدیو منتشر کنه دیگه🤧🥲🥺
راستیی...پارت بعدی پر سوپرایزه👀
بگید من تنها کور اینجا نیستم
اخه چجوری ندیدم
همه ندیدن🤡💫😂
یعنی میگی پارت بعد نداریمممم؟؟؟؟
بابا اسلاید پنج شو دارم مینویسمم🤡🤧اگه ناظر زود منتشر کنه ایشالا شب(احتمالا دوباره شخصی ش میکنه 🤡)
هوراااااا🥹🥹🥹🥹
چرا من انقد دیر دیدممممم
عالی بود:)
مرسی:)
من دیر دیدم
از بس ناظرا شخصی میکنن🤡😭😂
اهم؟
احیانا پارت بعدو فراموش نکردی؟:)
عام...نوچ.. وقت کنم مینویسم 😔💫
هوراااا
بعدی بعدی بعدی
خسته نباشییی
عالییی بود اما حیف دیر رسیدم
چشم
مرسیی:))
^-^