
شرلوک هلمز و در-ن-د-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { مردی که در خلنگزار بود }
از نیوتاون بیرون راندم و به جستجوی مرد اسرارآمیز در خلنگزار رفتم . صد ها کلبۀ سنگی کهن در خلنگزار بود . باریمور نمی دانست مرد اسرارآمیز در کدامشان زندگی می کند . شبی که من و سِر هنری به تعقیب سِلدِن رفته بودیم آن مرد را دیده بودیم ، پس تصمیم گرفتم از همانجا جستجوی او را شروع کنم . کوره راهی که در پیش گرفتم از جلوی خانۀ آقای فرانکلند می گذشت ، و من او را دیدم که دم در خانه اش ایستاده است . او صدایم زد و دعوتم کرد به خانه اش بروم و چیزی با او بنوشم . با پلیس بگو مگو کرده بود و اوقاتش تلخ بود . شروع کرد به گفتن ماجرا برای من . « اما پشیمان می شوند . می توانستم بگویم کجا دنبال زندانی فراری بگردند . اما نمی خواهم کمکشان کنم . ببینید ، خلنگزار را با تلسکوپم زیر و رو کرده ام ، و گرچه خود زندانی را ندیده ام ، اما کسی را که برایش غذا می برد دیده ام . »
یاد چهرۀ نگران باریمور و همسرش افتادم . اما حرفهای بعدی آقای فرانکلند نشان داد که چندان جای نگرانی نیست . « تعجب می کنید اگر بگویم که پسرکی برای زندانی غذا می برد . پسرک هر روز سر یک ساعت می آید و همیشه یک کیسه با خود دارد . جز زندانی پیش کی می رود ؟ بیایید و از پشت تلسکوپم نگاه کنید ، آنوقت می بینید که حق با من است . هر روز همین ساعت پسره می آید . » با هم به پشت بام رفتیم و چندان معطل نشدیم . یکی از تپۀ رو به روی خانه بالا می رفت . از تلسکوپ نگاه کردم و پسرکی را دیدم که کیفی بر شانه انداخته بود . پسرک نگاهی به دور و برش انداخت تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند ، بعد بالای تپه غیبش زد . فرانکلند یادآوری کرد : « دکتر واتسُن ، یادتان باشد که نمی خواهم پلیس از این راز خبردار شود . آنقدر کفرم را در آورده اند که حالا حالاها نمیخواهم کمکشان کنم . »
موافقت کردم که به پلیس خبر ندهم و با او خداحافظی کردم . تا فرانکلند مرا می پایید در جاده رفتم ، و وقتی به پیچ جاده رسیدم ، خورشید غروب کرده بود . پسرک را نمی دیدم ، و در آن جای دوردست چیز دیگری هم دیده نمی شد . در طرف دیگر تپه ، زیر پایم چند کلبۀ سنگی کهن حلقه زده بود . در وسط این حلقهکلبه ای بود که نسبت به بقیه سقف بهتری داشت ، و از باد و باران جلوگیری می کرد . لابد این کلبه مخفیگاه مرد اسرارآمیز بود ! طولی نمی کشید که به این راز پی ببرم . همچنان که به سوی کلبه می رفتم ، یقین کردم که از آن استفاده شده است . تا دم در راه از گذر پا لگدکوب شده بود . رُوِلوِر را از جیب در آردم و امتحان کردم که آمادۀ شلیکه باشد . تند و بی صدا به سوی کلبه رفتم و نگاهی به درونش انداختم . کلبه خالی بود . اما حتماً جای زندگی آن مرد بود . وقتی کلبه را خوب برانداز کردم ، دریافتم که مرد اسرارآمیز شخصیتی بسیار نیرومند دارد . کمتر کسی می توانست در وضعی چنین بد زندگی کند . چند پتو روی سنگ صافی که مرد رویش می خوابید انداخته بودند . در گوشه ای آتش روشن بود . در وسط کلبه سنگ پهن بزرگ دیگری بود که به جای میز به کار می رفت و رویش کیفی بود که پسرک با خود می آورد . زیر کیف تکه کاغذی دیدم که رویش چیزی نوشته بود . فوراً کاغذ را برداشتم و نوشته اش را خواندم : دکتر واتسُن به نیوتاون رفته .
دریافتم که مرد اسرارآمیز به کسی سپرده مراقبم باشد ، و این پیامی از جاسوس او بود . آیا این مرد دشمن خطرناکی بود ؟ یا دوستی بود در پی مراقبت از سلامتی ما ؟ تصمیم گرفتم تا ته و توی قضیه را در نیاوردم از کلبه نروم . بیرون ، آخرین پرتو خورشید رفته رفته پراکنده می شود . در نور زرین غروب همه چیز آرام و ساکت بود . اما در درونم از آرامش و سکون خبری نبود . همچنان که منتظر مرد اسرارآمیز بودم ، ترس در دلم موج می زد . بعد صدای گامهایی را شنیدم که به سوی کلبه می آمد . همچنان که صدای پا نزدیک می شد ، من به سوی قسمت تاریک تر کلبه رفتم . نمی خواستم تا من آن مرد را از نزدیک ندیده ام ، او مرا ببیند . صدای پا ها بند آمد ومن دیگر چیزی نشنیدم . بعد مرد بار دیگر جنبید و صدای پا ها نزدیک شد . سپس سایه ای روی در کلبه افتاد و صدایی آشنا گفت : « شب قشنگی است ، واتسُن عزیز . به نظرم این بیرون بیشتر از آن لذت می بری . »
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اولین لایک
اولین کامنت
عالی😍😍😍😍😍