
شرلوک هلمز و در-ن-د-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { لورا لیونز }
قضیه لورا لیونز را به سِر هنری گفتم و افزودم که می خواهم هرچه زودتر او را ببینم . بعد به خانه اش در نیوتاون رفتم . مستخدمه ای مرا به اتاق نشیمن برد . آنجا خانم زیبایی با مو های مشکی پشت ماشین تحریر نشسته بود . خودم را معرفی کردم وگفتم که پدرش را دیده ام . گفت : « من با پدرم کاری ندارم . وقتی توی دردسر افتادم ، کمکم نکرد . وقتی بی پول و گرسنه بودم ، سِر چارلز باسکرویل و چند آدم مهربان دیگر کمکم کردند . » گفتم : « آمده ام که دربارۀ سِر چارلز چیزی بپرسم . می خواهم بدانم که آیا به او نامه نوشته و خواسته اید به دیدنتان بیاید ؟ » به خشم آمد و رنگ از رخش پرید . گفت : « این چه سئوالی است ! چه حقی دارید که از زندگی خصوصی من پرس و جو کنید ؟ اما جواب خیر است . » « حتماً خوب یادتان نمی آید . به نظرم روزی که م-ر-د به او نامه نوشتید . نامه تان این طور بود : خواهش می کنم لطفاً این نامه را بسوزانید ، و سر ساعت ده دم دروازه بیایید . » لحظه ای به نظرم رسید که نزدیک است غش کند . بعد با صدای آهسته ای گفت : « از سِر چارلز خواسته بودم به کسی نگوید . » « مبادا خیال کنید سِر چارلز دربارۀ شما به کسی چیزی گفته . نامه را به آتش انداخته ، اما همه اش نسوخته . خوب ، شما نامه را به او نوشتید ؟ »
« بله . چرا باید از نوشتنش شرمنده باشم ؟ می خواستم کمکم کند . می دانستم که صبح روز بعد به لندن می رود ، پس می خواستم که پیش از رفتن به دیدنم بیاید . نمی توانستم خودم به هال بروم . » « اما چرا به جای خانه از او خواستید در باغ به دیدنتان بیاید ؟ » « به نظرتان مقعول است که زنی آن وقت شب به خانه ی مردی مجردی برود ؟ » « خب ، آنجا که رسیدید ، چه شد ؟ » « من نرفتم . » « خانم لیونیز ! » « گفتم که نرفتم . اتفاقی افتاد که از رفتن منصرفم کرد . نمی توانم بگویم چه اتفاقی . » « خانم لیونز ، اگر سِر چارلز را ندیدید ، باید دلیلش را به من بگویید . اگر نگویید ، برایتان بد می شود که به پلیس مراجعه کنم و این اطلاع تازه را دربارۀ نامه به آنها بدهم . » خانم لیونز لحظه ای فکر کرد بعد گفت : « میبینم که ناچارم بگویم . شاید بدانید با مردی ازدواج کرده ام که خیلی به من بد کرد . از او نفرت داشتم و می خواستم طلاق بگیرم . اما هزینۀ طلاق زیاد است و من پول نداشتم . فکر کردم اگر سِر چارلز داستان غم انگیزم را شنیده ، کمکم می کند تا طلاق بگیرم . » پرسیدم : « پس چرا به دیدن سیر چارلز نرفتید ؟ » « می خواستم بروم ، اما صبح روز بعد در روزنامه خواندم که او م-ر-ده است . »
چند سئوال دیگر از خانم لیونر کردم ، اما هرچه پرسیدم داستانش را عوض نکرد . مطمئن شدم که حقیقت را گفته است . می توانستم دو قسمت داستان را با هم بسنجم . اگر درست از آب در می آمد ، شک نبود که حقیقت را می گوید . می توانستم تحقیق کنم که درخواست طلاق در زمان م-ر-گ سر چارلز داده است یا نه . همچنین می توانستم روشن کنم که شب م-ر-گ سِر چارلز در باسکرویل هال بوده یا نه . اما یقین نداشتم که همۀ حقیقت را به من گفته باشد . چرا وقتی قضیۀ نامه را از من شنید ، نزدیک بود غش کند ؟ داستانی که به من گفته بود این حال را توجیه نمی کرد . تا آنجا آنچه می خواستم دریافته بودم . از او جدا شدم و برای کسب اطلاع بیشتر به جای دیگری رفتم .
این پارت و پارت قبلی را همزمان با تست به بررسی دادم . پارت های بعد رو هم داخل این ماه میدم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی و کامل:>